جمعه ۲۰ نوامبر ۲۰۰۹

شريعتي و چالش هاي نو و كهنه

22 آبان 1351 از ساواك شميران به مديريت حسينيه ارشاد اطلاع مي دهند كه از اين پس حق برگزاري سخنراني و برنامه هاي ديگر در اين مكان را ندارند.

اين درحالي بود كه حسينيه ارشاد درآن زمان ديگر يك مكان نبود و تبديل به يك جريان فكري شده بود. ده روز قبل از آن هم دكترعلي شريعتي بعد از سخنراني حسن الامين كه از لبنان آمده بود به فشارهايي كه براي بستن حسينيه از سوي برخي روحانيون و نيز دستگاه حاكمه صورت مي گرفت اشاره كرد و گفت خيال مي كنند چهارديواري حسينيه را ببندند مي توانند جلوي فكركردن مردم را هم بگيرند.

اما چرا مقامات اجازه دادند چنين فعاليتي در آنجا پا بگيرد كه اكنون مجبور شوند آن را ببندند. آنچه از اسناد ساواك برمي آيد نشان مي دهد قبل از شروع كاردكترشريعتي چشم و دل ساواك سخت نگران جريان هاي مخالفي بود كه آشكارا موجوديت نظام حاكم را تهديد مي كردند. يكي از اين جريان ها روحانيت ضد دربار بود. ماجراي 15 خرداد و مخالفت هاي بعدي آيت اله خميني در نجف و پيروانش در ايران همچنان ادامه داشت. هراز گاهي تعدادي افراد دراين رابطه دستگيرمي شدند يا از تكثير كتاب و اعلاميه اي دراين زمينه به ساواك گزارش مي رسيد.

از سوي ديگر گروه هاي كمونيستي نيز در ميان جوانان و روشنفكران درحال نضج و توسعه بود. هر از گاهي عده اي با اين اتهام دستگير مي شدند. گروه هايي با عناوين مختلف اعلام موجوديت مي كردند. ساواك براي مقابله با اين جريانات از هر اقدامي فرو گذار نمي كرد. درچنان شرايطي طبيعي بود ساواك احساس مي كرد شكل گيري جريان سومي كه هم با روحانيون درگيرشود و هم ماركسيسم را به نقادي كشد خطري نخواهد داشت بلكه چه بسا بتوان جبهه اي در مقابل آن دوخطر جدي گشود و آنها را تضعيف كرد.

آنها از شريعتي در ابتدا چنين تصوري داشتند. او هم افكار سنتي و خرافي مذهبي را نقد مي كرد و هم ماركسيسم را. ضمن اينكه شريعتي تنها يك جريان فكري بود و صبغه سياسي آشكاري نداشت. مستقيما" به دستگاه حاكمه حمله نمي كرد و از يك نهضت فكري و فرهنگي سخن مي گفت. درحالي كه ساواك از پيوستن جوانان به جريان راديكال انقلابي وحشت داشت. شايد تئوريسين هاي ساواك براين خيال هم بودند كه مشغول شدن جوانان به كارهاي فكري و فرهنگي، آنها را از راديكال شدن و تقويت مبارزات قهر آميزي كه درآن دوران درحال شكل گيري بود و چشم دربار را ترسانده بود بازدارد.

تمامي اين محاسبات بلحاظ دانش امنيتي و سياسي درست و عين واقع جلوه مي كرد و چه بسا نشان دهنده هوشياري و نوعي مديريت استراتژيك بود. اما هيچكدام از عناصر امنيتي ساواك در آن سال نتوانستند پيش بيني كنند كه روند كار به جايي خواهد رسيد كه نه تنها حسينيه ارشاد را تعطيل كنند بلكه دكترشريعتي را نيز دستگير و زنداني كنند و به اين ترتيب بر شدت راديكال شدن جامعه بيفزايند. بطوري كه 5 سال بعد عامه مردم عكس همين شريعتي را در دست گيرند و با شعار شريعتي شريعتي معلم شهيد ما در مقابل حاكميت پهلوي بايستند و سرانجام نه از تاك اثري ماند و نه از تاك نشان.

اكنون كه به گذشته مي نگريم درمي يابيم اگر ساواك براساس نگراني هاي روزمره اش، به بستن حسينيه ارشاد مبادرت نمي كرد و فعاليت فرهنگي و فكري ارشاد را تحمل مي كرد، شايد ديرتر با آن موج راديكاليسم و انقلابي گري مواجه مي شد. هر چند كه مقامات ساواك با نگاه امنيتي براين گمان بودند كه: سرچشمه شايد گرفتن به بيل، چو پرشد نشايد گذشتن به پيل. لذا براي پيشگيري و پرهيز از اينكه در مقطعي ديگر با موجي عميق تر روبرو نشوند، به تعطيلي ارشاد اقدام كردند. درحالي كه اين تعطيلي خوب موجب تشديد و تقويت جريان برانداز گرديد. مبارزين مسلحانه با بستن حسينيه ارشاد راحت تر عضوگيري مي كردند. ديگر نيازي به استدلال براي اينكه تنها راه رهايي سرنگوني حاكميت پهلوي است نبود. آنها مي گفتند ساواك حتي سخنراني شريعتي را تحمل نمي كند بنابراين ديگر راه هاي سياسي و اجتماعي به بن بست رسيده است و تنها راه نبرد قهرآميز است. بسياري از افرادي كه در كلاس هاي دكتر شركت مي كردند و چه بسا در آن زمان به فعاليت هاي راديكال نظامي اعتقادي نداشتند پس از تعطيلي حسينيه ناگزير به اين موج پيوستند.

شريعتي در سخنراني تحت عنوان چه بايد كرد برنامه آينده ارشاد را تبيين كرده بود. برنامه او اساسا" يك نهضت فكري فرهنگي بود كه در همه ابعاد فكري، هنري و اجتماعي نقش ايفا مي كرد. اما مسير حوادث و قدرت حاكمه روندي ديگري را رقم زدند.

نوآوري هاي ارشاد

كارموسسه ارشاد از جهات گوناگوني قابل ارزيابي است. اما مي توان گفت درخشش اصلي اين مؤسسه با نام شريعتي عجين شده است. كار شريعتي را هم از منظرهاي مختلفي سياسي، فكري و اجتماعي مي توان مورد نقد وبررسي قرارداد. دراين نوشته كاركردهاي اجتماعي و شايد فرهنگي آن بيشتر مورد نظراست.

حسينيه ارشاد از بدو تأسيس دست به ابتكارها و نوآوري هايي زد كه در جامعه سنتي آن زمان نوعي بدعت و شكستن تابو قلمداد مي شد. نوآوري هايي كه بعدها جاي خود را در جامعه باز كرد و به مسائلي رايج و عادي تبديل شد. چنان كه امروز ديگر آن مسائل به عنوان امري عرفي درآمده است.

1- دكور

يكي از اقدامات اين بود كه به نام حسينيه سالن سخنراني مبلمان راه افتاده بود. سخنران خواه روحاني و خواه غيرروحاني به جاي منبر، پشت تريبون قرار مي گرفت و براي مخاطبين سخن مي گفت. اين سبك كار خود يكي از مواردي بود كه اقشارسنتي در آن دوران به آن حمله كردند و آن را نوعي بدعت شمردند. متعصبين براين گمان بودند كه نشستن روي زمين يا سخنراني روي منبر نيز جزو مناسك ديني است و شكستن آنها نفي تقدس حسينيه است. البته سخنراني مذهبي براي مخاطباني كه روي صندلي نشسته باشند قبل از آن هم در انجمن هاي اسلامي و جلسات انجمن حجتيه و برخي محافل ديگر رواج يافته بود. اما اين كه يك مكان مذهبي مثل حسينيه به اين شكل سازمان يابد نوعي خلاف عادت و سنت جاري بود.

2- دست زدن

رويه ديگري كه سخت مورد اعتراض واقع شد اين بود كه شركت كنندگان در برنامه هاي سخنراني وقتي با نكته اي جالب روبرو مي شدند و مي خواستند گوينده را تشويق كنند و يا احساسات خود را ابراز كنند به جاي صلوات فرستادن كه در محافل مذهبي سنتي رايج بود، به كف زدن مي پرداختند. تا آن زمان در هيچ محفل مذهبي چنين امري مشاهده نشده بود. كف زدن را نوعي تجدد طلبي و لهو و لعب مي شمردند و مبادرت به اين امر را دريك مكان مذهبي، نوعي توهين به مقدسات تلقي مي كردند. اعتراضات نسبت به اين مسأله چنان بالا گرفت كه به منابر و اعلاميه ها كشيد. شريعتي خود نيز به اين مسائل دامن زد. او كه در سخن گفتن و طنز گويي استاد بود يك بار اين اعتراضات را مطرح كرد و به عنوان اعتراض به مخالفان قشري گفت شما صلوات را كه نوعي درود فرستادن و ابراز احساسات بوده است چنان بد مصرف كرده ايد كه نسل جوان نمي توانند با آن احساسش را بيان كند، او صحبتش را با اين جمله پايان داد كه شما كه به دست بوسيدن اعتراض نكرديد چطور به دست زدن ما اعتراض مي كنيد. اين سخن چنان هيجاني در جمعيت جوان مخاطب ايجاد كرد كه شروع كردند بطور ممتد چند دقيقه كف زدن مجدد.

3- شركت خانم ها

از ابتدا كه براي شروع كلاس ها ثبت نام صورت گرفت دانشجويان دختر و پسر ثبت نام كردند. برخي دختران با لباس معمولي غيرچادر در كلاس هاي حسينيه حضور پيدا مي كردند. اين امر هم براي مخالفان حسينيه سوژه اي شده بود تا آنجا را محل عيش و عشرت معرفي كرده و به عنوان مركز اختلاط مرد و زن و مناسبات خلاف شرع مورد حمله قراردادند. عنوان "يزيديه اضلال" متضاد حسينيه ارشاد در پي اين مسائل به اين مركز نسبت داده شد.

4- آموزش يا آمرزش

سال ها گفته شده بود كه امام حسين براي اين كشته شد كه پيروانش با گريستن بر او از مجازات گناهان نجات يابند. بنابراين در اماكن مذهبي آن دوران كمتر به شناخت امام حسين و هدف او و يا اصول اسلام و مسائل ديني توجه مي شد. بيشتر انجام مراسم سوكواري اهميت داشت. حسينيه ها هم محل عزاداري و گرياندن و گريستن بر امام حسين بودند. برخلاف اين رسم جاافتاده حسينيه ارشاد براي اولين بار تبديل به مركزي آموزشي شده بود. مردمي كه به آنجا مي آمدند نه براي عزاداري و گريستن كه براي شناختن و بررسي و ارزيابي و انتخاب به اين مكان مي آمدند. در محافل سنتي گفته مي شد سخن گفتن از هدف امام حسين بي معني است. خدا خواسته است او شيهد بشود و شد. ما كه هستيم كه هدف ايشان را بفهميم. اما درارشاد نهضت حسيني را مثل هر نهضت بشري ديگر تحليل مي كردند و اينكه خط مشي رهبر نهضت چه بوده است و چرا دست به اين كارها زده است و چگونه و .... البته چنين بحث هايي در محافل مذهبي مثل انجمن هاي اسلامي و امثال آن نيز صورت مي گرفت اما تحت عنوان حسينيه نوعي شكستن سنت هاي جاري به شمار مي رفت. بخصوص كه كلاس ها با ثبت نام و صدور كارت و همراه با جزوات درسي بيشتر به دانشگاه شباهت داشت تا حسينيه مذهبي.

5- آموزش مكاتب غيرديني

يكي از مسائل چالش برانگيز در آن سال ها موضوعاتي بود كه در كلاس ها طرح مي شد. دكترشريعتي ضمن درس تاريخ اديان و اسلام شناسي به بررسي مكاتب فكري مطرح نيز مي پرداخت. از جمله درباره اگزيستانسياليسم، ماركسيسم و سوسياليسم و... مباحثي آموزشي را مطرح كرد. برخي افراد مخالف كه تنها يك جلسه براي شناسايي فضا و كسب اطلاع مي آمدند، بطور اتفاقي به جلساتي برمي خوردند كه نوبت اين مباحث بود. شريعتي هم اين مكاتب ابتدا تشريح مي كرد و تفكرات و مباني آنها را توضيح مي داد بي آن كه به نقد و ايرادات آنها بپردازد. در جلسات بعد اين كار را انجام مي داد. افرادي كه براي كسب خبر آمده بودند مي رفتند و شايع مي كردند كه در حسينيه به نام ائمه و اسلام درس كمونيسم مي دهند و مي گويند اين مكتب ها مترقي ترين مكتب دنيا هستند. با اين اوصاف ناگهان موجي برمي خاست كه شريعتي دارد جوان ها را گمراه مي كند و...

6- سيگاركشيدن

يكي از عادت هاي بد مرحوم شريعتي سيگارزياد كشيدن بود. بسياري اوقات او سيگار را با سيگار روشن مي كرد و ديگر فاصله اي ميانش نبود كه نياز به كبريت و فندك داشته باشد. اين عادت باعث شده بود كه گاهي وسط سخنراني كه معمولا" بيش از يك ساعت و گاه چندساعت طول مي كشيد سيگارآتش مي زد و دود مي كرد. طبيعي بود كه اين كار در يك محل مذهبي و در پشت تريبون كه در واقع جايگاه منبر بود بهانه بدست مخالفين مي داد كه حملات خود را تند وتيز تر به ارشاد وارد كنند. گرچه سيگاركشيدن شريعتي از روي قصد و غرضي نبود و صرفا" يك عادت بد او بود كه خود را دراين زمينه كنترل نمي كرد، اما اين كار او به نوعي تقدس زدايي هم به شمارمي رفت. تقدسي كه مبناي اعتقادي مشخصي نداشت و بيشتر عادت مردم شده بود كه براي اين اماكن نوعي قداست قائل شوند. اين رفتارها مكان مقدس حسينيه را به محلي عرفي و عادي تبديل مي كرد.

7- هنر به جاي سخن

در تداوم كلاس ها تحول بزرگي كه صورت گرفت وارد شدن به عرصه هنر بود. شريعتي براين مسأله خيلي تأكيد داشت كه بايد از زبان هاي ديگر غير از كلام سود جست. نقاشي، تئاتر، فيلم و موسيقي از حوزه هايي بود كه ارشاد وارد آن شد و اين هنرها را به خدمت پيام رساني خود گرفت. تئاتر ابوذر و سربداران دو تئاتر موفقي بود كه در آن زمان به روي صحنه آمد. استقبال بسيار خوبي از اين برنامه هاشد. تئاترابوذر چند شب تكرار شد. نورپردازي و اجراي قوي نمايش و ديالوگ هاي بسيار قوي بينندگان را مسحور كرد. درشبي كه تئاتر ابوذر به صحنه رفت شريعتي گفت اگر امشب بميرم غمي ندارم. اجراي تعزيه در مساجد و حسينيه ها بي سابقه نبود، اما اجراي نمايشي به شكل مدرن با موسيقي متن و صحنه آرايي سن تئاتر در يك حسينيه كاري بي سابقه بود. تئاترسربداران دوشب بيشتر تداوم نيافت و به دستور مقامات تعطيل شد. نگارنده كه درشب دوم حضور داشتم خود شاهد صحنه اي عجيب بودم كه از عمق حركت ارشاد خبرمي داد. وقتي نمايش پايان يافت و چراغ هاي سالن روشن شد، متوجه شدم يك افسرشهرباني كه به عنوان مأموريت كنترل فضا آمده بود، جلو در ورودي سالن ايستاده تا جمعيت بدون سر و صدا خارج شود. وقتي از كنارش مي گذشتم به صورتش زل زدم، چشمم به چشمانش افتاد. ديدم چشمانش و گونه هايش خيس اشك است. تئاترسربداران حتي اين افسرشهرباني رژيم را نيز تكان داده بود. همزمان با طرح اين بحث ها درارشاد بود كه كتاب سربداران نوشته پطروشفسكي روسي به فارسي ترجمه شده بود و شاگردان حسينيه از عمده خريداران آن بودند.

گشودن پاي هنر به اماكن مذهبي و محافل سنتي كاري نو بود كه بنا بود تداوم و گسترش يابد. اما با بسته شدن ارشاد اين تحول هم به ورطه فراموشي سپرده شد. هنوز هم اماكن مذهبي و بيشتر از آنها محافل روشنفكري، كلام محورند و گوينده و شنونده. هنوز جاي تئاتري مثل سربداران در حسينيه ها و محافل روشنفكران خالي است.

8- باب شدن انتقاد

يكي از مهم ترين رويه هايي كه درارشاد آن زمان باب شد، بازشدن باب انتقاد و پاسخ به سئوالات بود. در منبرها و محافل مذهبي تا آن زمان برنامه ها حالت مونولوگ داشت. سخنران مي گفت و مخاطبان مي شنيدند. بحث و گفت وگو موضوعيتي نداشت. اما درحسينيه چند بار تريبون پاسخ به سئوال و طرح انتقاد گذاشته شد. از مخاطبان دعوت شد انتقاداتشان را از تريبون طرح كنند. چند تن از همان مخالفان سنتي تند و تيز هم فرصت يافتند از پشت تريبون حرف هايشان را بزنند. با وجود اينكه نظراتشان كاملا" مغاير با انديشه هاي مخاطبان بود اما تحمل شدند. اين فضا هم آن رويه يك جانبه بودن ساير محافل و اماكن مذهبي را به چالش مي كشيد و هم برآنها تأثيرمي گذاشت كه فضايشان را بازتركنند. براي تأثيرگذاري اين نكته لازم به ياد آوري است يكي از مخالفان سنتي و منتقدين جدي شريعتي در همان زمان يك كتاب رديه عليه شريعتي چاپ كرد و براي اينكه نشان دهد او هم به انتقاد و نظريات ديگران بها مي دهد مطالب خود را درنيم تاي بالاي هر صفحه چاپ كرده بود و نيم تاي پايين هر صفحه را سفيد گذاشته بود و نوشته بود براي درج نظرات منتقدين است. شريعتي كتاب او را دريكي از برنامه ها معرفي كرد و خطاب به نويسنده گفت احتياج نداشت اين همه كاغذ را حرام كرده و سفيد چاپ كنيد يك نسخه براي من مي فرستاديد تا جواب بدهم و پاسخ مراهم زيرش چاپ مي كرديد.

9- محوريت غيرروحاني

تا آن روزگاران تبيين و تفسير مسائل مذهبي به عنوان يك كار تخصصي در اختيار روحانيون بود. گفته مي شد كساني كه دروس حوزوي را نخوانده اند صلاحيت لازم براي شناخت اعتقادات ديني و توضيح آن براي مردم را ندارند. قبل از حسينيه ارشاد و دكترشريعتي هم ساير كساني كه غيرروحاني بودند و درباره مسائل مذهبي اظهار نظر مي كردند با اين مشكل روبرو بودند. برخي اشتباهات احتمالي و يا نظريات غيرعرفي آنان به سرعت تبديل به موج اعتراض عليه آنان مي شد و اين خطاها را ناشي از غيرروحاني بودن آنان مي شمردند. با توجه به همين مسأله بود كه شريعتي در طول فعاليتش در ارشاد همواره اين موضوع را تكرار مي كرد كه من از موضع معلم جامعه شناسي و تاريخ به اسلام مي پردازم و اين تخصص من است. اگر درباره مسائل اسلامي اظهار نظر مي كنم از موضع و منظر جامعه شناسي است و نه به عنوان يك نظر قطعي بلكه به عنوان يك نظريه مي گويم كه ديگران مي توانند آن را رد كنند. اين چالش از ابتدا تا پايان كار حسينيه و حتي بعد از آن همچنان ادامه داشت. اما واقعيت اجتماعي به سويي ديگر مي رفت. استقبال نسل جوان و بخصوص اقشار تحصيلكرده از شريعتي و ارشاد چنان گسترده بود كه حتي دايره اين نفوذ به ميان طلاب حوزه هاي علميه نيزكشيده شد. روحانيون آگاه و روشن بين نيز جانب شريعتي را گرفتند و از او دفاع كردند. ارشاد در آن زمان نسبت به همه مراكز و محافل مذهبي بيشترين مخاطب را داشت و اساسا" قابل مقايسه نبود. محور شدن يك شخص غيرروحاني خود بدعتي بود كه با روال سنتي محافل مذهبي همخواني نداشت و بطور طبيعي موجب اعتراض مي شد.

10- نقد پذيري و ديناميسم فكري

درجامعه آن روز كه فضايي ايدئولوژيك و مطلق گرايانه بود اين كه يك انديشمند و بخصوص متفكر ديني دچار اشتباه شود اساسا" پذيرفتني نبود. هنوز هم كه جامعه روشنفكري به قولي از ايدئولوژيك نگري عبور كرده است كمتر كسي را مي يابيم كه به وجود اشتباهي در طول زندگي فكري يا سياسي خود قائل باشد. اما اتفاقي كه در ارشاد آن سال ها افتاد شايد ديگرتكرارنشد. شريعتي درمحضر عام بدون هيچ زور و فشار اعتراف كرد كه دريك زمينه نگرشي اشتباه داشته و پس از گفت وگو با برخي صاحبنظران به نظريه جديدي رسيده است. بعد هر دو نظريه را تشريح كرد و دلايل نظريه جديدش را گفت. فضاي مريد و مرادي و تفكر سنتي سفيد يا سياه چنان براذهان مسلط بود كه براي برخي پذيرفتني نبود كه استادشان اشتباه كند يا تغيير عقيده بدهد. آنها به دنبال كسي بودند كه سر بسپارند و مريدش شوند. اينكه يك معلم ديني در مسأله اي دچار خطا شود از آنها سلب اعتماد مي كرد. شريعتي در پاسخ به آنها ديدگاهي ديگر را معرفي كرد. گفت اگر من امروز با من ديروز يكي باشم جاي تأسف است. لازمه پيشرفت اينست كه من امروز آدم ديگري باشم با نظرياتي نو و جديد. اين سنت شكني كه ثبات را در عرصه انديشه زير سئوال مي برد براي جامعه سنتي و حتي روشنفكري آن روز قابل هضم نبود و شايد هنوز هم. كما اينكه بعدها برخي مريد شريعتي شدند و چنان دراو ماندند كه راه او را كه راه نوانديشي و تحول و نوآوري مستمر بود ازياد بردند.

11- بي جيره و مواجب

درآن زمان روحانيون كه مجالس وعظ و سخنراني و يا سوكواري را برگزار مي كردند بطور طبيعي از طرف صاحب مجلس مبلغي به عنوان حق الزحمه دريافت مي كردند. طبعا" زندگي خيلي از آنها از اين طريق مي گذشت، چون شغل آنها همين بود و منبع درآمد ديگري هم نداشتند. اما به تدريج با ورود برخي شخصيت هاي غيرروحاني به اين حوزه مسأله اين سنت كمرنگ شد. مثلا" انجمن اسلامي هاي دانشگاه ها كه خود بودجه اي نداشتند به سخنرانان پولي نمي دادند. مثلا" مهندس بازرگان كه به عنوان سخنران مذهبي صحبت مي كرد هيچ جا پولي دريافت نمي كرد. شريعتي هم اين رسم را تداوم داد و براي سخنراني هايش كه خواهان زيادي هم داشت مزدي نمي گرفت. ازاين بابت براي مؤسسه ارشاد منبع درآمدي هم شده بود اما خود چشمداشتي نداشت. اين كار او هم نوعي مناسبات جديد را ارائه مي كرد كه سخنران براي دل خود و عقيده خود سخن بگويد و نه مزد و پاداشي.

از آن مهم تراين بود كه او زندگي عادي خود را رها كرده بود. نوعي زندگي حرفه اي داشت كه تمام وقت در خدمت پيشبرد هدفش تلاش مي كرد. درحالي كه اغلب انديشمندان روحاني و غيرروحاني آن روزگاران زندگي عادي خود را داشتند و ضمنا" كار فكري و اجتماعي هم مي كردند.

اما او به همسر و فرزندانش تعلق نداشت و شايد حتي در حق آنها جفا كرد تا به اهداف بزرگ خود دست يابد. خودش هم شرايط آن روز را به اين تعبيرمي كرد كه وقتي خانه اي آتش گرفته است بايد همه تلاش را به كاربرد تا آتش را خاموش كنيم، هر لحظه درنگ كردن مي تواند فاجعه به بار بياورد، شايد ديگر وقتي نداشته باشيم. گويي به او الهام شده بود كه عمردرازي درپي نخواهد داشت. انصافا" هم در همان مدت كوتاه كم كارنكرد.

چاپ شده در روزنامه اعتماد، 26آبان 1388

سه‌شنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۰۹

مردهزارچهره ، سيماي مظفر بقايي در اسناد لانه جاسوسي امريكا

شروع ارتباط

مطابق اسناد بدست آمده از سفارت آمريكا درسال 1358، مأمورين سفارت در تهران از تاريخ 29 آبان 1329 يعني در زمان حكومت سپهبد رزم آرا در پي شناخت مظفربقايي و حزب زحتمكشان او و ارتباط با وي بوده اند1.

. دراين زمان جبهه ملي تشكيل شده بود و بقايي همراه سايراعضاي جبهه به نمايندگي مجلس دوره 16 انتخاب شده بود. دراين گزارش كه عنوان خيلي محرمانه دارد، شرح حالي مختصر از بقايي و فعاليت هاي سياسي او آمده و به ضديت وي با رزم آرا و همچنين كمونيسم اشاره شده است. ضمن اين گزارش به تحليل شخصيت او پرداخته و مي گويد:" شكي نيست كه دكتربقايي شديدا" جاه طلب است و ييشتر ناظران آمريكايي احساس مي كنند كه او از هرگونه فرصتي براي پيشبرد مقاصد خود جهت ايجاد يك زندگي سياسي استفاده خواهدكرد..فرصت طلبي حتي درزندگي شخصي، بر او فائق مي شود. او علنا" اعلام داشته است كه همسر خود را بدان علت طلاق داده است كه سياستمداران به عنوان اشخاص مجرد بهتر مي توانند فعاليت كنند".

وابسته كارگري سفارت در تيرماه 1330 يعني زماني كه دكترمصدق به نخست وزيري رسيده است دو بار با دكتربقايي در سفري كه به آبادان داشته ديدار و گفت وگو داشته است. در اين ديدارها كه درباره بحران نفت بوده عيسي سپهبدي از نزديكان بقايي نيز حضور داشته است. از اين ديدارها گزارش مستقيمي در اسناد لانه منتشرشده مشاهده نمي شود. فقط در سندشماره 529مورخ 26 مهر1330 رايزن سفارت خلاصه اي از گفت وگوها را گزارش كرده است. موضوع اين گفت وگو درباره حزب زحمتكشان بقايي و وضعيت كارگران است و اينكه چگونه مي توان آنها را در رقابت با حزب توده جذب نمود. همچنين درباره وضعيت مالي حزب بقايي صحبت شده است. 2

به نظر مي آيد سفارت در آن زمان كه دوره جنگ سرداست از نفوذ حزب توده درميان كارگران شركت نفت و ساير مناطق كارگري ايران نگران بوده و براي مهار اين جريان تلاش مي كرده است. در همين رابطه فينيچ وابسته كارگري سفارت كمتر از يك ماه بعد در19 آذر بارديگر در ديداري با عيسي سپهبدي يارنزديك بقايي اين بحث را دنبال مي كند. سپهبدي به وابسته سفارت نكته اي مي گويد كه درخور تأمل است. او آمادگي براي برخورد فيزيكي با نيروهاي چپ را به مأمور سفارت گوشزد مي كند، كه مسأله اي فراتر از اختلافات سياسي و ايدئولوژيكي درآن دوران بود:"هرچند مسابقه بين حزب كارگران ايران(زحمتكشان) و كمونيست ها ايدئولوژيكي است نه فيزيكي، درعين حال ممكن است لازم باشد كه همه نيروهاي دمكراتيك در ايران، كمونيست ها را بطور فيزيكي مجازات كنند تا آنها را وادار به درك معتبر بودن ايدئولوژي، اهميت و قدرت مخالفانشان بنمايند". 3

دراين ديدار سپهبدي از مأمور سفارت تقاضاي تجديد ديدار مي كند كه 4 روز بعد اين ملاقات در منزل سپهبدي انجام مي شود.

تظاهر به ضديت با امريكا

درهمين زمان درمطبوعات چپگرا بقايي و حزبش را به طرفداري از امريكا و كمك مالي گرفتن از آن متهم مي كنند. بقايي درواكنش به اين تبليغات، عليه امريكا مطالبي ايراد كرده و به شدت به آن دولت حمله مي كند. در گفت وگوي مأمور سفارت با سپهبدي در 24 آذر برسراين مواضع ضد امريكايي بقايي بحث مي شود. سپهبدي به فينيچ مي گويد:" به نفع روابط حسنه بين ايران و امريكاست كه آمريكا هدف حمله قرارگيرد. تا بدين ترتيب هر گونه امكان اين كه ايرانيان باور بكنند ايالات متحده امريكاپشتيبان حزب كارگران است رد بشود". 4

اين شيوه عمل نشان از نوعي فريبكاري و حيله گري در امرسياسي است. آن هم حيله با مردم هموطن خود و تباني با يك كشوربيگانه. تأمل در اين نكته برهوشياري خواننده مي افزايد كه به صرف ادعاي ضد امريكايي بودن يا حتي حمله به امريكا نمي توان در باره ماهيت افراد داوري كرد. در اسناد لانه جاسوسي بسياري از اين شيوه ها و پيچيدگي هاي سرويس هاي امنيتي امريكا شناخته مي شود.

درتاريخ 5 آبان 1331 وابسته كارگري سفارت از پنجمين ديدار خود با مظفربقايي در منزل وي گزارش داده است. درحالي كه گزارشي از اين ديدارها در اسناد منتشرشده به چشم نمي خورد.

در 14 بهمن 31 سندي با طبقه بندي "خيلي محرمانه" گزارش ديگري درباره مظفربقايي ارائه كرده است. اما جاي شگفتي است كه از اين تاريخ تا 14 آذر 1333 هيچ سندي در باره بقايي نيست. در حالي كه در اين فاصله كودتاي امريكايي انگليسي 28 مرداد 32 اتفاق افتاده است و نقش بقايي در اين كودتا امروزه روشن شده است.

بعد از كودتا

مطابق همين اسناد منتشرشده از سال 33 تا آستانه انقلاب به تناوب سفارت امريكا با بقايي ارتباط داشته و با او مشورت مي كرده اند. در 17 خرداد 1341 مأمورين سفارت توسط منصور رفيع زاده به منزل بقايي دعوت مي شوند. آنها با تعويض اتومبيل سعي مي كنند بطور مخفيانه به منزل بقايي بروند به نحوي كه ساواك نيز متوجه اين ديدار نشود. لازم به يادآوري است كه منصور رفيع زاده كه بعدها از عناصربالاي ساواك مي شود از دوستان نزديك بقايي بوده است كه براي ادامه تحصيل به امريكا مي رود و در آنجا به رياست ساواك در امريكا مي رسد و گفته شده وي رابط ميان ساواك ايران و سازمان سيا درامريكا بوده است. حتي منصور رفيع زاده در خاطرات خود اظهار داشته كه براي استخدام شدن در ساواك با بقايي مشورت كرده و پس از موافقت و تشويق او به اين كار مبادرت ورزيده است.

درسال 8 مهر1350 دريك سند با عنوان منبع كنترل شده آمريكايي و طبقه بندي سري به گزارشي درباره بقايي برمي خوريم. دراين گزارش كه به مناسبت فعال شدن حزب زحمتكشان بقايي تدوين يافته است مي خوانيم: "(بقايي) دريك زمان يا زمان هاي مختلف ضدشاه، ضد آمريكا، ضد كمونيست بوده است...گفته اند كه او بطور پنهاني (باترتيب زماني) توسط روسيه، انگلستان، شاه و ساواك كشف و مورد حمايت قرارمي گرفت. در مرداد 1350 منبع متوجه شد كه دكتربقايي توسط ساواك اجازه يافته است- احتمالا" تشويق شده است كه حزب زحمتكشان را فعال كند. به دكتربقايي گفته شد كه براي ستاد مركزي حزب دفتري اجاره نمايد. اين امكان وجود دارد كه دكتربقايي در سال 1350 حزبش را در حالي كه براي ساواك قابل قبول باشد به عنوان وسيله اي براي انحراف انرژي هاي سياسي چپ به كانال هاي مسئول به كاراندازد". 5

بقايي در سال 1353 نامه اي سرگشاده خطاب به شاه مي نويسد و از تأسيس حزب رستاخيز انتقاد مي كند. اين نامه بارديگر مورد توجه سفارت امريكا قرارگرفته و گزارشي درباره وي در 28 اسفند 1353 درسفارت تهيه شده است. بقايي با روي كار آمدن كارتر و طرح مسأله حقوق بشر از سوي وي درسال 1356 بارديگر فعال شده و با نوشتن نامه به سوليوان سفيرامريكا در ايران از مواضع كارتر استقبال كرده و از ملاقات با وي به منظور تبادل نظر اظهار خوشوقتي نموده است.

اسناد منتشرشده نشان مي دهند كه وي از سال 1329 همواره مورد توجه آمريكايي ها بوده و به تناوب با مأمورين سفارت ديدار و گفت وگو داشته است. اما با شگفتي مي بينيم هيچكس متعرض او نمي شود. بلكه وي همچنان بعد از پيروزي انقلاب درايران ماندگارشده و به مراودات سياسي خود ادامه داده است. تا اينكه درسال 1365 پس از بازگشت از سفرطولاني به امريكا بطور تصادفي بازداشت مي شود و با گيرافتادن اسناد زيادي از او ماهيت وي كاملا" آشكارشده و در زندان مي ماند تا مرگ او فرا مي رسد. گفته شده است طبق اسناد كشف شده وي ضمن همكاري با سرويس هاي اطلاعاتي انگليس و امريكا و نزديك شدن به آيت اله كاشاني در ايجاد شكاف ميان رهبران نهضت ملي نفت نقش بسزايي داشته است. همچنين درشكنجه منجر به قتل سرلشكرافشارطوس در غارتلو دخالت مستقيم داشته و همكاري وي در كودتاي سال 32محرزشده است. همكار و دوست نزديك وي منصور رفيع زاده نيز در ساواك امريكا نقش هاي مهمي ايفا نموده و از عناصر برجسته ساواك بوده است.

علي رغم همه اين مسائل فعال شدن حزب زحمتكشان درآستانه پيروزي انقلاب و بعد از آن و نقش آن در تنش ها و تفرقه هاي بعد ازپيروزي از نقاط كوري است كه پرسش و پژوهش درآن زمينه چه بسا فضاهاي جديدي را آشكارنمايد. اسناد ساواك بدست آمده پس از پيروزي انقلاب نيز مطالب بسيار زيادي درباره وي و حزب او وهمكارانش ارائه مي دهد كه پس از مرگ وي به چاپ رسيد.

نكته مهمتر اينكه بقايي پس از انقلاب در ماجراي كودتاي نوژه از سوي كودتاچيان براي اداره كشور پس از سرنگوني جمهوري اسلامي برگزيده شده بود. بقایی اوایل انقلاب اقدام به تاسیس حزب «جمهوریخواه» کرد و از این طریق کوشید به صحنه سیاسی وارد شود. هفته نامه «تهران مصور» جمعه 10 فروردین 1358- یک روز مانده به رفراندوم جمهوري اسلامي- اقدام به چاپ بیانیه حزب جمهوریخواه كرد.

این حزب دربیانیه خود با عنوان «آزادی و امنیت برای همه» همه پرسی را کورکورانه خوانده و آن را تحریم كرده بود.

احمداحرار (روزنامه نگار قبل از انقلاب) در جریان طراحی کودتای «نوژه» به عنوان مشاور در خدمت آمریکا قرار می گیرد و وقتی از او می خواهند تا فردی را به عنوان «لیدر و سرکرده کودتاچیان» معرفی کند، مظفر بقایی را پیشنهاد می نماید.

احرار طی نامه ای که از فرانسه برای مظفربقایی فرستاده به این نقش خود اعتراف کرده و نوشته است: «... وقتی از من استمزاج شد که چه دستی می تواند در شرایط امروزی ایران معجزه نشان دهد، یدبیضا و عصای موسی (دکتر بقایی) را توصیه کردم وچند روز نگذشت که جواب رسید: OK خیلی هم قرص و محکم...» پس از این موافقت، احمد احرار مأموریت می یابد تا برای ایجاد هماهنگی بیشتر بین کودتاچیان و دکتر بقایی به تهران بیاید.6

همزمان وي با طرح وصيت نامه سياسي به چرخشي سياسي دست زد و مواضعي منتقدانه نسبت به رهبرانقلاب و در دفاع از جيمي كارتر رئيس جمهور امريكا اتخاذ كرد. اما كودتا شكست خورد و سر وي بي كلاه ماند.

اما بيش از همه چيز سكوت درباره بقايي علي رغم وجود مدارك و شواهدي دال بر سوابق سوء وي پرسش برانگيزاست. شگفت انگيزتر اين كه چندي پيش به دنبال طرح انتقاداتي از سوي مهندس باهنر نايب رئيس مجلس خطاب به دولت دهم، وي از سوي حاميان دولت به مظفربقايي تشبيه شد. درحالي كه چنين تعبيرها و مشابه سازي ها براي كساني كه مظفربقايي را نمي شناسند درواقع امر، نوعي تبرئه وي به شمارمي آيد. زيرا وقتي مهندس باهنر با سوابق آشكار و روند سياسي مشخصي كه داشته است با عنصري مزور و معلوم الحال مثل بقايي مقايسه شود، آنچه در اين سنجش شكل مي گيرد پاك كردن سوابق سوء بقايي است.

بقايي در 27 دي ماه 1364 به دعوت منصور رفيع‌زاده (آخرين رئيس شعبه ساواک در آمريکا) به آمريکا سفر کرد. وي مدت 15 ماه در امريكا ماند و سپس به ايران بازگشت. در اول فروردين 1366 در کرمان بطوراتفاقي دستگير شد. از منزل وي اسناد و مداركي كشف گرديد كه موجب برملاشدن مسائل زيادي شد. وي در 26 آبان 1366 بر اثر بيماري در بيمارستان مهر تهران درگذشت.

پي نوشت:

1- احزاب سياسي درايران، بخش دوم، مجموعه اسناد لانه جاسوسي آمريكا، جلد سوم، ناشرمركز نشر اسناد لانه، مهرماه 1367، ص124

2- همان، ص 128

3- همان، ص 134

4- همان، ص 135

5- همان، ص 183

6- مجموعه نیمه پنهان، جلد هجدهم، انتشارات كيهان، صفحه 95

چاپ شده در روزنامه اعتماد، 18 آبان 1388

پنجشنبه ۲۲ اکتبر ۲۰۰۹

سور حاكم، سوگ ملت



بيست روز از آغازفصل خزان سال 1350 گذشته بود. همه رسانه هاي دنيا معطوف به ايران بود. در ايران هم غوغايي به پا شده بود. دركنار خرابه هاي تخت جمشيد كه نشان از تمدني بزرگ در 25 قرن پيش داشت، سران بيش از 60 كشور دنيا گردآمده بودند تا بزرگترين ميهماني شاهانه تاريخ را رقم زنند.

جايگاهي مخصوص ميهمانان درنظرگرفته بودند و پادشاهان و رؤساي جمهور بر صندلي هاي سلطنتي مخصوص تكيه زده بودند، گروهي اسب سوار كه هم اسبان و هم سواران زيب و زيور سربازان هخامنشي داشتند و گويا روز قبل از تهران حركت كرده بودند، از راه رسيدند و درمقابل جايگاه ايستادند. يك سوار كه نامه اي دردست داشت پياده شد و ضمن اداي احترام به سوي شاه ايران محمدرضا پهلوي رفت و نامه را كه به ظاهر پيام ملت ايران خطاب به شاه بود به دست وي داد. شاه در پاسخ به اين پيام ملت، سخنراني خود را شروع كرد. بدين ترتيب جشن دوهزار و پانصدمين سال پادشاهي ايران آغازشد و يك هفته به درازاكشيد. ميهماني اي كه شايد تشريفاتي ترين و پرهزينه ترين ميهماني تاريخ بشرباشد.

شاه به 2500 سال قبل برگشته بود و با كورش سرسلسله پادشاهان هخامنشي سخن مي گفت. او خطاب به كورش شاه شاهان وعده هايي كه هميشه مي داد تكراركرد:

"كورش!

ما امروز در برابر آرامگاه ابدی تو گرد آمده‌ایم تا به تو بگوئیم:

آسوده بخواب كه ما بیداریم،

و برای نگاهبانی میراث پرافتخار تو همواره بیدار خواهیم بود.

سوگند یاد می كنیم كه آن پرچمی را كه تو دوهزار و پانصد سال پیش برافراشتی همچنان افراشته و در اهتزاز نگاه خواهیم داشت.

سوگند یاد می كنیم كه بزرگی و سربلندی این سرزمین را به عنوان ودیعه‌ای مقدس كه گذشتگان ما به ما سپرده‌اند با اراده‌ای پولادین حفظ خواهیم كرد، و این كشور را سربلندتر و پیروزتر از همیشه به آیندگان خویش خواهیم سپرد.

سوگند یاد می كنیم كه سنت بشر دوستی و نیك اندیشی را كه تو اساس شاهنشاهی ایران قرار دادی، همواره پاس خواهیم داشت و همچنان برای مردم جهان پیام آور دوستی و حقیقت خواهیم بود".

سپس ضمن اشاره به خطرات وتهاجماتي كه همواره ايران را تهديد مي كرده و فداكاري ايرانيان براي حفظ ميهن شان، به تجليل از حكومت خود پرداخت:

" اكنون ما در اینجا گرد آمده‌ایم تا با سربلندی به تو بگوئیم كه : پس از گذشت بیست و پنج قرن، امروز نیز مانند دوران پر افتخار تو، نام ایران در سراسر گیتی با احترام و ستایش بسیار در آمیخته‌است. امروز نیز همانند عصر تو، ایران در صحنة پر آشوب جهان پیام آور آزادگی و بشر دوستی و پاسدار والاترین آرمانهای انسانی است. ..كورش ! آسوده بخواب، زیرا كه ما بیداریم و همواره بیدار خواهیم بود".

پيشينه

اين چشن بنا بود چندين سال قبل اجرا شود اما بنا به دلايل مالي و سياسي چندبار به تعويق افتاد. فكر اين چشن را شجاع الدين شفا درسال 1337 درسر شاه انداخت. محمدرضا شاه از اين پيشنهاد خوشش آمد و دستور اجراي آن را صادركرد. ابتدا خبر اين تصميم از سوی روزنامه‌ها و مطبوعات ایران اعلام شد و هنگام برگزاری آن را سال 1340 دانستند. پیش از پایان سال 1339 وزارت دربار در اطلاعیه خود، زمان برگزاری این جشن را به تعويق انداخته و به سال 1342موكول كرد. لیكن در تاریخ یاد شده نیز این جشن برگزار نشد. جواد بوشهری، رییس شورای مركزی جشن در تاریخ 25/1/1343 در مصاحبه‌ای اعلام كرد كه این جشن در آبان‌ماه سال 1344، مقارن با جشن تاجگذاری برگزار می‌شود. اما اين تاريخ نيز تغييركرد و سرانجام در تاریخ 26/5/1347 بار دیگر وزارت دربار اطلاعیه‌ای صادر كرد و در آن تصميم نهايي را دراين مورد چنين اعلام نمود: «به فرمان مطاع مبارك شاهنشاه آریامهر جشن‌های بیست و پنجمین سده شاهنشاهی ایران،به مدت هشت روز از تاریخ 20 مهر ماه 1350 برگزار خواهد شد»!

اهميت اين جشن

از آن تاريخ 38 سال گذشته است. آن رژيم سقوط كرده و سال هاست محمدرضا پهلوي مرده است. اما تأمل درماهيت برگزاري اين جشن ها از چند جهت امروز براي ما سودمند است:

1- شناخت روحيه نوستالژيك حاكمان وقت ايران و اثرات منفي آن در جامعه

2- درك اين واقعيت تاريخي كه چطور اوج اقتدار موجب سقوط حتمي مي شود.

3- خطر ثروت باد آورده نفت كه در عين تقويت مالي حكومت آن را برباد داد.

4سال قبل از آن شاه بعد از 26 سال حكومت تاجگذاري كرد و به اين مناسبت سراسرشهرهاي ايران را چراغاني كردند و طاق نصرت بستند و مراسم ويژه برگزاركردند. هرسال نيز به مناسبت تولد خودش و وليعهد و سالگرد تاجگذاري و سالگرد كودتاي 32 و .... جشن و مراسم برپا مي شد. اما جشن 2500 ساله قابل مقايسه با آنها نبود.

از تاريخ 20 مهرماه 1350 به مدت يك هفته دركنار تخت چمشيد بزرگترين و مجلل ترين ميهماني دنيا برپا شد. در اين ميهماني بيست پادشاه و امير عرب، پنج ملكه، بيست و يك شاهزاده ،‌شانزده رئيس جمهور،‌سه نخست وزير،‌چهارمعاون رئيس جمهور و دو وزيرامورخارجه از 69 كشور جهان شركت كردند. همه چيز در اين جشن از نوع بهترين دردنيا بود. طراحي لباس ميزبانان، غذاها و سفره آرايي، تزيين محيط، چادرهاي مسكوني، لوازم و تجهيزات مصرف شده، و .... همه از عاليترين و مرغوب ترين نوع انتخاب شده بودند.

وضعيت مبارزان و منتقدان

شاه دراين مقطع از زمان خود را در اوج قدرت مي ديد. بعد از اعتراض روحانيت در سال 42 و تبعيد آيت اله خميني به عراق، مخالفت چشمگيري ديده نشده بود. تمامي گروه هاي مبارزي كه در آن سال ها دست به فعاليت زده بودند دستگير شده و يا اعدام شده بودند يا در گوشه هاي زندان ها زندگي مي گذراندند. جمعيت هاي مؤتلفه اسلامي، حزب ملل اسلامي، گروه فلسطين، گروه هاي مسلح منشعب از حزب توده و روحانيت مبارز...همه سركوب شده بودند. برخي اعتراضات مثل حركت دانشجويان براي گراني بليط اتوبوسراني بود ولي رژيم سريع با دستگيري و سپس رسيدگي به موضوع از گسترش آن جلوگيري كرد. آيت اله سعيدي در خرداد 49 به ورود امريكائيان درايران اعتراض كرد كه سريعا" بازداشت شده و در زندان به شهادت رسيد. بهمن ماه سال 49 مخفيگاه چريك هاي فدايي خلق در سياهكل لو رفت و تعداد زيادي از آنها دستگير شدند. همچنين عده اي از جوانان مذهبي كه بعدها نام مجاهدين خلق را براي خود انتخاب كردند سازماني چريكي تشكيل داده بودند كه ساواك توانست درآنها نفوذ كند و درشهريور 50 دستگيري وسيعي از آنها صورت گرفت. بطوري كه تقريبا" تشكيلات آنها ازهم پاشيد و تنها احمد رضايي و چند نفر از دستيگري مصون ماندند. ساواك اوضاع را به شدت كنترل كرده و هر مخالفتي را درنطفه سركوب مي كرد.

درنتيجه شرايط يأس آوري بود. نعمت آزرم درباره جشن هاي شاهنشاهي شعري با عنوان "شبچراني" درآن روزها سرود كه زبانزد شد. اين شعر احساس مبارزان و روشنفكران و شرايط آن دوران را به خوبي نشان مي دهد:

شبچرانی

شب بد ؛ شب دد ؛ شب اهرمن/ وقاحت - به شادی دریده دهن

شب نور باران ؛ شب شعبده/ شب خیمه شب بازی اهرمن

شب گرگ در پوستین شبان/ شب کاروان داری راهزن

شب سالروز جلوس دروغ/ شب یادبود بلوغ لجن

شب کوی و برزن چراغان شده/ فضاحت ز شیپور ها نعره زن

شب شبچرانی به فرمان دیو/ شب سور اهریمن و سوک من

درميان مردم ناراضي از حكومت بازار شايعه و جوك هاي سياسي رواج بسيار يافته بود. آسوده بخواب ما بيداريم ترجيع بند بسياري از طنز هاي سياسي بود. هرچه كمبود بود با اين پيشوند بيان مي كردند. آسوده بخواب كه گوشت كيلويي فلان است.. آسوده بخواب كه ما نان نداريم....

درتيرماه همين سال امام خميني در نجف طي يك سخنراني به تفصيل در اين باره موضعگيري كرده و از همه اقشار دعوت كرد نسبت به آن اعتراض كنند.

ايشان در اين سخنراني ابتدا شمه اي درباره جريانات صدراسلام و مزاياي حكومت اسلامي توضيح داد. نمونه حكومت اسلامي را عملكرد حضرت امير در پنج سال حكومتش دانست و گفت براي چنين حكومتي بايد جشن گرفت و براي ساقط شدنش عزا:

صحيفه امام، ج‏2، ص 361: " با همه زحمتهايى كه از براى حضرت امير فراهم شد، سلبش عزاى بزرگ است. و همين [دوره‏] پنج ساله و شش ساله، مسلمين تا به آخر بايد برايش جشن بگيرند؛ جشن براى عدالت، جشن براى بسط عدالت، جشن براى حكومتى كه اگر چنانچه در يك طرف از مملكتش، در يك جاى از مملكتش، براى يك زن معاهد- يك زحمت پيش بيايد، يك خلخال از پاى او درآورند، حضرت، اين حاكم، اين رئيس ملت، آرزوى مرگ بكند، كه مرگ براى من- مثلًا- بالاتر از اين است كه در مملكت من يك نفر زنى كه معاهد هست خلخال را از پايش درآورند. اين حكومتْ حكومتى است كه در رفتنش مردم بايد به عزا و سوگوارى بنشينند؛ و براى‏ همان پنج روز و پنج ساله حكومتش بايد جشن بگيرند.. اين حاكم حاكمى است كه با ملت يكرنگ است بلكه.. سطح روحى‏اش بالاتر از همه آفاق است، و سطح زندگى‏اش پايينتر است از همه ملت".

ايشان درهمين سخنراني از سكوت علما و روحانيون دربرابر پديده جشن به شدت انتقاد كرد و از آنها خواست حداقل هر كدام يك نامه به حكومت بنويسند و آنها را از اين كار بازدارند:

"اگر از تمام مملكت ايران، علماى ايران- كه اقلًا صد و پنجاه هزار نفر معمم در ايران دارد و آن همه ملا و مرجع و حجت الاسلام و آيت اللَّه دارد- اگر اينها اعتراض كنند و اين مُهر سكوت را بردارند و اين امضا را (كه به سكوت آنها امضا حساب مى‏شود)، اين مُهر را بردارند، سكوت را بردارند، همه آنها را از بين مى‏برند؟! آنها اگر مى‏خواستند از بين ببرند اولش خوب بود مرا از بين ببرند؛ نبردند هم؛ صلاحشان نمى‏دانند. اى كاش صلاحشان بود! من مى‏خواهم چه كنم اين زندگى را؟ مرگ بر اين زندگى من. آنها خيال مى‏كنند كه من از اين زندگى، خيلى خوشى دارم مى‏برم كه تهديد من مى‏كنند. چه زندگى است كه من دارم. هر چه زودتر بهتر. بيايند؛ هر چه زودتر بهتر. خوب، «عِنْدَ أكْرَمِ الْأكْرَمين» انسان مى‏رود. آنجا كريم است؛ خدا كريم است. لا اقل گوش انسان از اين طور چيزهايى كه مى‏شنود، هر روز مى‏شنود، هر روز ناله مردم را مى‏شنود، هر روز اطلاع مى‏دهند كه دخترها را چه كردند، دخترها را كشتند بعضى‏شان را، سر ناهار ريختند آن قلدرها و چماق كِش ها، ريختند سر ناهار، ديگ، نمى‏دانم، [آب يا غذاى‏] جوش را ريختند به سر اين بيچاره‏ها. چه شده است؟ گفتند مثلًا مرده باد زيد، زنده باد زيد. اين آدم كشتن دارد؟!"

خشك سالي و فقر

برگزاري جشن همزمان با اوج خشكسالي در ايران بود. با توجه به اينكه بخش عمده مردم ايران درروستا زندگي مي كردند و اقتصاد كشاورزي بيش از ساير بخش ها در زندگي مردم مؤثربود خشكسالي وسياست هاي كلان اقتصادي شرايط بسيار بدي را براي جامعه پيش آورده بود.

درگوشه و كنار روزنامه ها گاه اين خبرها به چشم مي خورد. از جمله در مناطق جنوب كشور بويژه سيستان و بلوچستان وضع به صورتي درآمده بود كه مردم فرزندان خود را به بهايي بسيار اندك مي فروختند تا از گرسنگي نميرند. بسياري روستائيان دام هاي خود را مي كشتند چون قادر به علوفه دادن به آنها نبودند. الاغ هايشان را دربيابان رها مي كردند. خبر اين مسائل نيز در گوشه و كنار مطبوعات دركنار اخبار تداركات جشن منعكس مي شد و خواننده را سخت بر آشفته مي كرد.

اجراي برنامه اصلاحات ارضي به دليل فقدان يك سياست جامع كشاورزي، حال و روز كشاورزان و روستائيان را بهبود نبخشيده بود. بسياري از آنها به دليل فقر و بيكاري راهي شهرهاي بزرگترشده بودند. امكانات بهداشتي و رفاهي در شهرها تكافوي شهروندان را نمي كرد. اين كمبودها و مشكلات درسال هاي قبل نيز بود اما برگزاري جشن هاي شاهنشاهي و هزينه هاي سرسام آورآن، چون خاري درچشم بيننده اين شرايط عمل كرد. درآن زمان تهران با 3-4 ميليون نفر كه پايتخت بود هنوز سيستم فاضلاب نداشت. گازكشي نشده بود و بسياري خدمات شهري اش درحد ابتدايي بود.

با وجود مشكلات اقتصادي درتمامي استان ها و شهرستان ها، مقامات محلي براي تثبيت موقعيت خود مي كوشيدند درچراغاني و تزيين شهر و جشن و سرور از يكديگر سبقت بگيرند. براي اين كار از توليدگران، تجار و كسبه پول مي گرفتند تا براي جشن هزينه كنند.

پارادوكس باستان گرايي

فلسفه برگزاري جشن 2500 ساله آن طور كه اعلام شد اين بود كه به جهانيان نشان دهيم كه ما كشوري هستيم با سابقه تمدني بزرگ. ما 2500 سال تاريخ داريم و در آن دوران باستان بخش عظيمي از جهان در قلمرو امپراطوري ايران اداره مي شد. درحالي كه كمتر كشوري چنين پيشينه اي دارد. درحال حاضر نيز ايران در راه توسعه و به سوي تمدن بزرگ در حال حركت است. شاه در اكثر سخنراني هايش از آينده درخشان و سيماي تمدن بزرگ سخن مي گفت كه چشم انداز كشور بود.

علي رغم تبليغات وسيع دراين جهت كه ايران درجهت پيشرفت و توسعه گام نهاده است، اكثر لوازم و تجهيزات بكار گرفته شده براي برگزاري جشن شاهانه از خارج واردشده بود. حتي تقريبا" اكثركارهاي خدماتي ميهماني نيز دردست خارجيان بود.

مجله هفتگي خواندنيها درشماره هاي مهر تا آبان خود گزارش هايي از تداركات جشن منتشرمي كرد. درشماره 6-13 مهرماه و شماره 4-12آبان 1350 خود درباره وضعيت ميهماني تخت جمشيد نوشته بود: سران كشورها درمحيطي قرار گرفتند كه بي شباهت به محيط افسانه اي هزار و يكشب نيست. بيش از پنجاه چادرمخصوص براي پذيرايي رهبران جهان خريداري شده. اين چادرها مجهز به اطاق خواب، سالن استراحت، همه نوع وسايل و تجهيزات مدرن براي ساكنين و يك تلفن مخصوص براي تماس با كشورهاي خارج بود. بطوري كه درهرچادر تلفن به كشور مربوطه مستقيم وصل بود. تزيين و آماده سازي چادرها به عهده يك هيأت فرانسوي با صد مهندس و دكوراتور بود كه 1500 كارگرو مهندس ايراني زيرنظر آنان كار مي كردند.

براي آرايش خانم ها و آقايان آرايشگران معروف دنيا الكساندر، كارينا و اليزابت به شيراز آمده و در يك چادر اقامت داشتند. متخصصين معروفي براي باغباني و درختكاري از خارج آورده بودند.

حتي براي آشپزي نيز از متخصصين رستوران هاي معروف مثل ماكسيم پاريس دعوت شده بود. ظرف ها و تجيهيزات نيز از بهترين نوع خارجي بودند.

به كارخانه اسپور كه معروفيت جهاني دارد سفارش داده شده تعداد ده هزار بشقاب مخصوص سلطنتي نقش دار به ياد بود جشن هاي 2500 ساله ساخته شود. اين تعداد محدود در سراسرجهان توزيع مي شود. دو هزار عدد از اين بشقاب ها به ايران وارد شد. تزيينات بشقاب با طلاي 22 انجام شده بود. وسط بشقاب علامت شاهنشاهي معاصرايران و اطراف آن را اشكالي از هنرهاي هخامنشيان تشكيل مي دهد. خواندنيها، 20 مهر1350

كيهان، 21مهر1350نوشت :"4ميليون لامپ رنگي و سفيد از انگلستان، آلمان، ايتاليا و ژاپن خريداري شده است".

همچنين مؤسسه ويلتون ايروين انگليس لامپ ها و مجسمه هاي پلاستيكي فراواني به مبلغ 862 هزاردلار تهيه كرده بود كه براي تزيين خيابان هاي تهران و شيراز به كار مي رفتند. خبرگزاري فرانسه، 5مه 1971

يكي از مراسم اين جشن اين بود كه اسب سواراني با لباس هاي دوره كورش از مقابل شاه رژه مي رفتند. براي اين كار لباس هاي مخصوص سفارش داده شده بود. از جمله 4000 عدد زين و برگ شامل افسار، دهانه و سپر محافظ اسب تهيه شده از چرم خالص به يك كارخانه ايتاليايي سفارش داده شده بود. كيهان 24 مهر1350

مؤسسه تزيين و دكور مارلس جين گفته قراردادي كه با ايران براي تزيين تهران و اصفهان بسته بزرگترين قرارداد اين شركت تا كنون است. بولتن ويژه خبرگزاري پارس، 4/7/1350، ص1

شايد تنها قلمي كه توليد ايران بود قاليچه هاي ابريشمي بود كه براي هديه به سران كشورها تهيه شده بود.

خواندنيها نوشته بود: سفارش دادند 40 قالچيه ظريف بافته شود كه روي هركدام تصوير يكي از پادشاهان و رؤساي چمهور ميهمان در جشن نقش بسته بود. اين تصويرها با لباس رسمي و نشان هايي بود كه هريك برسينه داشتند. درهرقاليچه بيش از صدرنگ به كار رفته بود. هر قاليچه به ميهمان مربوطه اهدا شد. يك فندك طلا همراه با كتاب فلسفه انقلاب منتخب سخنراني ها و نوشته هاي شاه نيز جزو هدايا بود. خواندنيها، شماره 8، 20/7/1350

همزمان با برگزاري جشن ها تمامي خيابان هاي اصلي تهران بطرز عجيبي چراغاني و تزيين شده بود. وسط خيابان ها و كنار پياده روها، بالاي ساختمان ها همه جا نوراني بود. لامپ هاي رنگي با طرح هاي اسليمي به شكلي زيبا طراحي شده بود.

اين وضع درحالي بود كه در همين پايتخت از خيابان مولوي به پايين، مردم با وضعيت رقت باري زندگي مي كردند. منطقه ميدان اعدام و شوش گودنشين هايي بود كه از امكانات شهري بي بهره بودند. بيكاري و فقر دراين محلات مشكل اصلي بود، تا چه رسد به شهرها و روستاهاي دورافتاده.

بازخورد

درحالي كه شاه و اطرافيان سخت مشغول تدارك جشن و پذيرايي از ميهمانان بودند، از اينكه در ذهن و دل مردم چه مي گذرد غافل ماندند. آنها به اين فكر مي كردند كه با چنين جشن و ميهماني بزرگي حكومت خود را بيمه كرده اند. از اين پس سيل سرمايه گذاري خارجي به ايران سرازيرشده و از نظر اقتصادي نيز ايران پيشرفت هاي چشمگيري خواهدداشت. درآن صورت نارضايتي هم مهار شده و مخالفين سرسخت منزوي و سركوب مي شوند. اما آنچه در عمل اتفاق افتاد نه همان بود كه آنان گمان مي كردند.

اين مراسم با همه عظمتش در چشم ملت، نوعي تحقير خود و بزرگداشت غريبه بود. اين همه هزينه و تشريفات براي پادشاهان و سران كشورهاي ديگر كه بعضي شان چهره هاي منفوري بودند چه ضرورتي داشت؟ پاسخ هاي داده شده ربطي به ملت نداشت. تبليغات و تشريفات تنها در دل ملت كينه مي كاشت. كينه اي كه درآن مقطع بروز و ظهوري نداشت و حاكميت را مي فريفت.

آنها كه مخالف رژيم بودند با برگزاري اين جشن پرهزينه در راه خود مصمم تر و قاطع ترشدند. مردمي كه سياسي نبودند ولي ازاوضاع اقتصادي يا اجتماعي رنج مي بردند، اين همه هزينه براي تشريفات و تبليغات را اسراف و بيهوده مي دانستند و نسبت به سياست هاي رژيم بدبين و متنفرشدند.

صنعتگران، مبتكران و نخبگان جامعه اين جشن را تحقيرخود مي شمردند. از اينكه همه كالاهاي مصرفي درجشن از خارج كشور تهيه شده بود، مديريت كارها و حتي خدمات درانحصار خارجي ها بود سخت آزرده شده و اين رفتار را نفي هويت و شخصيت ايراني مي ديدند. از اين رو تأكيد رژيم بر ايران باستان توخالي مي نمود و بازتاب منفي داشت.

درمجموع كسي از ميان ملت به اين باورنرسيد كه برگزاري اين جشن به نفع ملت و منافع ملي ماست و اين باور، فاصله مردم را با حاكميت دوچندان كرد.

اين نكته قابل تأمل است كه دراين سال دو سازمان عمده چريكي قلع و قمع شد. اكثريت قريب به اتفاق كادرهايشان دستگير و اعدام شدند. اگر رژيم سياست معقولي در جهت جلب افكارعمومي داشت ديگر برخاستن و جان گرفتن اين مبارزات و جذب نيرو براي آنها بسياردشوار و غيرممكن مي شد. اما حكومت با اعمال سياست هاي غلط، خود براي مخالفانش نيرو بسيج مي كرد. چنانكه بلافاصله پس از سركوب نه تنها اين دوسازمان خود را بازسازي كرده قد علم كردند بلكه گروه هاي كوچك و بزرگ ديگري نيز در گوشه و كنار كشور ايجاد شد كه هم زندان ها پركردند و هم صحنه جامعه از كنترل ساواك به تدريج درآمد و شد آنچه كه به خيال شاه هم نمي آمد.

بخش تراژديك ماجرا اينجاست كه وقتي سال 57 شاه از ايران رفت هيچكدام از آن كشورهايي كه نان و نمك او را خورده بودند از جمله امريكا حاضر نبودند به او پناهي دهند تا سال هاي آخر عمر را در آرامش به سربرد.

منتشرشده در روزنامه اعتماد، سه شنبه 28مهر88

دوشنبه ۲۱ سپتامبر ۲۰۰۹

علي دموكرات نبود!

دوستي ناشناس در ذيل مطلب حكومت علي و مردم سالاري نوشته اند: هر گردي گردو نيست. علي در دفاع از حكومت عثمان كه يك حكومت خودكامه بود فقط از حق خود نگذشت، بلكه از حق ابوذر و بسياري كساني كه چوب استبداد عثمان را مي خوردند گذشت. زيرا ايشان نيز حفظ نظام اسلامي را بالاتر از حقوق بشر مي دانست. قبول حكميت در صفين نيز دليل دموكرات بودن ايشان نيست، بلكه نشانه عدم شناخت سپاهيانش است و بي اطلاعي از اينكه بدون انسجام دروني نمي توان به جنگ مبادرت كرد. علاوه بر اين معاويه اكثرمردم شام را با خود داشت و مردم داري اقتضا مي كرد علي به خواست مردم شام احترام گذارد ولي چنين نكرد و تا پايه نابودي همه چيز در لجبازي با معاويه پيش رفت.

پنج سال حكومت علي هم مداركي است دال بر عدم صلاحيت ايشان در مديريت و راهبري. شايد به دليل همين ناتواني بود كه نمي خواست خليفه شود و به عمر توصيه كرد به جنگ نرود چون در صورت كشته شدن عمر توانايي مديريت مسلمانان را در خودش نمي ديد.

از اينكه اين دوست عزيز وقت گذاشته و نوشته مرا خوانده اند سپاسگزارم. بيش از آن از اينكه نظرداده اند و به نقدش پرداخته اند دو چندان مرا مديون كرده اند. اما درباره مطالب ايشان نظري دارم كه اميدوارم مرا راهنمايي كنند.

1- اولا" من هم با شما موافقم كه هر گردي گردو نيست و حداقل در اين مسأله اشتراك نظر داريم. اما در مورد تحليل رفتار علي يا هر شخصيت ديگري من فكر مي كنم تحليل ما بايد بتواند همه رفتارهاي وي را پوشش بدهد و انسجام داشته باشد. در نوشته شما يك جا گفته ايد علي در خودش توانايي و صلاحيت خلافت را نمي ديد لذا بر حفظ جان عمر تكيه مي كرد. اما در مورد عثمان از حق علي در خلافت و گذشت از آن سخن گفته ايد و آن را به نقد كشيده ايد.

2- بحث من در آن مقاله اين بود كه علي درباب حكومت داري به نظر مردم احترام مي گذاشت و برآن تكيه داشت. حتي اگر تحليل شما را هم بپذيريم كه ايشان در خودش توانايي مديريت جامعه را نمي ديد ولي وقتي بعد از قتل عثمان با اصرار مردم مواجه مي شود به حكومت داري تن مي دهد. آيا اين جز تمكين به رأي مردم است؟

3- در مورد معاويه كه مي فرماييد او نزد اكثريت مردم شام مقبوليت داشت و علي بايد به آن احترام مي گذاشت توجه بفرماييد كه معاويه مرتب به مرزهاي حكومت علي تجاوز مي كرد و براي مرزنشينان ناامني و زحمت ايجاد مي كرد. سربازانش اموال مردم را به غارت مي بردند. ضمن اينكه ايشان زماني به عنوان نماينده خليفه برآنجا حكمراني مي كرد و پس از قتل عثمان از پذيرفتن حكومت مركزي سرباز زد و در واقع به نوعي كودتا كرد. لذا نمي توان چنين حكومتي را قانوني و مشروع شمرده و به رسميت شناخت.

4- اينكه فرموديد قبول حكميت نشاندهنده عدم شناخت ايشان از سپاهيانش است با چه سندي و دليلي گفته شده است. درحالي كه ايشان صراحتا" مخالفت خود را با حكميت ابراز كرد و حتي در مورد انتخاب ابوموسي اشعري صريحا" اعلام كرد كه او نمي تواند شما را حق خود برساند. وقتي دلايل خود را بيان كرد و مخالفان نپذيرفتند ديگر برآنها رأي خود را تحميل نكرد و گذاشت در آزمون عملي به صحت ادعاي او برسند. اتفاقا" جريان عمل هم صحت نظر علي را نشان داد. چه ربطي به عدم شناخت سپاهيان داشت؟

5- البته ممكن است شما با برخي آموزه هاي ديني مخالف باشيد، اشكالي ندارد ولي دليل نمي شود اگر نقاط مثبتي هم در برخي آموزه هاي ديني باشد حتما" آنها را رد كنيم و همه چيز را سياه نشان دهيم. درهمه مكاتب و انسان ها و جوامع خوبي و بدي هست، سياه و سفيد ديدن همواره واقعيت را نشان نمي دهند. بين اين دو رنگ، رنگ هاي زيباي ديگري هم هست. بهتراست ذهن و دل خود را باز بگذاريم تا واقعيات بر آن بتابد. باز هم از راهنمايي و نقدهاي شما سپاسگزارم.



شنبه ۱۹ سپتامبر ۲۰۰۹

يك برابر با همه


يكي از بحث هايي كه اين روزها در رسانه ها دنبال مي شود مسأله تعداد كشته شدگان اخيراست. برخي ادعا كرده اند تعداد آنها بيش از 60 و 70 است و برخي اين ادعا را اغراق دانسته و معتقدند تعداد واقعي بين بيست تا سي نفراست. اين مسأله هم شده است موضوع كشمكشي ميان طرفين دعوا.

اما درميان اين منازعه به نظر مي آيد مسأله مهمي مغفول مانده است. معمولا" هم اختلاف برسر عدد بحث كميت وشكل را عمده مي كند و اذهان را از پرداختن به محتوا باز مي دارد.

نكته جالبي در داستان اصحاب كهف هست كه شايد كمتر به آن توجه شده باشد. حضور سگي در ميان آن آزادمردان دست مايه اشعارشعرا و داستان هاي زيادي شده است. اما در قرآن اشاره به موضوعي مي كند درباره اينكه اصحاب كهف چند نفر بودند و سگ چندمي بوده است. درآيه 22 سوره كهف به بحث هايي كه ميان مردم رواج يافته مي پردازد: بعضي مي گويند آنها سه نفر بودند و سگ چهارمي بوده است. بعضي ميگويند آنها پنج نفر بودند و سگ ششمي، بعضي هم تعداد آنها را هفت تا دانسته اند و سگ را هشتمي. بعد خود قرآن به جاي اينكه عدد واقعي را بگويد عنوان مي كند كه تعداد آنها را خدا مي داند. دكترشريعتي نكته اي را از اين آيه استنباط كرده بود كه قابل فكراست. مي گفت قرآن اين بحث هاي اختلافي را درباره اينكه سگ چندمين اصحاب كهف بوده آورده است براي اينكه بگويد اين بحث ها انحرافي است، شما چكار داريد كه سگ چندمي بوده است، بجاي بحث درباره شماره آن به اصل حضور سگ درميان آن آزادمردان توجه كنيد. به اين فكر كنيد كه حتي سگ هم به ظلم و ستم دوران اعتراض كرد، آيا شما از سگ كمتريد؟

يعني مي خواهد بگويد بحث در باره شماره و تعداد به چه درد شما مي خورد و چه مشكلي از شما حل مي كند، رها كنيد اين بحث را.

اكنون بحث در باره تعداد كشته ها نيز چنين صورتي گرفته است. اذهان جامعه را به اين مشغول مي كنيم كه هر روز درباره اين شماره ها بحث و جدل كنند. اما نگاهي در همين مورد به قرآن بيندازيم.

در آيه 32 سوره مائده مي خوانيم هركس انسان بيگناهي را عمدا" بكشد توگويي همه مردم را كشته است. بحث قرآن برسرقتل عام نيست. برسراين نيست كه چه تعداد انسان بيگناه كشته شوند. مي گويد اگر يك انسان كشته شود (قتل الناس جميعا") جميع مردم كشته شده اند. يعني درجه حساسيت يك مسلمان نسبت به ظلم و كشته شدن يك انسان بيگناه بايد اينقدر بالا باشد.

به نظرمي آيد آنچه در اذهان امروزي اصالت و اهميت يافته كميت قضاياست. هر چه تعداد كشته شده بيشتر باشد اهميت قضيه بيشتر مي شود. با اين تصور بزرگترين جنايت وقتي است كه همه مردم كشته شوند.

اما درديدگاه قرآن كه بحث كميت مطرح نيست، بزرگترين جنايت – درديدگاه اصالت كميت- را كشتن يك فرد مي داند و آن را برابر با كل انسان ها مي شمرد.

بنابراين اگر به قرآن بازگرديم بحث را چنين خاتمه مي دهيم كه هر تعداد كشته شده باشند، تك تك افراد جانشان ارزش دارد و بايد پيگيري كرد تا حقي ناحق نشود.

اين مطلب سانسورشده در روزنامه اعتماد چهارشنبه 25 شهريور 1388 چاپ شد.

معضل ادعا تا واقعيت

واقعيت اينست كه با اقداماتي كه در اين چند ماه شده است، سخنان و ادعاهايي كه عنوان شده است و ... ابهامات و پرسش هاي زيادي در اذهان عمومي شكل گرفته درحالي كه كسي به فكر پاسخگويي به آنها نيست. طبيعي است جامعه پرسشگر در يك حال نمي ماند و خود در پي پاسخ خواهد رفت و به هرحال پاسخي درست يا نادرست براي پرسش هايش خواهديافت.

نكته اي كه رقباي سياسي كمتر بدان توجه مي كنند عوارض رويه اي است كه درحال حاضر بدان عمل مي شود. برخي گمان مي كنند براي جلب اعتمادعمومي و خنثي سازي تبليغات مسموم كافيست طرف مقابل خود را رسوا كرده و او را وادار به عقب نشيني كنيم. يا چهره او را تخريب نموده و ملكوك و مشكوك معرفي نماييم. اين شيوه گرچه ممكن است در كوتاه مدت نوعي آتش بس ايجاد كند اما نه در كوتاه مدت و نه در درازمدت موجب جلب اعتماد پرسشگران نخواهدشد. بلكه از يك مرحله به بعد حتي در كوتاه مدت نيز نتيجه عكس خواهد داد.

اين روش از قبل از انتخابات در جريان مناظره ها شكل گرفت. آقاي كروبي از طرف مقابل خود پرسيد ماجراي هاله نور چه بوده است. طرف مقابل بدون اينكه اين مسأله را كه براي بسياري سئوال بود و هست توضيح بدهد، درپاسخ پول گرفتن مدعي از شهرام جزايري را پيش كشيد.

درحالي كه مي شود هركس انتقادي كرد در مورد همان موضوع توضيح داد تا اگر هم مدعي عناد دارد حداقل شنوندگان منصف قانع شوند و سردرگم نمانند. اما به جاي حل مسأله و توضيح كافي، پرونده اجداد مدعي را پيش كشيدن و او را شياد معرفي كردن مشكل را حل نمي كند. حداكثر اينست كه شنوندگان نسبت به هر دوطرف بي اعتماد مي شوند.

نكته دوم درباره ادعاي تخلف در زندان ها به نظر مي آيد بايد دقت بيشتري كرد. دركشاكش موجود اكنون مسأله در اين چرخه گرفتارشده است كه يكي ادعا مي كند تخلف صورت گرفته است و ديگري كه خود مورد اتهام است آن را تكذيب مي كند. آن يك مي گويد سند و مدرك دارم. اين يك مي گويد سند كافي و مستدل ندارد.

به نظر مي آيد آنچه دراين ميان مغفول مانده است اصل قضيه يعني افكار عمومي و ملتي است كه نظاره گر اين چالش هاست.

اجازه دهيد مسأله را خارج از كشمكش هاي سياسي و انتخاباتي به صورتي كارشناسي و علمي بررسي كنيم و از اين چرخه خارج شويم.

كسي مدعي مي شود كه در زندان چنين و چنان كرده اند. هرچند در عرف سياسي منتقدين و مخالفان يك حكومت به صرف ادعا اين مسأله را مي پذيرند اما بلحاظ حقوقي و كارشناسي صرف ادعا دليل بر واقعيت نيست. كما اينكه حكومت هم مي تواند مدعي شود مخالفان براي پيشبرد اهدافشان اين اتهامات را جعل كرده اند.

بنابراين مسأله اصلي اينست كه ادعا چگونه قابل اثبات است. فردي از زندان آزاد مي شود و مدعي مي شود مرا در زندان شكنجه كرده اند. چنانچه شكنجه ادعايي آثارمشخص بجا مانده داشته باشد و فرد مزبور بتواند به پزشك قانوني مراجعه كند و پزشك از روي آثار تاريخ دقيق صدمه وارده را تشخيص دهد ادعا قابل پيگيري است. در غيراين صورت اگراز شكنچه ادعاشده آثاري نمانده باشد يا از آثار بجا مانده نتوان تاريخ صدمه را تشخيص داد ادعاي فوق قابل اثبات نيست. البته درصورتي كه فرد مدعي شاهدان عادلي نيز داشته باشد كه شهادت بدهند ناظر بر اين واقعه بوده اند باز مسأله تا حدي قابل پيگيري است. اما چنين حالتي معمولا" براي كمتر زنداني پيش مي آيد. آخرين راهي كه مي ماند قسم خوردن است. يعني مدعي در دادگاه عادله طي مراسم خاص قسم بخورد كه چنين صدمه اي ديده است. دراين صورت هم اگر بتواند طرف مقابل خود را به دادگاه معرفي كند و او كه منكر واقعه است حاضر نشود قسم بخورد مسأله تاحدي به نفع زنداني پيش مي رود. اما اگر او هم قسم خورد كه زنداني دروغ مي گويد مسأله چندان قابل پيگيري نيست.

خواهيد گفت پس زنداني بيچاره هم مورد آزار واقع شده و هم حرفش به جايي نمي رسد پس اين چه عدالتي است.

در پاسخ شما گفته مي شود به هرحال براي اثبات هر ادعايي شرايط و مقرراتي بايد وجود داشته باشد و گرنه اگر قرارباشد به صرف ادعا هركس بتواند حيثيت ديگري را لكه دار كرده و هر اتهامي مي خواهد به ديگران يا به يك نهاد دولتي وارد كند ديگر سنگ روي سنگ بند نمي شود.

اين مسأله البته مربوط به صرف كشور ما نيست. اين معضل دربسياري جوامع وجود دارد يا حداقل وجود داشته است. لذا عقلاي قوم بايد ترتيباتي بينديشند كه نه حقوق شهروندي كسي كه سرو كارش به زندان مي افتد ضايع شود و نه حقوق طرف مقابل او.

به هرحال حاكمان منصف و قانونگرا بايد احتمال اين را بدهند كه مأمورين اجرايي يا ضابطين يا بازپرس و مستنطق و غيره امكان خطا دارند. چه بسا در جايي ظلمي به زنداني شده باشد يا مأموري دچار خطا و خيانت شده باشد. دراين صورت چگونه مي شود احقاق حق نمود؟

مثلا" اگر در كهريزك كساني كشته نمي شدند آيا نظر كسي به وضعيت آنجا معطوف مي شد؟

از سويي ديگر چنانچه حاكمان به اين مسآئل بي توجه باشند چه بسا خطاهاي مأمورين و مسئولين كار را به جايي برساند كه موجب سلب اعتماد مردم شده و آب رفته به جوي بازنيايد.

نكته ديگري كه درهمين راستا قابل طرح است اينكه درست است كه زنداني نمي تواند ادعاي خود را اثبات كند اما طرح و پخش ادعاي آزار و شكنجه در زندان، چه واقعيت داشته باشد و چه امري واهي باشد، درافكار عممومي بسيار تأثيرگذاراست. ازآنجا كه همواره مردم نسبت به مظلوم و ضعيف نگاهي مثبت تر و ترحم آميز دارند ادعاي يك زنداني بيشتر امكان پذيرش و مقبوليت دارد تا تكذيب حاكميت. اين مسأله اي است كه به فضاي رواني جامعه مربوط مي شود. بنابراين اعلام مسأله حتي بدون دليل و سند، ذهن بخش هايي از جامعه را برمي آشوبد و براي نظام حاكم كم و بيش هزينه دارد. حتي اگر زنداني مزبور بعدها ادعاي خود را پس بگيرد باز آنچه در ذهن ها رسوب كرده به راحتي پاك نمي شود. بلكه چه بسا پس گرفتن ادعا را هم دليل بر فشاري جديد به حساب آورند. بخصوص اگر اين ادعاها تكرارشده و متعددباشد.

بنابراين مسأله ساده نيست و به سادگي هم قابل حل نيست. هرچند مي توان نظاماتي طراحي كرد كه اين عوارض را به حداقل رسانده و از حالت بحران و اپيدمي خارج كند.

1- پذيرفتن نهادهاي نظارتي مردمي و مستقل در حوزه امور قضايي كه بتوانند در صورت لزوم يا به صورت دوره اي بر كار قضا و زندان نظارت كرده و خطاهاي احتمالي را گزارش كنند تا مسئولين مربوطه سرچشمه را با بيل بگيرند. طبعا" چنين نهادهايي به عنوان چشم و گوش مردم مي توانند در صورت بروز معضل به عنوان عنصر بيطرف عمل كرده و از تشويش اذهان جلوگيري كنند.

به عنوان مثال چنانچه فردي در زندان به مرگ طبيعي فوت نمايد، خانواده و بستگان وي و بخشي از جامعه نسبت به اين مسأله به ديده شك نگريسته و همواره براين باور خواهند بود كه وي به مرگ طبيعي نمرده است. طبيعي است در چنين حالتي سخن مسئولين كه مورد ظن هستند در دلها جا نمي افتد. اما اگر يك نهاد مردمي و مستقل چنين امري را تأييد كند طبعا" باوركردن آن راحت تراست.

2- پذيرفتن اين اصل قانوني كه از ابتداي بازداشت فرد، وكيل وي بتواند در مراحل تحقيقات مقدماتي و بازپرسي و... حضور داشته باشد. دراين صورت نيز حضور وكيل بدون دخالت در امر تحقيقات حل كننده بسياري ازمعضلاتي است كه در غيراين صورت ايجاد مي شود.

اين راهكارها به اين معني نيست كه درچنين صورتي هيچ خطا و انحرافي رخ نمي دهد و در چنين جامعه اي به هيچ كس ظلم و ستم روا نمي شود، چنين مدينه فاضله اي هنوز ساخته نشده است. اما چنين راهكارهايي باعث مي شود درصورت خطاي يك فرد يا يك گروه، حيثيت و آبروي يك فرد يا يك نظام برباد نرود. اعتماد شهروندان خدشه دار نشود. جامعه ثبات داشته باشد و مطمئن باشد ساز و كارهايي براي احقاق حق براي هر طرف دعوا وجود دارد.

اين مطلب در روزنامه اعتماد پنجشنبه 26 شهريور 1388 چاپ شد.

پنجشنبه ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۹

حكومت علي و مردم سالاري

برخی چنین مي پندارند که حضرت علی ع چون از جانب خدا و پيامبر براي امرحكومت به مردم معرفي شده بود و درحقيقت انتصابی بود، ديگر به رأی و نظر مردم كاري نداشت. در اين ديدگاه مردم تنها مکلف بودند حقانيت ايشان را درك كرده و از ایشان حمايت و پيروي كنند. اما مردم آن زمان به اين وظيفه خود عمل نكرده و به ايشان پشت كردند. لذا عملا" جریانی به خلافت رسید که براساس رأي و نظرمردم زمانه بود. اين افراد با استناد به ماجرای غدیرخم و واقعه سقیفه نتیجه می گیرند که علی ع وارث حقي بود که از سوی پیامبر و خدا (و نه مردم ) به ايشان اعطاشده بود. درمقابل، حکومت وقت باطلي بود که از سوی مردم و با رأی مردم برسرکارآمد. با اين پيش فرض دو مدل حكومتي تصوير مي كنند كه نقطه مقابل یکدیگرند: ولایت مداری و مردم سالاری.

برخي ديگر نيز براين گمانند كه اصولا" حكومت را مردم تعيين مي كنند و در اسلام نيز از ابتدا چنين بوده است و آنچه اتفاق افتاد بر همين روال بود. اين مسأله منشأ اختلافاتي درميان مسلمين گرديده و حول آن مذاهب و فرقه هايي شكل گرفته اند كه هنوز هم ادامه دارد. اين بحث از مناظر مختلف مي تواند پيگيري شود. اما علاوه بر جنبه هاي نظري و فلسفي كه بايد جايگاه رأي مردم را تبيين كند، يك وجه تاريخي نيز دراين بحث مطرح است كه لازمه آن رجوع به گذشته و مرور اتفاقاتي است كه محقق شده است. دراين فرصت به اين جنبه بحث مي پردازيم.

مشروعيت و مقبوليت

1- دراين كه پیامبر در محل غدیرخم حضرت علی ع را به عنوان مولا به مردم معرفی کرد، همه فرق اسلامي متفق القولند اما اختلاف در تفسير و تأويلي است كه از واژگان آن پيام شده است. و منظوري كه مدنظر گوينده بوده است. اما نكته اي كه قابل دقت است اينكه در همانجا پيامبر ترتیبی داد تا مردم نظر خود را در این مورد درقالب بیعت ابرازکردند. در آن زمان بیعت کردن رسمی بود که بدان وسیله مردم نظر خود را نسبت به موضوع مورد نظراعلام می کردند. جادارد به اين مسأله توجه شود که گرچه پیامبر نزد مردم از نوعی اعتباردینی و قدسیت برخوردار بود چرا برای پیام خود مبنی بر ولایت علی ع از مردم نظر خواهی كرد؟

2- پیامبردرمدينه از دنيا رفت. جماعتی مشغول مراسم تشییع و تدفین پیامبرشدند. درآن زمان علي رغم اينكه مسلمانان بلحاظ عقيدتي يك آيين داشتند اما بلحاظ قومي و تبارشناسي درميان خود دسته بندي هايي داشتند. دوگروه مهاجرين كه از مكه هجرت كرده بودند و انصار كه ساكنين مدينه بودند يكي از مرزبندي هاي اجتماعي بود كه به افراد تشخص و هويت مي داد. همزمان با مراسم تشييع پيامبر برخی از انصار درمحل سقیفه بنی ساعده جمع شدند تا در مورد رهبري و حكومت پس از پيامبر چاره انديشي كنند. آنها سعد بن عباده را که مریض بود به آنجا آورده بودند و براين باور بودند كه پس از پیامبر او را به عنوان خلیفه و جانشین ایشان برگزينند. اين محل زمینی خالي بود که در قسمتی از آن سرپناهی مسقف با شاخه های خرما به عنوان سايبان درست کرده بودند و گهگاه مردمي كه مي خواستند با يكديگر گفت وگو كنند در آن محل گرد هم مي آمدند. خبر جمع شدن درسقيفه به جماعتی که در مراسم تدفین حضور داشتند رسید. گروهی از مهاجرین منجمله عمر و ابوبکر نگران آن شدند که مبادا انصار سرنوشت كل مسلمين را در چنگ خود آورند و اين مسأله باعث تشتت و از هم گسيختگي مسلمين گردد. آنها مراسم را رها کرده و خود را به سقیفه رساندند. پس از کشمکش ها و گفت وگوهای طرفین كه دركتب تاريخي ضبط است، سرانجام توافق آن جمع براين شد كه ابوبکر را به عنوان جانشین پیامبر به رسميت شناسند. فردا نیز با اعلام این خبر از مردم برای او بیعت خواستند و اكثريت مردم نیز بیعت کردند.

3- ابوبكر دوماه و اندی برمسند حكومت بيشترنبود و بعد درگذشت. ایشان در روزهای آخر عمر خود، شخصا" عمربن خطاب را به عنوان خلیفه بعد از خود تعیین کرد و طبق نوشته ای این تصمیم را اعلان كرد. به این ترتیب عمر به عنوان خليفه دوم زمام امور را بدست گرفت. بنابراين خلیفه دوم به شکلی کاملا" انتصابی برسرکارآمد.

4- عمر حدود ده سال خلافت كرد. درسال دهم خلافت خود مورد سوء قصد يك ایرانی به نام فيروز معروف به ابولؤلؤ قرار گرفت. ايشان نيز در روزهای آخر عمرش براي تداوم خلافت بعدازخود چاره اي انديشيد. شش نفر را خود تعيين کرد که به عنوان يك شورا خلیفه بعدی را انتخاب کنند. علی ع نیز جزو این شش نفربود. ضمنا" مقرر کرد چنانچه درميان جمع شورا اختلاف نظر ايجاد شد و آرا سه به سه مساوی شد، سه نفری که عبد الرحمن بن عوف جزو آنهاست ارجح خواهد بود و نظرآنها ملاك قرارخواهد گرفت. پس از درگذشت عمر درميان اين جمع اختلاف نظر پديد آمد و سه نفرعبدالرحمن و خود عثمان و سعد بن ابی وقاص به خلافت عثمان نظر دادند و چنين شد. سه نفر دیگر طلحه و زبیر و علی ع بودند.

5- عثمان درسال 23 قمري به خلافت رسيد و تا سال 35 براين مسند بود. سال هاي آخر حكومت وي با نارضايتي بخشي از مردم و بالا گرفتن اعتراضات آنها روبروشد. اين اعتراضات به قتل وي انجاميد. اين درحالي بود كه سرنوشت خلافت پس از وي مشخص نشده بود. پس از قتل عثمان مردم به سوی خانه علی ع هجوم بردند و اعلام کردند که او را مناسب ترین شخص برای خلافت می شناسند.

بطور طبيعي حضرت علي با توجه به حقانيت و صلاحيت خود مي بايست از اين امر استقبال كرده و حتي منتظر مردم ننشيند بلكه خود اقدام به تصرف خلافت كند. اما ايشان نظري ديگر اعلام كرد و به مردم گفت: مرا واگذارید و از دیگری بخواهید. اگر مرا واگذارید من مانند یکی از شما خواهم بود و قطعا" برای کسی که شما او را به ولایت امری برگزینید شنواترین و مطیع ترین شما خواهم بود. من وزیر و مشاور باشم برای شما بهتر است تا اینکه امیر باشم.1

مردم اصرار کردند كه كسي غيرايشان را شايسته اين مقام نمي دانند. حضرت علي در باره ازدحام آن روز مردم مي گويد چنان جمعيت فشرده بود كه بيم كشته شدن كسي زير دست و پا مي رفت. سرانجام ايشان با مشاهده اصرار مردم حاضر گفت بیعت باید به صورت اعلام شده و آشکار باشد نمی شود اینطور در خانه بیعت کرد. فردا در مسجد گرد می آییم. فردا مردم فوج فوج برای بیعت علی ع به مسجد آمدند. همه گروه های انصار و مهاجرین با ایشان بیعت کردند. تنها چند نفر از شخصیت های انصار و مهاجرین مثل سعد بن ابی وقاص و عبدالله بن عمر بیعت نکردند. آنها هم علي رغم داشتن رأي مخالف هیچگاه در دوران حکومت علی ع کسی متعرض آنان نشد. حضرت علي درباره علت پذيرفتن امر خلافت خود توضيح داده است كه اگر حضور مردم و تعهدي كه آگاهان دربرابر خداوند دارند كه بر ظلم سكوت نكنند نبود هرگز اين امر را نمي پذيرفتم.

مرور این وقایع نشان می دهد، مستقل از ديدگاه هاي رايج ميان نحله هاي مختلف، خلفای اول تا سوم در تأسیس حکومت کمتر دغدغه آرای عمومی و پذیرش عامه را داشته اند و بیشتر به نوعی حکومت انتصاب ازبالا گرايش داشتند. كما اينكه خلیفه اول خود جانشینش را تعیین کرد. خلیفه دوم نیز شورایی انتصابی را مسئول این کار دانست. در حالی که علی ع هرچند خود را صالح تر می دانست، اما نسبت به پذیرش عامه و افکار عمومی احترام و تأکید داشت و بدون آن تمایلی به حکومت نشان نمی داد. هم در غیرخم از مردم بیعت گرفت و هم در دوره خلافت پس از عثمان خود داوطلب و شروع كننده براي تصدي امر نبود بلكه پس از اصرار مردم قدم پيش گذاشت و با اقبال عمومی و اصرار آنان برسرکارآمد. گذشته از این علی رغم تأییدات پیامبر و شایستگی شخصی خود هیچگاه در صدد تحمیل حكومت خويش بر مردم برنیامد.

منتقد حكومت

گذشته از ديدگاه و رفتار امام علي درباره حكومت و مردم، برخورد ايشان با رقباي سياسي اش نيز درخور تأمل است. در دوره خلفای اول تا سوم که به اعتقاد شیعیان آنها جایگاه علی ع را غصب کرده بودند، شاهد رفتاری از آن حضرت هستیم که جای تأمل فراوان دارد. ایشان به برخی رویه های خلفای سه گانه منتقد بود، اين انتقادات را پنهان نمي كرد و به آنها می گفت. اما هيچ گاه درصدد تخريب و رسوا كردن يا انتقام گيري از آنها برنيامد. او همواره در حکم مشاوری دلسوز در کنارشان بود.

وقتی خليفه دوم تصمیم داشت براي جنگ با رومیان خود به سرحدات رفته و مستقیما" در جبهه شرکت کند از حضرت علي مشورت خواست. ايشان خليفه را از این کاربازداشت و به او یادآور شد که نگران شکست جنگ نباشد خداوند آنان را یاری خواهدکرد و سپس گفت: اگر تو خود به سوی دشمن روی و رنجی به تو رسد، مسلمانان دیگر پناهگاهی ندارند و بعد از تو مرجعی نیست که به او مراجعه کنند. بنابراین دیگری را جای خود به میدان جنگ فرست.2 چنين راهكاري با آن ادبيات در عرف رقابت هاي سياسي نمي گنجد و الگويي ديگر را نشان مي دهد.

در زمان جنگ با ایران نیز همین اتفاق تکرار می شود. حضرت امیر باز هم عمر را از شرکت مستقیم در جنگ وبیم آسیب رسیدن به او برحذر می دارند. ايشان نقش حکومت را به رشته ای که مهره ها را با هم جمع می کند تشبیه می کنند و به عمر می گویند تو مانند قطب و محور باش و اعراب را چون سنگ آسیاب بر گرد خود بگردان.3

در دوران حكومت عثمان نیز علي این نقش مشاوره و انتقادات دلسوزانه را ادامه داد. درمواردی که او را بر خطا می دید صریحا" انتقاد می کرد و می کوشید او را از مسیر غلط برگرداند. حتی گاه کار به پرخاش می رسید اما بازهم از نصیحت های مشفقانه خود باز نمی ایستاد. بطوری که عباس عموی حضرت علي موقع رحلت خود، برادرزاده اش را نصیحت می کند که بیان نظرات و انتقادات به عثمان به مصلحت شخصی اونیست و از ایشان می خواهد از این کار بازایستد.4

زمانی فرا مي رسد كه مخالفان عثمان برگرد دارالاماره تحصن مي كنند. عثمان خبردار مي شود كه زمزمه هایی در دفاع از علی ع درمیان مخالفانش وجود دارد. وي براي خواباندن شورش، برای علی ع پیغام فرستاد که تو از مدینه دور شو تا اعتراضات فروکش کند. اينجا نيز علی ع رفتاري متفاوت نشان مي دهد. درحالي كه عرف رقابت هاي سياسي حكم مي كرد كه درچنين موقعي كه توده هاي مردم عليه رقيب برخاسته اند موقع خوشه چيني و بهره برداري است و بايد حضور بيشتري در صحنه داشت، علي خواسته عثمان را برآوده كرده و از شهر خارج مي شود. شورش مي خوابد و عثمان كسي را مي فرستد تا علي به شهر بازگردد. اما در زماني ديگر ماجرا تكرار مي گردد. عثمان دوباره از علي مي خواهد شهر را ترك كند. دراينجاست كه علي زبان به گلایه گشود که: عثمان مرا چون شتر آبکش می خواهد که با دلوی بزرگ پیش و پس روم. به من فرستاد تا بیرون روم، سپس فرستاد تا بازگردم و اکنون فرستاده است تا بیرون شوم . به خدا آنقدر از او دفاع کردم که ترسیدم در این کار گنهکارم.5

اعتراضات بالا مي گيرد. كار به جايي مي رسد كه گروهي چاره را در كشتن خليفه مي بينند. موقعی که معترضین بر عثمان جمع شده بودند و قصد کشتن او را داشتند باز حضرت علی پيش مي افتد و به شدت با کشتن او مخالفت مي كند و آنها را از این کار باز مي دارد.6

این درحالی بود که ایشان بر شایستگی خویش برای امارت مسلمین آگاه بود و آن را ابراز می کرد، و هیچگاه سمت رسمی دولتی و حکومتی در این دوران نداشت، اما در عین حال با خلفای وقت رفتاری داشت و نسبت به آنها مواضعی اتخاذ می کرد که بیشتر به یک مشاور دلسوز درون نظام مشابهت داشت. این رفتار مشی مسالمت آمیز و کریمانه ایشان را نشان می دهد که با شیوه های رقابت هاي سياسي رايج کمتر همخواني دارد. بخصوص درجامعه آن روز که خشونت و انتقام و کینه توزی با فرهنگ و منش جامعه عجین بود. ایشان خود این مشی را زمان بیعت با عثمان چنین توضیح می دهند:

همانا می دانید که من از دیگران به خلافت سزاوارترم. اما به خدا سوگند مادام که امور مسلمین به سلامت بگذرد به کسی جزمن ستم نرسد، من قطعا" تسلیم هستم و اجر این کار را پذیرایم و بر زر و زیوری که درآن برهم پیشی می گیرید چشم ندارم.7

جمله " ماسلمت امورالمسلمین" درعبارت فوق انگیزه علی ع را از مشی مسالمت جویانه خویش نشان می کند. او تصريح مي كند اگر حكومت براي عامه جامعه مفيد باشد و تنها به من اجحافي صورت گرفته باشد از حق خود مي گذرم. اگر بخواهیم این عبارت را درفرهنگ سیاسی امروز ترجمه کنیم مي توان گفت مادامي كه حكومتي منافع ملی یا مصالح کلی جامعه یا سعادت ملت را تأمين مي كند علي از حق شخصي خود مي گذرد و به آن حكومت تن مي دهد و از حق مسلم خود بخاطر آن می گذرد. درحالی که برخی منافع ملت را برای مصالح شخصی و گروهی قربانی می کنند.

اين نكته براي پيروان ايشان و ساير فرق اسلامي جاي تأمل بيشتري دارد كه علي رغم عشق به ايشان، از رويه هاي عملي ايشان سرمشق نمي گيرند. راستي چرا علي ع نام سه تن از پسرانش را كه در دوران خلفا به دنيا آمدند، عمر و عثمان گذاشت که بعدها در کربلا همراه حسین ع به شهادت رسیدند. امام حسن ع نيز نام فرزندش را ابوبكر گذاشت.8 اين فرهنگ نشان مي دهد كه رويه آنان خصومت و نفي مطلق و كينه توزي نبوده است. رويه اي که گاه پيروان از ياد مي برند.

حق حاكميت، حقوق ملت

عرف سياسي چنين است كه رهبران سياسي قبل از حكومت از حقوق ملت فراوان سخن مي گويند و چون بر مسند مي نشينند اين فصل را از ياد مي برند. اما علي ع درجامعه ای که فرهنگ قبیله ای برآن حکمفرما بود و سخن گفتن ازحقوق فرد در مقابل حكومت معنی نداشت، چون به حكومت مي رسد از حقوق حاکم و حقوق ملت سخن می گوید و می کوشد مردم را با حقوق خود آشنا کند. در صفین ضمن خطابه ای درباره حقوق والی و حقوق مردم9 تصریح می کند: خدا برای من بخاطر حکمرانی برشما حقی قرارداد و برای شما نیز حقی است بر عهده من. در این خطبه سخن گفتن از حق یک جانبه را که حکومت های مطلقه ترویج می کردند مردود می شمرد و تأکید می کند: "کسی را حقی نیست جز آن که بر عهده او نیز حقی است و برعهده او حقی نیست جز آنکه او را نیز حقی بر دیگری است و اگر کسی را حقی بود که حقی بر او نبود، خدای سبحان است نه دیگری از آفریدگان".

ايشان صريحا" از حقوق دوجانبه سخن مي گويد:" حقی برکسی واجب نیست مگر حقی که برابر آن است گزارده شود و بزرگترین حق ها که خدا واجب کرده است حق حکمران است بر افراد و حق افراد است بر حکمران".

درهمین خطبه مردم را عليه خود تشجیع می کند و آنها را از اینکه او را بستایند باز می دارد. می گوید:" با من چنان که با سرکشان و جباران سخن می گویند سخن مگویید. .. مرا بزرگ نینگارید .. از گفتن حق و ابراز عدالت نزد من باز نایستید. که من نه برتر از آنم که خطا کنم و نه در کار خویش از خطا ایمنم، مگر خدا مرا در کار نفس یاری دهد..."

در دوران کوتاه حکومتش نیز نشان داد که به این اصول وفاداراست. او هیچکس را برای بیعت گرفتن اجبار نکرد. برآنان که به او رأی منفی دادند خرده نگرفت و محدودشان نکرد. حتی آنان را که بر او شوریدند و جنگی علیه او سازمان دادند و درصدد سرنگونیش بر آمدند، پس از دفاع در برابر آنان و شکست خوردنشان آزادشان گذاشت و بخشش را بالاتر از انتقام دانست(جنگ جمل).

آزادي مخالف

مقوله آزادي امروز در همه جوامع مطلوب مردم است. اما درعين حال حتی جوامع دموکراتیک امروز، در شرايط استثنايي چون زمان جنگ برخي محدوديت ها را به رسميت مي شناسند. تمرکزگرایی و وحدت فرماندهی در عرصه جنگ اجتناب ناپذیراست. فرماندهان به کسی اجازه نمی دهند در باره سرنوشت جنگ در تصمیمات مرکزیت تردید ایجاد کند. تمرد در جنگ را با سخت ترین مجازات ها پاسخ می دهند. اما علی ع بازهم برخلاف عرف سیاستمداران رويه اي ديگر را به نمايش گذاشته است. او چنان به آزادی و رأی مردم احترام می گذاشت که در میدان جنگ صفین، لشگریان به خود اجازه می دهند ، با ادامه جنگی که می رفت با پیروزی بر معاویه به سرانجام رسد، مخالفت کنند. درحالي كه او فرمانده كل بود و طبعا" استراتژي جنگ بر عهده او بود، عده اي كه بعدها خوارج نام گرفتند با ادامه جنگ مخالفت مي ورزند. تنها به اين دليل كه لشكريان معاويه قرآن برسرنيزه گرفته اند و ما حق نداريم با قرآن بجنگيم. درچنين شرايطي معمولا" متمردين در ميدان جنگ به عنوان خائن تلقي شده و مستحق مجازات مي شوند. اما او به تبيين و توضيح مي پردازد تا تفكر سطحي و قشري آنها را اصلاح كند. همانجاست كه مي گويد قرآن ناطق منم و اينها جز اوراقي نيست. اما مقدسين از اينكه قرآن زير دست و پا بيفتد ابا دارند و قانع نمي شوند. پيشنهاد حكميت ميان دو لشكر طرح مي شود. او که خود با اصل حکمیت در آن شرایط مخالف بود، پس از اصرار منتقدين به نظر آنها تن درداد و حکمیت را اجرا کرد. کاری که سرانجام درستی پیش بینی علی ع را نشان داد. اما پس از آن هم باز او آن کج اندیشان را به این خاطر حذف نکرد و بر آنان سخت نگرفت. تا زمانی که خود دست به شمشیر بردند و به قتل و غارت مردم پرداختند آزادانه به نقد و تخطئه حکومت وی مشغول بودند.

او که در واقع یک حکومت مذهبی را نمایندگی می کرد، به نماینده خود در مصر نوشت با مردم مهربانی کن چون جانوری شکاری مباش که خوردنشان را غنیمت شماری. از خطاهایشان در گذرو... چرا که مردم دو دسته اند یا برادرتو در دیانت یا همسان تو در آفرینش10. او بجای آن که بر مردم سخت بگیرد بر نمایندگان حکومتی خویش سخت می گرفت که در اجرای وظایفشان نسبت به مردم قصور نورزند.

او چنان به رعایت حقوق مردم و امنیت آنان پایبند بود که حتی یک مورد تعرض به حقوق شهروندانش را تاب نمی آورد. زمانی در شهر انبار مهاجمان مرزی به خانه زنی یهودی که شهروند حکومت علی ع بود هجوم برده و جواهرات او را از دست و پایش بیرون آورده و غارت کردند. او پیروانش را سرزنش كرد و گفت: اگر مسلمانی این خبر را بشنود و از تأسف آن بمیرد جای ملامت کردن ندارد بلکه شایسته آن است.11

در عرف سیاست، طرح شعارهاي رادیکال و مطالبات حداكثري مربوط به دوران قبل از زمامداري و در جریان مبارزه و رقابت هاي سياسي است. معمولا" همه انقلابیون و راديكال ها پس از به قدرت رسیدن محافظه کار می شوند. آرمان ها را از ياد مي برند. اما از علي در دوران رقابت هاي سياسي كمترطرح شعارهاي حداكثري و مطالبات راديكال را مشاهده مي كنيم، آنچه دراين باب آمده بيشتر مربوط به دوران زمامداري اوست.

منابع:

1- نهج البلاغه، ترجمه دکترسیدجعفر شهیدی، انتشارات وآموزش انقلاب اسلامی، چاپ چهارم،1372، خطبه92، ص 85

2- همان، خطبه 134، ص133

3- خطبه 146، ص 141 و142

4- ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ترجمه دکترمحمود مهدوی دامغانی، ج5، ص391 تا 393

5- نهج البلاغه، همان، خطبه 240، ص 269

6- همان، نامه 6 و نامه 28، ص 275 و ص 293

7- همان، خطبه 74، ص 56

8- ابوالقاسم سحاب، زندگاني سيدالشهداء، سحاب كتاب، چاپ دوم، 1358، ص 480 تا 483

9- همان، خطبه 216، ص 248 تا 250

10- همان، نامه 53 به مالک اشتر، ص32

11- همان، خطبه 27، ص 28

روزنامه اعتماد، چهارشنبه، 18 شهريور 1388