‏نمایش پست‌ها با برچسب تاريخ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تاريخ. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ دی ۱۴, شنبه

عاشورا در تاریخ


مهدی غنی
واقعه کربلا درسال 60 هجری یعنی 1377 سال قبل به وقوع پیوست، اما این واقعه در طول این تاریخ دراز همچنان حضور و ظهور داشته و به تاریخ نپیوسته است. هرچند در برهه هایی از زمان سیمایی دیگر از این واقعه به تصویرکشیده شده اما نام و یاد یاران حسین ع هیچگاه از دل و زبان مردم تحت ستم برنیفتاده است. همواره در سالگرد این واقعه نگاه ها معطوف به تاریخ آن واقعه و چند وچون آن می شود و چه بسا دریافت های تازه ای نیز ازآن واقعه پدیدآید، اما وقتی دوست فرهیخته ام رفیعی طالقانی درکنار بررسی تاریخ عاشورا، "عاشورا درتاریخ" را پیشنهاد کرد، پس از قدری تأمل دریافتم چه دریچه زیبایی به این واقعه گشوده است.
دو نگاه
اولین نکته ای که بررسی تحولات پس از عاشورا نمایان می کند نگاه های متفاوت به این ماجراست. نگاه هایی که هرکدام کنش هایی را هم در بیننده برمی انگیزاند. دو نگاه از همان روزهای اول نمایان شد. پس از عاشورا زنان و فرزندان شهدا را به اسارت گرفتند. آنها را که خود شاهد تکه پاره شدن عزیزانشان و رهاشدن بدن هایشان در صحرا و غارت اموال ناچیز و آتش زدن چادرهای مسکونی شان بودند به کوفه آوردند، به دربار ابن زیاد. ابن زیاد که اکنون سرمست پیروزی و حاکمیت بلامنازع بود، با لحنی غرورآمیز و از سرتحقیر رو به زینب می گوید::«كیف رایت صنع الله باخیك واهل بیتك"- چگونه دیدی کاری که خدا با برادر و خانواده‏ات کرد؟- منظورش رنج و بلایی بود که نصیب عاشوراییان شده بود. زینب به جای آه و ناله از رنج ها، جراحت ها و مصیبت ها، با آرامش و افتخار پاسخی کوتاه به او داد که زیباترین نگاه تاریخ است. زینب گفت:« ما رایت الا جمیلا؛ جز زیبایى ندیدم».
ابن زیاد در کربلا زخم ها و جراحات بدنی، تشنگی و کشته شدن شهیدان  و از دست دادن زندگی راحت و موقعیت های اجتماعی و سیاسی، تحقیر و دربه دری اسیران را می دید که همه مصیبت و بلا بود. زینب درکربلا تلاش انسان های پاکباخته را برای عدالت و آزادی دیده بود. ایثار و فداکاری و از خودگذشتگی برادرش عباس، شجاعت و جانفشانی پیرمردی چون حبیب بن مظاهر، حقیقت طلبی فرمانده لشکر یزید حر و تحول و دگرگونی او را در واپسین لحظات زندگی، و صدها صحنه و لحظه از رشادت و صداقت و آزادگی و... را به چشم دیده بود. شب عاشورا را که حسین بی هیچ گلایه و چشمداشتی به یارانش توصیه کرد از تاریکی شب بهره گیرند و صحنه را ترک کنند و آنها چه کردند... او به راستی جز زیبایی ندیده بود. در روزگاری  که گروهی برای گذران چند صباحی بیشتر به هر ستم و جنایت و خباثتی تن در می دهند، به راستی اینکه کسانی ثروت و قدرت و شهرت را فدای عدالت و آزادی و حقیقت کنند، و دربرابر خشونت افسارگسیخته متکی به قدرت و غارت، مهربانی وعشق و ایثار را به نمایش گذارند زیبا نیست؟ آیا تاریخ بشر جز جدال این دو نگاه و این دو مشرب است؟
اعتراض جانباز
حاکمیت اموی برای کنترل امواج قیام، ماجرا را شورشی نشأت گرفته از دشمنان خارجی معرفی می کرد که خداوند آنها را به جزای شان رساند. اما همین وارونه سازی حقیقت، خود منشأ قیام های دیگری در دفاع از شهدای کربلا می شد.
درهمان روزهای اول که ابن زیاد در مسجد کوفه درجهت تحریف واقعه عاشورا سخن می گفت، عبدالله بن عفیف جانباز نابینای جنگ های جمل و صفین از میان جمعیت برخاست و حقیقت واقعه را بازگفت و ابن زیاد را رسوا کرد. مأموران حکومت او را محاصره کردند و او علی رغم نابینایی با شمشیرآخته با آنان جنگید تا به شهادت رسید.
توابین
سرانجام مظلومانه ماجرای عاشورا و از خودگذشتگی شهیدان کربلا، برای کسانی که حسین ع را به هر دلیل همراهی نکرده بودند، تکاندهنده بود. برخی به خود آمدند و از اینکه بخاطر مصالح زودگذر و زندگی روزمره در کربلا حضور نیافته بودند یا تبلیغات حکومت آنها را فریفته بود شرمگین شدند. تحرکاتی شروع شد تا سستی گذشته را جبران کرده و انتقام خون عاشوراییان را از حکومت بازستانند. نهضت توابین به رهبری مختار در این راستا شکل گرفت.
موج نهضت
همچنین سال بعد از واقعه کربلا، مردم مدینه که هنگام خروج حسین ع از شهرشان یاریش نکرده بودند، قیامی عمومی را آغاز کردند که با واکنش به شدت خشونت بار حکومت روبروشدند. مأموران حکومتی دست به قتل عام مردم زده و بر هیچ کس رحم نکردند. از آن پس حاکمان اموی همواره مترصد قیام های کوچک و بزرگی بودند که مستقیم یا غیرمستقیم از عاشورا الهام گرفته بودند. مانند جنبش زیدبن علی و یحیی بن زید در سال های واپسین حکومت اموی.
رخنه در درباریزید
جنایتی که یزید در کربلا مرتکب شد و از آن بالاتر شیوه هایی که امام حسین ع و یارانش در برخورد با عمال حکومت درکوفه و کربلا به کاربردند هر شنونده بیطرفی را به دفاع از نهضت کربلا و موضعگیری علیه بنی امیه وامی داشت. این اثرگذاری در حدی بود که حتی به درون دربار حکومت نیز رخنه یافت. معاویه(دوم) فرزند یزید که پس از وی برکرسی خلافت نشست، خود مدافع نهضت کربلا شده و به اپوزیسیون بنی امیه تبدیل شد. در همان روزهای اول در حضور مردم و بر منبرخلافت اعلام کرد حق با حسین و یاران اوست و این خلافت غصب است و من نیز حاضر به نشستن بر این جایگاه نیستم. او در حضور مردم گریست و از منبر خلافت پایین آمد و دربار اموی را دچار بحران جانشینی و تضادهای درونی کرد.
سوگواری و افشاگری سیاسی
حکومتگران تصور می کردند با کشتن حسین ع غائله خاتمه یافته و می توانند بی دغدغه بر اریکه قدرت تکیه زنند و باغارت اموال مردم به عیاشی نشینند، اما چندی نگذشت که دیدند نه تنها عاشورا خاتمه نیافته بلکه امواج آن روز به روز گسترده ترشده  و در برانگخیتن افراد هیچ حد و مرزی نمی شناسد. همین واهمه و نگرانی بود که مأموران حکومت از نقل وقایع کربلا در هرکجا و به هر نحو به شدت جلوگیری کرده و هر نام و نشانی از شهدای کربلا را مساوی براندازی حاکمیت می دانستند. تنها روایت مشروع و مجاز از این واقعه، روایت حاکمیت بود که ماجرا را یک شورش نامشروع و خروج علیه خلافت اسلامی معرفی می کرد.
درمقابل دوستداران امام حسین ع بازماندگان کربلا وظیفه خود می دانستند که حقیقت امر را آشکار کرده و برای مردم ناآگاه توضیح دهند. به هرشکل و بهانه ای یاد و نام آن شهیدان را زنده بدارند و جنایت های یزید و عمالش را بازگو کنند. در این راستا بود که سوگواری برای شهدای کربلا جانبداری از اپوزیسیون حاکمیت شمرده می شد. ذکر مصیبت های وارده بر آنان و گریستن بر شهدا حکم افشاگری جنایات حاکمیت را داشت. زیارت کربلا به نوعی بزرگداشت شهیدان و دست گذاشتن بر نمادهای ضد بنی امیه به شمار می رفت. در همین دوران است که می بینیم این اعمال از سوی شیعه به عنوان یک عبادت و وظیفه ای دینی شمرده می شود که برای هرکدام فضیلت های اخروی و دنیوی برمی شمردند، این درحالی بود که انجام هریک از این امور هزینه های سیاسی و امنیتی سختی در پی داشت. درگیری با حکومت مستبد زمانه بود.
گفته شده است امام سجاد که خود از شاهدان عینی واقعه بود، در مراسم حج که مسلمانان از تمامی نقاط گرد می آمدند، حضور می یافت و در معابر عمومی به یاد آن وقایع به شدت می گریست و با مردمی که علت را جویا می شدند به گفت وگو می نشست و آنها را که اغلب بی خبر بودند از واقعیت قضیه آگاه می نمود. درآن دوران سوگواری کارکردی اجتماعی سیاسی و حتی انقلابی داشت. هرکس با بیان مصیبت های کربلا خود را درمقابل حکومت قرارمی داد و موضع سیاسی خود را اعلام می کرد. شهید  مطهری از تأثیرگذاری شعرای مرثیه گوی آن دوران چنین یادمی کند:"دلم مى‏خواهد شما اشعار كميت اسدى، اشعار دعبل خزاعى و اشعار ابن الرومى و اشعار ابوفراس حَمْدانى كه به عربى است با همين اشعار محتشم كه هزارتا خواب برايش نقل مى‏كنند، مقايسه كنيد و ببينيد آنها كجا و اينها كجا! آنها دارند مكتب حسين را نشان مى‏دهند. كميت اسدى با همان اشعارش از يك سپاه بيشتر براى بنى‏اميه ضرر داشت. اين مرد كى بود؟ يك روضه‏خوان بود اما چه روضه‏خوانى؟ آيا روضه‏خوانى بود كه بيايد چهارتا شعر مفت بخواند و پول بگيرد و برود؟ شعر مى‏گفت كه تكان مى‏داد دنيا را، تكان مى‏داد دستگاه خلافت وقت را" 1
سوگواری و شفاعت فردی
این چنین بود که فضای عمومی چنان به نفع واقعه کربلا و فرزندان علی ع تغییرکرد که عباسیان برای براندازی حکومت بنی امیه در لوای دفاع از بنی هاشم و خاندان علوی پرچم مخالفت برافراشتند. آنها هرچند خود جاه طلب بودند و در واقع مدافع ائمه شیعی نبودند اما بظاهر خود را مدافع آنان جلوه گرساختند.
طبیعی است در دوران جدید سوگواری و یادواره شهیدان کربلا تلقی و معنی سیاسی گذشته را نداشت و حاکمیت با شکل آن و حتی بیان وقایع آن مشکلی نداشت، بلکه با هدف عاشورا که دامن هر مستبدی را می گرفت تضادداشت. لذا خلفای عباسی هم با کسانی که از آرمان های حسین ع سخن می گفتند برخورد می کردند. حتی متوکل عباسی زیارت امام حسین ع را ممنوع کرد. اما بزرگداشت صوری و شکلی به تدریج رواج یافت و در اواخر حکومت عباسیان مراسم سوگواری محرم به شکل رسمی و گسترده برگزارمی شد. این مراسم گرچه دیگر به عنوان یک امر انقلابی و ضدحکومت وقت نبود اما یاد و خاطره شهیدان کربلا را زنده نگه می داشت اما به تدریج مانند هر مناسک دیگری در طول دوران با برخی پندارهای رایج نیز آمیخته می شد و از هدف و جوهر واقعه دور می افتاد. دراین سوگواری ها بیشتر بر بیان مصیبت های وارده بر اهل بیت ع که در حقیقت جنایات بنی امیه بود تأکید می شد. دیگر آن جلوه های زیبایی که زینب از آن یاد کرد کمترمورد توجه قرار می گرفت. به تدریج سوگواری و ذکرمصیبت و گریستن برشهدا، آن کارکرداجتماعی سیاسی گذشته را از دست داد و بیشتر کارکرد فردی و شخصی پیدا کرد. در این دوران بسیاری می گریستند و سوگواری می کردند تا امام حسین ع به عنوان شفیع نقش ایفا کرده و آنان را از عقوبت گناهان شان نجات دهد. دیگر سخن گفتن از هدف قیام کربلا و الهام گرفتن از آن برای نجات از مناسبات ظالمانه موجود مطرح نبود.
حتی دردوره های بعد که حکومت های شیعی در ایران حاکم شدند، حاکمان خود به برگزاری مراسم سوگواری در ایام محرم و ذکرمصیبت های کربلا می پرداختند. دیالمه اولین حاکمانی بودند که به این امر پرداختند. در دوران صفوی و بعد کریم خان زند و بویژه قاجاریه این مراسم رونق ویژه ای یافت. حاکمان قاجار می کوشیدند با برگزاری باشکوه تر مراسم عزاداری بر مقبولیت خود در ذهن توده مردم بیفزایند. ناصرالدین شاه توجه خاصی به این کارهاداشت و دستور ساخت تکیه دولت را برای انجام مراسم صادرکرد. به قول دکترحمیدعنایت"ستمگری مانند ناصرالدین شاه تضادی میان روش های حکومت ظالمانه خود با تدارک دقیق ترین تسهیلات جهت اجرای تعزیه ندید"2
مشکلی که در آن دوران وجود داشت رواج دیدگاه اخباری درمیان شیعیان بود. آنها تفکرو تعقل را نافی ایمان می دیدند. در مورد امام حسین ع برخی علمای سنتی براین عقیده بودند که نباید به تجزیه  و تحلیل و حتی تفکر درباره واقعه کربلا پرداخت که این امر موجب بی ایمانی و شک و تردید مؤمنان می گردد. می گفتند اگر بگوییم امام حسین ع از شهادت خود خبرنداشت که علم امام را منکر شده ایم و اگر بگوییم خبر داشت، چگونه خود را به هلاکت انداخت وخلاف آیه قرآن لا تلقوا بایدیکم الی التهلکه(خودرا به هلاکت نیفکنید) عمل کرد. آنها نتیجه می گرفتند عقل ما قاصر از درک فلسفه و عمق رفتار امام است. به این ترتیب عاشورا از سرمشق بودن افتاد. درعوض پیرایه های بسیار برای این واقعه ساخته شد و اصل ماجرا در پس این سازندگی های مقدس مآبانه درابهام فرو رفت.3
اصلاحگری
درکنار آن نگاه فردگرایانه که امام را می خواست تا گلیم خود از آب کشد بیرون، مصلحانی هم بودند که به اهداف عاشورا می اندیشیدند و برای اصلاح برنامه های عزاداری و محتوای آن تلاش می کردند. امیرکبیر از آن جمله بود. او ضمن مخالفت با برگزاری تعزیه که در حال گسترش بود، کوشید با جایگزین کردن نوحه هایی متضمن پیام های مترقی و عدالتخواهانه،  روح تازه ای به مراسم سوگواری بدهد.
دردوران مشروطه نگاه جامعه اسلامی به اسلام نیز تحول تازه ای یافت. قدرت گرفتن علمای اصولی در مقابل اخباریون و مقبولیت یافتن تعقل و تأمل در امور دینی موجب شد بحث و تفکر در معنی و مفهوم مبانی و الگوهای دینی رواج یابد. جدی شدن مبارزه با استبداد نیز کمک کرد واقعه عاشورا از زاویه دیگری مورد توجه قرارگیرد.
اما زمان درازی نیازبود تا این نگاه درمیان توده مردم جابازکند. از همین رو زمانی که رضاخان کودتا کرد و می خواست پایه های قدرت خویش را تثبیت کند، توانست ازمراسم عزاداری امام حسین ع برای جلب نظر توده های مذهبی سطحی نگربهره فراوان گیرد. تاج الملوک همسررضاشاه و شاهدان دیگراز این رندی های رضاشاه بسیار گفته اند. روزهای تاسوعا و عاشورا هر محله ای دستة سینه زن و زنجیرزن خود را داشت، رضاخان هم دستة مخصوص خودش را داشت. او قزاق ها را که در عشرت آباد بودند با وضع آبرومندانه ای سامان می داد و خودش هم جلوی دسته در حالیکه گل به سر و رویش مالیده بود، با پای برهنه راه می افتاد و سینه می زد. قزاق ها نوحه می خواندند ازجمله می گفتند:اگر در کربلا قزاق بودی / حسین بی یاور و تنها نبودی. اما وقتی پایه های قدرت خود را تثبیت نمود سازی دیگر نواخت. در ماجرای کشف حجاب مردم شعار می دادند: اگر درکربلاقزاق بودی/ حجاب از سرزینب ربودی.
با این وجود توجه به جوهر حرکت امام حسین ع در میان آزادیخواهان و مبارزان رو به تزاید بود. در دوران نهضت ملی شدن نفت ظهور فداییان اسلام یکی از اثرات این رویکرد انقلابی به نهضت کربلا بود. حتی شاهدیم دکترسیدحسین فاطمی با گرایش ملی وسکولار، مبارزات ضد استبداد خود را در راستای نهضت حسینی می بیند. زمانی که سرتیپ آزموده و تیمور بختیار برای اجرای حکم اعدام او آمده اند، وصیت خویش را امضا می کند و درحضور آنان به قاضی عسگرمی گوید:"سعادت من دراین است که مانند جدبزرگوارم که فرمود:الموت اولی من  رکوب العاری، من هم درراه حق و حقیقت به دست بختیار عمرسعد و آزموده شمر به امرشاه یزید زمان شهید شوم".4
با ترویج پارادیم های آزادیخواهی، خردورزی، عدالت محوری و ... در انقلاب مشروطه دو نوع برخورد با گرایش توده مردم به عاشورا شکل گرفت. یکی یکسره مراسم سوگواری و روضه خوانی و مطالب اغراق آمیز پیرامون آن  را به سخره گرفت و آنها را خرافات و خلاف خرد و عقلانیت معرفی کرد. آن دیگری کوشید قیام امام حسین ع و اهداف ایشان را بازخوانی کرده و توده ها را با آنها آشنا کند و درپی آن محتوای مناسک و مراسم را تغییردهد و خرافه زدایی کند. احمدکسروی، صادق هدایت و... راه اول را درپیش گرفتند و طالقانی و بازرگان و شریعتی و مطهری راه دوم را.  مرحوم مطهری در سخنرانی ها و نوشته های زیادی به نقد تفکرات و رویکردهای رایج درباره امام حسین ع پرداخت. ایشان درانجمن اسلامی مهندسین در دهه 30 دریک سخنرانی تحت عنوان خطابه و منبر دراین باره چنین گفت:
"در ذهن بسيارى از عوام‏الناس وارد شده كه امام حسين شهيد شد براى اينكه گناه امت بخشيده شود. شهادت آن حضرت‏ به عنوان كفاره گناهان امت واقع شد، نظير همان عقيده‏اى كه مسيحيان درباره حضرت مسيح پيدا كردند كه عيسى به دار رفت براى اينكه فداى گناهان امت بشود؛ يعنى گناهان اثر دارد و در آخرت دامنگير انسان مى‏شود، امام حسين شهيد شد كه اثر گناهان را در قيامت خنثى كند و به مردم از اين جهت آزادى بدهد. در حقيقت مطابق اين عقيده بايد گفت امام حسين عليه السلام ديد كه يزيدها و ابن‏زيادها و شمر و سنان‏ها هستند اما عده‏شان كم است، خواست كارى بكند كه بر عده اينها افزوده شود، خواست مكتبى بسازد كه از اينها بعداً زيادتر پيدا شوند... اين طرز فكر و اين طرز تفسير بسيار خطرناك است. براى بى‏اثر كردن قيام امام حسين و براى مبارزه با هدف امام حسين ...هيچ چيزى به اندازه اين طرز فكر و اين طرز تفسير مؤثر نيست. باور كنيد كه يكى از علل...كه ما مردم ايران را اين مقدار در عمل لاقيد و لاابالى كرده اين است كه فلسفه قيام امام حسين براى ما كج تفسير شده، طورى تفسير كرده‏اند كه نتيجه‏اش همين است كه مى‏بينيم. به قول جناب زيد بن على بن الحسين درباره مرجئه: «هؤُلاءِ اطْمَعُوا الْفُسّاقَ فى عَفْوِ اللَّهِ» يعنى اينها كارى كردند كه فسّاق در فسق خود به طمع عفو خدا جرى شدند. اين عقيده مرجئه بود در آن وقت. و در آن وقت عقيده شيعه در نقطه مقابل عقيده مرجئه بود، اما امروز شيعه همان را مى‏گويد كه در قديم مرجئه مى‏گفتند. عقيده شيعه همان بود كه نصّ قرآن است: الَّذينَ امَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ، هم ايمان لازم است و هم عمل صالح"5.
شهیدجاوید
یکی از جنجالی ترین  رویکردها نسبت به نهضت امام حسین ع کتاب شهید جاوید مرحوم آیت اله صالحی نجف آبادی بود که درآبان ماه 1349 منتشرگردید. مرحوم صالحی قبل از انتشار کتاب، مقالاتی پیرامون این موضوع در سالنامه معارف جعفری  درسال 1347 منتشرکرده بود. ایشان نهضت حسینی را همانند سایر وقایع تاریخی به شکلی عقلانی و علمی و نه صرفا" مذهبی و اعتقادی تحلیل کرده بود و نتیجه گرفته بود که امام حسین ع با هدف تشکیل حکومت به مخالفت با یزید برخاست و به سمت کوفه رفت و بطور ناخواسته تحت اجبار مأموران حکومت به کربلا رفت و به شهادت رسید.
براین کتاب آیات عظام منتظری، مشکینی تقریظ نوشته بودند، اما موجب برانگیختن مخالفت اکثریت حوزویان و مراجع تقلید گردید.  ساواک نیز در تشدید این مخالفت ها و دامن زدن به آن زیرکانه واردشد. هدف ساواک کوبیدن روحانیونی بود که در آن زمان از هواداران آیت اله خمینی به شمارمی رفتند.
مبارزات قهرآمیز علیه سلطنت
با اوج گیری مبارزات آزادیخواهانه ضد سلطنت در دهه چهل شمسی، گروه های مخفی با مشی مسلحانه سازمان یافتند که هم به جریان چپ مارکسیستی و هم به مبارزان اسلامی تعلق داشتند. سازمان مجاهدین خلق که از سال 1344 پایه گذاری شد، یکی از کارهای اولیه اش  تحقیق و تحلیل درباره قیام امام حسین بود که به نام "راه حسین" منتشرگردید. کتاب ضمن تبیین حرکت امام حسین ع خواننده را به این نتیجه می رساند که رژیم حاکم رفتاری مشابه یزید و معاویه دارد و مبارزان علیه آن همان راه امام حسین ع را دنبال می کنند. این کتاب در آن زمان در جذب نیروهای مذهبی و سنتی به این جریان بسیار مؤثر واقع شد. در این سال ها رژیم نسبت به منبری ها و وعاظی که در ایام محرم، از عملکرد معاویه و بنی امیه سخن می گفتند حساس شده و آنها را تحت فشار می گذاشت که منظور شما مقایسه میان وضعیت فعلی و آنان بوده است.
سال 1350 که کادرهای اولیه این سازمان توسط ساواک دستگیرو سپس اعدام شدند، سروده ای درباره ماه محرم سینه به سینه نقل می شد که آن را به سعید محسن از بنیانگزاران این سازمان نسبت می دادند که گویا با مشارکت سایر زندانیان سروده بود. این شعر به خوبی رویکرد مبارزان آن زمان را نسبت به واقعه عاشورا و الهام بخشی نهضت امام حسین ع را در آن دوران نشان می دهد. عنوان این سروده از محرم تا محرم بود.
محرم ماه خون، ماه قیام پیشوای ما حسین آغاز می گردد
وما پویندگان راه حق، امسال
درون محبس دژخیم استعمار
با شوری دگر این ماه را تعظیم میداریم
می اندیشیم درتاریخ و می بینیم
که شمس انقلاب کربلا همواره تابان است
ودر هرسالروزی از محرم
پرتوش روشنگر راه جهاد هر مسلمان است
جهاد حق علیه ظلم
نبرد حق با عمال استعمار
به یادآریم آن ماه محرم- نیمه خرداد-
خروش خشم انسان های آزاده
خمینی و....خمینی ها
و چندی بعد در این راه
امانی و بخارایی
سعیدی و سعیدی ها
وهمرزمان و یارانی چون اسکندر
صفائی، سالمی، پویان، کتیرایی و همراهان
عزیزانی که جان خود فدای خلق ما کردند
و احمد اولین یارشهید ما
دلیری و دلیری ها
آری باز می بینیم که شمس انقلاب کربلا همواره تابان است
ودرهرسالروزی از محرم
پرتوش روشنگر راه جهاد هر مسلمان است
می اندیشیم و می گوییم
حسین! ای انقلابی مرد آزاده
به خون اطهرت سوگند
به عزم راسخت سوگند
که ما هرگز نیاسائیم از پیمودن راهت
که ما هرگز نیاسائیم از پیمودن راهت
اما جالب اینست که تحسین نهضت کربلا و الهام گیری از آن به نیروهای مسلمان محدود نشد و نهضت حسینی نه از موضع مذهبی و شیعی بلکه به عنوان یک حرکت آزادیخواهی و رهایی بخش مورد توجه روشنفکران چپ مارکسیستی و غیرمذهبی هم قرارگرفت. درسال 1352 همگان شاهد بودند که خسروگلسرخی در دادگاه نظامی شاه، طی نطق دفاع خود که از تلویزیون پخش شد، چگونه از این واقعه یاد کرد: "من در دادگاهی كه نه قانونی بودن و نه صلاحیت آنرا قبول دارم از خود دفاع نمی كنم. بعنوان یك ماركسیست خطابم با خلق و تاریخ است، هر چه شما بر من بیشتر بتازید من بیشتر بر خود می بالم، چرا كه هر چه از شما دورتر باشم به مردم نزدیكترم و هر چه كینه شما به من و عقایدم شدیدتر باشد، لطف و حمایت توده مردم از من قوی تر است. حتی اگر مرا به گور بسپارید كه خواهید سپرد مردم از جسدم پرچم و سرود می سازند. او در ادامه گفت زندگی امام حسین نمودار زندگی كنونی ماست كه جان بر كف برای خلق های محروم میهن خود در این دادگاه محاكمه می شویم. او در اقلیت بود و یزید بارگاه و قشون و حكومت و قدرت داشت. او ایستاد و شهید شد. هر چند كه یزید گوشه ای از تاریخ را اشغال كرد، ولی آن چه كه در تداوم تاریخ تكرار شد راه حسین و پایداری او بود، نه حكومت یزید. آن چه را كه خلقها تكرار كردند و می كنند راه حسین است".
شریعتی و شهادت
اما یکی از مؤثرترین و برجسته ترین کسانی که در احیای اهداف انقلابی حرکت امام حسین ع در دوران معاصر نقش داشت، مرحوم دکترعلی شریعتی بود. علاوه بر سخنرانی های حسین وارث آدم، شهادت و پس از شهادت ایشان که مستقیما" به تبیین نهضت کربلا می پردازد، ایشان در اغلب نوشته ها و گفتارهایش گوشه هایی از حقایق عاشورا و نهضت شیعه را بازبینی کرده و تفکرات ارتجاعی و خرافی پیرامون این مسائل را به نقد می کشید و سرانجام جان برسرهمین آرمان ها از کف نهاد. تأثیرگذاری وی در این زمینه به حدی بود که در جریان انقلاب به عنوان معلم شهید و یا آموزگار شهادت شناخته شد، هرچند که او نسبت به انقلاب و نهضت دیدگاهی خاص داشت که کمتر مورد توجه قرارگرفت. اما بحق می توان گفت او در تغییرنگاه نسل جوان زمان خویش نسبت به مذهب و ازجمله نهضت حسینی و دمیدن روح ایمان و اخلاق در آنها نقشی تعیین کننده و ماندگار داشت.
دونگاه
سخن بسیاراست، اما چون نیک بنگریم پس از گذشت 14قرن از آن واقعه آن دو نگاه که در دربار ابن زیاد مقابل هم ایستاده بودند، درطول تاریخ تا کنون حضور خود را به رنگ های گوناگون نگاه داشته اند. هنوز هم برخی در کربلا حیات می بینند و زیبایی و سرمشق و گروهی مرگ و مصیبت و سیاهی. 
پی نوشت:
 1- مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏25، ص: 338
2- حمیدعنایت، تفکرنوین سیاسی اسلام، ترجمه ابوطالب صارمی، امیرکبیر، چاپ اول 1362، ص 255
3-برای شناخت این رویکردهای متفاوت کتاب گرانقدر پژوهشگرفرهیخته محمداسفندیاری"ازعاشورای حسین تا عاشورای شیعه" نشرصحیفه خرد، کاری درخورتأمل و مطالعه علاقمندان است. همچنین رجوع کنید به "عاشورا، عزاداری، تحریفات" به کوشش مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم.
4- روزنامه اطلاعات، 19آبان 1358
5- مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏25، ص: 336


۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه

حكايت همچنان باقيست

حكايت اميركبير قصه منشوري است كه در هر وجهش نمايي از ارزش‌هاي ايران و ايراني پيداست.
او فرزند كربلايي محمدقربان آشپزدربار بود. سرگذشت او نشاني است از اراده و عزم يك ايراني خودساخته كه همه فاصله‌هاي طبقاتي و اجتماعي را به كناري مي‌نهد و عاليترين مقام را از آن خود مي‌كند و منشأ تحول در كشوري عقب مانده مي‌شود.
رفتارش با نظام حاكم نشانگر هوشياري ايراني است كه در فضاي بسته استبداد موروثي، از ظرفيت‌هاي موجود بهره مي‌گيرد و شاه را تحت تأثير كرامت و دلسوزي و بزرگي خود قرارداده و كشور را گامي به پيش مي‌برد.
برخوردش با بيگانگان و وابستگان، روحيه استقلال‌‌طلبي ايراني را به نمايش گذاشت كه در طول تاريخ پر فراز و نشيب‌ش از ميان همه تهاجمات توانست ميهن خود را نجات داده و استقلالش را از دست ندهد. او نه دربرابر سفارت هاي بيگانه و ابرقدرت‌هاي زمانه سرخم كرد و نه به عوامل وابسته‌شان ميدان داد كه حاكميت ايران را در چنبره خويش گيرند.
سلامت نفس امير براي همه مقامات و كارگزاران شاهدي تاريخي شد كه  مي‌توان دريك سيستم ناسالم و درميان همه عناصر فاسد و خودفروش و طمعكار، سالم زيست و آلوده نشد و بر ارزش‌هاي انساني و ملي وفادار ماند.
صراحتش با شاه نشان داد  حتي بنا به مصلحت نمي‌خواهد راستي و درستي را فدا كند و از طريق فريب شاه، امر مهم خويش را پيش برد. صراحتي كه سرانجام فدايش شد.
كاري كه با صنعت و كشاورزي كرد و تحولاتي آفريد، اين پيام را در تاريخ گذاشت كه مي‌توان بدون اتكا به خارج و حتي كارشكني آنان، به استعداد و توان نيروهاي داخلي و حمايت صنعتگران و كشاورزان، بدون شعار، اقتصاد ملي را تقويت كرده و بنايي جديد را بنيان گذارد.
او كه در مكتب هيچ روشنفكري درس آزاديخواهي نخوانده بود، اولين روزنامه هفتگي ايران را راه انداخت و به تأسيس چاپخانه و ترويج كتاب و اطلاع رساني اقدام كرد. كارهاي فرهنگي او را از عوامل زمينه‌ساز انقلاب مشروطه مي‌دانند.
او كه حتي از درس خواندن محروم بود و درحاشيه درس شاهزاده‌ها سواد آموخت، اما در اولين فرصت مدرسه دارالفنون را راه‌ انداخت كه بسياري فرهيختگان و استادان در آنجا درس‌آموختند. راه دانشگاه را او بازكرد.
كاري كه با نظام حاكم در آن دوران كرد و بعدها به عنوان اصلاحات امير معروف شد نيز خود الگويي نو و بديع بود. اگر امروز بحث الگوي متوازن و همه جانبه را برخي شعار مي‌دهند، امير در آن دوران كه از اين تئوري‌ها خبري نبود، دست به تغيير در همه زمينه‌هاي فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي زد. او حتي دسته‌هاي سينه زني و هيأت هاي عزاداري را نيز از ياد نبرد و براي تغييرو تحول در رويكرد آنها تلاش كرد.
پس از سال‌ها خدمتگزاري و دلسوزي، شاه عزلش كرد و به كاشان تبعيد نمود. كنار نشست و نشان داد كه براي منصب و مقام چندان ارزشي قائل نيست. متانت و كرامت امير در دوران تبعيد نيز خود بر عظمت او افزود.
حتي مرگش نيز نمادي ماندگار شد. كدام تارك دنيا و مؤمن به آخرت چنين راحت به پيشواز مرگ مي‌رود؟ فراش‌باشي گفت اجازه هيچ كاري از ديدار با همسرو فرزند و نوشتن وصيت‌نامه و... ندارد و تنها مي‌تواند شيوه كشتن را خود انتخاب كند، امير به دلاك خود، دستور داد رگش را بزند. او حتي مرگ را خود انتخاب كرد و با دستور خود سرنوشت محتومش را رقم زد.
او اين همه را با نظام منحط شاهنشاهي آن هم از نوع قاجاري‌اش كرد، آن هم در عصرامتيازات كه هم روس و هم انگليس در دربار ايران عامل داشتند و خود را صاحب ايران مي‌دانستند. مردم نيز رعيت بودند نه شهروند كه خود سرنوشت خويش برگزينند.
بيستم ديماه هرسال، سالروز شهادت امير بهانه‌ا ي است كه ازنيازتاريخي مردم به كارگزاري چون او سخن گوييم و قدر نخبگان خود بشناسيم.

۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

هويت ايراني و آزادگي فكري، تأملي در نسبت ايران با اسلام و اعراب

درباره حمله اعراب به ايران در زمان ساسانيان و ورود اسلام به ايران تحليل هاي مختلفي می شود. اما این اختلاف تحلیلی که درسایر موارد نیز هست نه تنها مشکلی ایجاد نمی کند، بلکه می تواند به درک عمیق تر، جامع تر و واقعی تر ما از آن نقطه عطف تاریخی کمک کند. تنها مشکل اینجاست که بررسی این مقطع تاریخی با رویکردهای سیاسی فرهنگی امروزین جامعه گره خورده و برخی از دریچه واکنش های فرهنگی امروزی خود به آن واقعه می نگرند. این واکنش ها نیز بیش از آن که جنبه عقلانی و عالمانه داشته باشد، برخاسته از احساس و شیفتگی ها و نفرت های روزمره است.
برخي از موضع ناسيوناليستي و به عنوان دفاع از ايرانيت اين تحول را بررسي مي كنند و برخي از موضع اسلامی نافی هویت ملی و ايرانيت و عده اي هم با نگاه سومي اين مقطع تاريخي را تحليل مي كنند. اين مسأله  همچون سایر مسائل تاریخی نیاز به تحقیق و کنکاش دارد و آمیختن آن با حب و بغض هاي سياسي و عقيدتي مانع بزرگی دراین مسیراست. این در آميختگی دغدغه حقيقت جويي پژوهشگر را سرکوب می کند. در حالت موضعگیری و تقابل، هر طرف درصدد است موضع مخالف و غیرخود را تخطئه کرده و مانع به کرسی نشستنش شود. در حالی که در یک فضای علمی و پژوهشی، همه منتظر کشفی جدید و حرفی تازه هستند. ما اکنون نیازمند شناخت واقعیت هستیم. با علم به اینکه وضعیت امروزمان ادامه دیروزاست،  می دانیم که تنها با نگاهی واقعی به گذشته و شناخت هویت تاریخی و ملی خود می توانیم موقعیت و نقش خود را درجهان امروز رقم زنیم. با تقبیح یا تمجید گذشته، واقعیتی که بوده وهست دگرگون نمی شود. سرانجام واقعیت خود را بر تصورات ذهنی تحمیل خواهدکرد. بنابراین بهترین کار بالابردن ظرفیت و توان روحی و فکری خود است برای شنیدن تحلیل های دیگر و رسیدن به شناختی برتر.
زبونی در برابر زور و شمشير
عده اي اظهار مي كنند اعراب مسلمان با زور و شمشير ايران را گرفتند و با كشتار و ايجاد رعب و وحشت ايرانيان را وادار كردند مسلمان شوند. اگر كسي مسلمان نمي شد او را مي كشتند يا از او جزيه مي گرفتند لذا ايرانيان بالاجبار مسلمان شدند و اسلام با زور شمشير پيش رفت و تمدن ایرانی را نابود کرد.
اين تحليل كه با انگیزه دفاع از كيان ايرانيان و مقابله با اعراب و اسلام بيان مي شود حاوي نكات و نتايجي است قابل تأمل. دراین نگاه عموما" بر عظمت تمدن ایرانی و عقب ماندگی و وحشیگری اعراب تأکید می شود. بظاهر ایرانی را تقدیس می کند و نقاط ضعف و نارسایی های جامعه ایرانی را در آن زمان نمی بیند و برای اقوام دیگر همچون اعراب نیز هیچ ارزش و نقطه قوتی قائل نیست. اما گذشته از حقایق تاریخی، با تأمل در عمق این تحلیل به تناقضاتی برمی خوریم که قابل توجه است. از همه مهم تر اینکه این نگاه گرچه با انگیزه بزرگداشت ایرانیان طرح شده است اما در واقع آنان را تحقیرکرده و نفی می کند. با پذیرش این تحلیل بايد قبول كنيم كه  ايرانيان مردمي بوده اند زبون،  خوار و سازشكار كه از سر ترس حاضر شدند به تمام عقايد ديني و باورها و ارزش هاي ملي خود پشت پا زده و تسليم متجاوزين به وطنشان شوند. نه تنها دربرابر قدرت متجاوز تمکین کردند بلکه عقاید و باورهای آنها را نیز برجان و دل خود نشاندند. به عبارتی دیگر ایرانیان را باید قومی فرض کنیم که هركس به آنان زور مي گفت هرچند قومی عقب مانده و وحشی باشد، به رنگ او درمي آمدند. اما اين تحليل با برخي واقعيت ها همخواني ندارد:
1- تاریخ نشان می دهد ايرانيان مردمي سلحشور و جنگجو بوده اند. در جنگ هاي زيادي با روميان و ساير اقوام شركت كرده و پيروز ميدان شدند. نسبت به اعراب هم در قرن ششم ميلادي از نظر سلاح و تجهيزات و نيروي نظامي بسيار پيشرفته تر و مجهز تر بودند. دليلي نداشت ايرانياني كه روميان را با همه تجهيزاتشان بارها شكست داده بودند از اعراب غيرمتمدن شكست بخورند.
2- اعراب از نظر نيروي انساني و رزمی و نیز سلاح و تجهيزات بسيار عقب مانده تراز ايران بودند. آنها نه پيشينيه تمدني ايرانيان را داشتند و نه حاكميت مقتدري مثل سلسله ساسانيان با آن سازمان گسترده و پيچيده، چگونه مي شود چنين نيرويي بتواند بر ايران قدرتمند با آن سلاح های پیشرفته و ارتش حرفه ای فائق آيد.
3- بنا به شواهد تاريخي ايرانيان در برابر تجاوزات اقوام دیگر در طول تاریخ همواره ایستادگی کردند و اگر هم شکست نظامی را پذیرفتند اما در برابر فرهنگ و مذهب قوم مهاجم سرتسلیم فرود نیاوردند. در ماجرای حمله اعراب نیز همه ایرانیان در ابتدا مسلمان نشدند. فرايند مسلمان شدن كل ملت ايران چندقرن طول كشيد. درحالي كه طبق اين تحليل بايد در همان سال هاي جنگ ايرانيان تغييرعقيده داده باشند.
به سرزمين  ايران از جانب اقوام ديگر نيز تجاوز شده است. تهاجم روميان، مغول ها، تركان عثماني و ...را در طول تاريخ داشته ايم اما در هيچكدام از اين حملات  روحيه تسليم طلبي و زبوني به شكلي كه در برابر اعراب ادعا شده از ايرانيان مشاهده نشده است. چطور مي توان حمله اعراب را استثنا كرد؟
4- گرفتن جزیه در اسلام مجازاتی برای مسلمان شدن نبود. درحالی که شهروندان مسلمان می بایست از اموال خود خمس و زکات بدهند و در صورت نياز به جهاد بروند، از شهروندان غیرمسلمان مالیاتی با نام جزیه می گرفتند. اتفاقا" قانون جزیه نشان می دهد که تغییرعقیده و دیانت اجباری نبوده است. غیرمسلمانان نیز می توانستند با حفظ هویت خود، تحت قیمومت حکومت اسلامی زندگی کنند درحالی که رفتن به جهاد برآنان الزامی نبود و به جای پرداختن خمس و زکات،  مالیاتی دیگر به دولت می پرداختند. در عوض حکومت موظف بود امنیت آنان را تأمین کرده و مانند سایر شهروندان از حقوق اجتماعی برخوردارشان کند.
بیگانه پرستی
برخي شكست ايرانيان از اعراب را چنين تحليل مي‌كنند كه ملت ايران در آن مقطع از حكومت ساساني ناراضی بودند و به اعراب و اسلام پناه بردند.
از این تحلیل چنین برمی آید که  ايرانيان بيگانه پرست بودند. به جاي مبارزه با ظلم و استبداد، به خارجي پناه مي بردند. حاضر بودند بخاطر رهايي از شرايط بد موجود، مملكت شان را از دست بدهند و استقلالشان پايمال شود و يك خارجي بر كشورشان حكومت كند. یعنی استقلال و تمامیت ارضی را قربانی کردند تا به شرایط مطلوب تری در مناسبات اجتماعی و سیاسی دست یابند. درحالی که تاریخ نشان می دهد حفظ استقلال و تمامیت ارضی همواره برای ایرانیان از اهداف اولیه بوده و در زمره اساسی ترین انگیزه های آنان بوده است.
بیگانه ستیزی و خودبسندگی
گروهي ديگر مقطع تاريخي مورد بحث را چنين تصوير مي‌كنند كه ايرانيان دربرابر تهاجم اعراب مقابله كردند و به هیچ وجه تسليم اسلام نشدند.
این تحلیل گرچه روحیه بیگانه ستیزی و استقلال طلبی ایرانی را می ستاید اما بطور ضمنی چنين القا مي كند كه پذيرش يك ايده يا ارزش غيربومي امري مذموم و ناپسند است. در اين گزاره ملت ايران  مردمي متعصب و خود رأي معرفی می شوند. مردمی که در برابر هر پديده اي كه از خودشان نباشد مي ايستند. حتي اگر يك خارجي حرف حقي بزند و  سخن تازه اي آورده باشد حاضر نيستند تمكين كنند. به شدت آن را سركوب مي كنند. درحالي كه ايرانيان همواره در طول تاريخ گرچه در برابر تجاوزات بيگانه مقاومت مي كردند اما از هر ملتي ايده‌ها و دانش‌ها و ارزش‌هاي نويني را فرا مي‌گرفتند و آن را توسعه مي‌دادند. قبل از اسلام نيز از دانشمندان رومي و يوناني بهره مي‌گرفتند. از مسيحيان استقبال مي كردند و براي آيين آنها احترام قائل بودند.
آزادی و عدالت
تحليلي ديگر ماجرا را چنين مي‌بيند كه ايرانيان به دنبال آزادي و عدالت بودند و اين را درشعار مسلمانان يافتند و بدان روي آوردند، اما وقتی در عمل خلاف آن را دیدند به مقابله با خلفای اموی برخاستند. يعني ايراني آزاديخواه و عدالت طلب در مقابل زور و ظلم سر فرود نمي آورد، چه داخلي باشد و چه خارجي. درعوض هرجا سخن از عدل و آزادي باشد سر تعظيم فرود مي آورد.
عدالت و آزادیخواهی اقتضا دارد که انصاف را از دست ندهیم. ضعف ها و کاستی های خود را ببینیم ریشه های  شکست را در درون خود بشناسیم. نقاط قوت و ارزش های دیگر اقوام را نیز فراموش نکنیم. تمدن ایرانی بیش از سایر اقوام قدمت داشت. اما این تمدن و اقتدار در عمل دچار آسیب هایی شده بود. اعراب گرچه بلحاظ تمدن و پیشرفت، در مراحل ابتدایی بودند اما جنبش و نهضتی نوپا درمیانشان شکل گرفته بود که حامل ارزش های انسانی والایی بود. درحالی که شاهزاده های ساسانی تاب تحمل یکدیگر را نداشتند و هر یک در پی حذف دیگری بود، مردم مدینه به خلیفه خود هشدار می دادند که اگر به کژراهه رود با شمشیر راستش خواهندکرد. خلیفه از طریق نظرخواهی از مردم به شیوه بیعت به کرسی می نشست و در عمل نمی بایست امتیازی نسبت به سایر شهروندان داشته باشد.
نشان دیگر این تحلیل جهت گیری مردم ایران در برابر حکومت اموی و خاندان علوی است. زمانی که حکومت اموی موروثی شده و به  اشرافیت وتبعیض و خودكامگي روي آورد، ایرانیان جانب علی و فرزندانش را گرفتند که شعار عدالت و آزادی می دادند و با حكومت خودكامه اموي درافتادند.
نگاهی دیگر
از منظری دیگر همه این تحلیل ها اگر مطلق نگری را کنار بگذارند می توانند در یک محدوده زمانی و مکانی بطور نسبي صادق باشند. واقعیت اینست که در میان هر ملتی اقشار و گرایش های مختلف و گاه متضاد وجود دارد. این اقشار دربرابر پدیده ها و وقايع واکنش های متفاوتی از خود بروز می دهند. همچنان كه در برابر تهاجم اعراب به ايران در دوره خليفه دوم، مناطق مختلف ايران واكنش‌هاي متفاوتي از خود نشان دادند. بنابراین نمی توان در باره آنان حکمی واحد و تحلیلی یکسان ارائه کرد. براي همه تحلیل های فوق چه بسا بتوان شواهدي در تاريخ يافت اما مطلق كردن و عموميت آن به نظر درست نمي‌آيد. لذا می توان همه این تحلیل ها را جمع زده و جامعه ایرانی را مرکب از گروه ها و اقشار مختلفی دانست که هرکدام یکی از رویکردهای بیان شده را پی گرفته باشند. اما نكته‌اي كه در رفتار تاريخي ايرانيان مشاهده مي‌شود اينست كه آنها ميان اسلام و عربيت تفاوت قائل شدند. گرچه اسلام را به عنوان يك دين و مقوله اي فرانژادي پذيرفتند و حتي در توسعه علوم اسلامي نقش بسزايي ايفا كردند، اما هويت ملي و تاريخي خود را نيز حفظ كرده و در برابر سلطه ن‍ژادي و سياسي عرب ايستادند. ضمن اينكه خود نيز در پي سلطه بر ديگران نبودند.
 منتشردر روزنامه شرق شنبه 11ديماه 1389

۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

دو مانع پژوهش آزاد در تاريخ گذشته - گفت وگو با استاد فريدون جنيدي


مهدي غني: گرچه كارش تحقيق و پژوهش در شاهنامه و تاريخ ايران باستان است و استاد زبان پهلوي است ولي اولين چيزي كه در برخورد با او توجه‌ات را جلب مي‌كند، برخورد انساني او و انرژي مثبتي است كه از او دريافت مي‌كني. او را كه در آستانه 70سالگي است پر از شور و نشاط، اميد و تلاش مي‌يابي. چند دهه تلاش شبانه‌روزي او امروز دارد به ثمر مي‌نشيند. حاصل 30 سال كار پژوهشي او روي شاهنامه فردوسي به تازگي وارد بازار نشر شد. كاري سترگ كه بعد از اين اثرش در عرصه ادبيات و تاريخ و فرهنگ ايران‌زمين گام به گام پيش خواهد رفت. ويرايش شاهنامه اثر ماندگار او در يك جلد مقدمه و پنج جلد متن شاهنامه امسال توسط انتشارات بلخ وابسته به بنياد نيشابور چاپ شد. او در اين شاهنامه ابياتي را كه بنا به تحقيقاتش بعد از فردوسي به شاهنامه افزوده شده مشخص كرده و دلايل آن را ذيل هر صفحه بيان كرده است. علاوه بر اين كلاس‌هاي او در بنياد نيشابور كه علاقه‌مندان زبان پهلوي را در سطوح مختلف آموزش مي‌دهد نيز امروز جاي خود را در ميان ايران‌دوستان و تاريخ‌پژوهان باز كرده و همگان دريافته‌اند كلاس‌هاي او كه با كمترين امكانات و تكلف برگزار مي‌شود از تمامي دانشگاه‌هايي كه در اين زمينه كار مي‌كنند كامل‌تر و تخصصي‌تر است. هرچند او همواره چشم‌اندازي دورتر دارد و اميدوار است دهكده پژوهشي يا دانشگاه بزرگ ايران‌شناسي در نيشابور داير كند. در شدني بودن اين كار سترگ تجربه بنياد نيشابور را پيش مي‌كشد كه از صفر شروع شد؛ زماني كه حتي اتاقي كه در آرامش بتواند به مطالعه و تحقيق بپردازد، نداشت. ساختمان فعلي بنياد را يكي از ايران‌دوستان در اختيار گذاشت و هر زمان هموطني بر آن گذر كرد راستي و درستي و عشق و پاكي درون آن ميخكوبش كرد تا او هم دستي بالا زند و گوشه‌اي از كار را بگيرد. با همت و تلاش جمعي از اين جوانان و استاد جنيدي بنياد نيشابور امروز آثار باارزش و ماندگاري درباره اوستا، تاريخ كهن ايران، زبان پهلوي و شاهنامه و... از خود به جاي گذاشته است. ضمن اينكه در اين دوران شاگرداني پرورانده است كه سرمايه انساني اين راهند. تحقيقات وسيع او درباره تاريخ ايران باستان نيز دستاوردهاي نو و بديعي داشته كه شايد سطحي‌نگران را خوش نيايد. چنان كه اخيراً استاد درباره محدود كردن تاريخ ايران به 2500 سال سخن گفته بود و برخي شتابزده او را متهم كرده و بي‌آنكه دريابند مقصود او چيست فرياد زدند. در اين گفت‌وگو از ايشان درباره رويكردهاي رايج به تاريخ ايران و برخي دستاوردهاي او مي‌پرسيم.

---

- شما كه عمر خود را در راه پژوهش‌هاي تاريخي گذرانده‌ايد خوب مي‌دانيد كه براي شناخت تاريخ گذشته بايد كار علمي كرد و براي اين كار بايد اين ظرفيت را داشته باشيم كه به نتايج علمي حاصل‌شده گردن نهيم. اما در جامعه ما دو رويكرد مقابل هم وجود دارد كه مانع اين كار بزرگ است. قبل از انقلاب حاكميت خودش را تداوم 2500 سال گذشته ايران معرفي مي‌كرد. كساني كه با دستگاه حاكميت مخالف بودند در تقابل با آن به نفي گذشته مي‌پرداختند و اينكه همه شاه‌ها مستبد و ستمكار بودند و حتي تاريخ باستان را نفي مي‌كردند و آن را سياه جلوه مي‌دادند. بعضي هم فكر مي‌كردند اگر گفته شود ايران قبل از اسلام نقطه مثبتي داشته نافي بعد است. رويكردي هم در تقابل با آن در اين سال‌ها شكل گرفته است كه شيفتگي و تعصب خاص نسبت به گذشته است. در اين دو جريان ما شاهد نوعي سياه يا سفيد ديدن گذشته هستيم كه بيشتر يك تقابل سياسي، عاطفي و رواني است و مجال تحقيق و برخورد علمي هم به ديگران نمي‌دهد كه نوآوري كنند و سخني متفاوت بزنند. شما در اين مورد چه نظري داريد؟

سخنم را آغاز مي‌كنم با اين شعر عطار كه گفت: كافر را بين ديندار را/ لحظه‌اي دردت دل عطار را. تمام كارهايي كه با عكس‌العمل برمي‌آيد نادرست است. چون با عصبيت و تندي و يكسو‌نگري همراه است. يك درخت گردوي كهنسال را در نظر بگيريد كه از شاخه‌هاي كهنش شاخه تازه‌اي مي‌رويد و سال بعد همين شاخه بلند‌تر مي‌شود و سال سوم گردو هم مي‌دهد. حال اگر اين شاخه با خودش فكر كند كه من درخت گردو هستم و پيوند خودش را از اصل درخت بگسلد، بي‌ترديد خشك مي‌شود. اما اگر بداند كه به وسيله اين شاخه به تنه و به وسيله تنه به ريشه مربوط است آن وقت مي‌تواند يكي از شاخه‌هاي تناور بشود. كساني كه با گذشته خودشان قطع رابطه و آن را نفي مي‌كنند چنين حالتي دارند. همان‌طور كه گفتيد اين حالت عكس‌العملي است كه برخاسته از سياست‌هاي روز است. ولي بالاخره ما بايد يك روز بيدار شويم. خداوند به ما 14 ميليارد نورون در مغزمان داده، بايد بينديشيم. اگر اين همه عظمت در كار نياكان‌مان را نفي كنيم خودمان نفي مي‌شويم. وقتي ما شهرسازي

هشت هزار‌ساله در تپه زاغه قزوين داريم، سفال 10 هزار و 400‌ساله يعني پنج هزار پيشتر از بين‌النهرين و مصر سفال داريم، وقتي 4850 سال پيش در شهر سوخته عمل جراحي مغز روي دختري كه مغزش آب آورده، داريم كه عمل موفقي هم بوده، چرا بايد اينها را نفي كنيم؟ اين عكس‌العمل‌هاي عجولانه كم‌كم بايد از بين برود و اين كار هم نمي‌شود مگر با تحقيق و مطالعه!

اوايل انقلاب همه جوان‌ها تند بودند. هر كس به يك گروه و دسته‌اي وابسته بود و با عصبيت صحبت مي‌كرد. من به آنان مي‌گفتم بايد كار فرهنگي انجام بگيرد و بيشتر ايشان مي‌گفتند كار فرهنگي دير نتيجه مي‌دهد. من مي‌گفتم دير نتيجه مي‌دهد ولي خوب نتيجه مي‌دهد. شما ديديد كه چقدر فرصت‌ها به خاطر همين تندي‌ها از دست رفت و هنوز هم من دارم كار فرهنگي را انجام مي‌دهم. كار فرهنگي يعني مطالعه و تحقيق، يعني رگ گردن را برافراشته نمي‌كنيم كه فقط ابراز احساسات باشد و انديشه پشتش نباشد. انبوه كتاب‌هايي كه در اين زمان چاپ كرده‌ايم اين را نشان مي‌دهد. اين كتاب‌ها نشان مي‌دهد كه ايران گهواره فرهنگ بوده و ما بر گردن جهانيان بسيار حق داريم. دانش‌هايي كه امروز در اروپا داريم ريشه در ايران دارد. ولي اين حقايق را با تعصب بيان نكرده‌ايم، مدرك و سند داريم. كتابي به نام تاريخ مهندسي در ايران چاپ كرده‌ايم. بهترين كتاب تاريخ مهندسي در جهان است كه به وسيله يكي از موجه‌ترين استادان دانشگاه‌هاي ايران آقاي دكتر مهدي فرشاد نوشته شده است. اين كتاب ريشه‌ها و پايه‌هاي مهندسي را شرح مي‌دهد اما دانشگاه‌هاي ما اين كتاب را درسي نكرده‌اند.

با اين حال كار فرهنگي نتيجه خودش را خواهد داد. سده‌ها و هزاره‌ها در تپه‌هاي باستاني‌مان خاك و گرد و خاكستر ريخته، باز هم بايد صبر كنيم تا كار فرهنگي نتيجه بدهد. بنياد نيشابور در پي اين است كه با كار فرهنگي به جوانان امروز و آينده ايران نشان بدهد در پيوند با گذشته خودشان آينده خوبي براي ايران و براي خودشان فراهم كنند.

-اما در واكنش به اين شيوه نفي، رويكرد شيفتگي و تعصب‌آميز هم هست كه فضاي تحقيق را مي‌بندد و اجازه نمي‌دهد حرف تازه‌اي گفته شود. نوعي خدشه‌ناپذيري براي شناخت خودشان از گذشته قائل مي‌شوند. اين دو جريان يكديگر را تقويت مي‌كنند. با اين رويكرد چطور بايد برخورد كرد؟

اگر جوان‌ها را فرزند بدانيم و دولت را پدر، پدر نبايد كاري كند كه عكس‌العمل در فرزند به وجود بيايد و او شيفته ديگري شود و به طور كلي همه چيزهاي موجود را نفي كند. اگرچه ملت ايران خودش پدر و مادر همه دولت‌هاست، اما اگر به صورت انفرادي نگاه كنيم پدر بايد به فرزندش آزادي بدهد تا حقايق را خود متوجه شود. در رژيم گذشته نسبت به پادشاهان گذشته آنقدر تعصب نشان داده شد كه مردم برافروخته شدند و شما ديديد آن جمعيت ميليوني را كه برخاستند و نسبت به رفتار آنان عكس‌العمل نشان دادند. اگر آن تعصبات نبود، آن حركت عظيم هم آرام‌تر، ديرتر و بهتر انجام مي‌گرفت. امروز اگر تلويزيون‌ها، راديوها و مطبوعات قدري در مورد گذشته ايران آزادتر سخن بگويند، اين شيفتگي و كشش در جوانان پيدا نمي‌شود.

اخيراً مي‌بينيم دستگاه دارد به گذشته ايران توجه مي‌كند. پدر نبايد همه گذشته را بكوبد تا اينكه اين شيفتگي پيش بيايد. شيفتگي جلوي حركت درست فرهنگي را مي‌گيرد. مانع پژوهش مي‌شود. بايد آشتي برقرار كنيم. در تاجيكستان چند سال پيش همين پرسش‌ها بود. من مثال همان شاخه گردو را زدم و گفتم ما نبايد دوران اسلامي را نفي كنيم. خيلي كارهاي درست در آن دوران انجام شده كه اتفاقاً به دست ايرانيان مسلمان انجام شد. همچنين نبايد نفي گذشته قبل از آن دوران را بكنيم. اگر يك آشتي ملي تاريخي پيش بيايد كه ما به هر چيزي كه وجود داشته توجه كنيم و درباره آنها پژوهش كنيم، متعصبان برافروخته كم‌كم آرام مي‌شوند. اگر در دانشگاه‌هاي ما هيچ چيز در مورد فرهنگ ايران نخوانند و صرفاً به تاريخ اسلام بپردازند، اين جوان كم‌كم متوجه چيزهاي ديگر مي‌شود. اينجا دستگاه بايد هم به خودش و هم به جوانان كمك كند.

-يعني فضاي تحقيق و پژوهش را حاكم كند كه خوب و بدش را ارزيابي كنند.

بله، نترسيم. براي اينكه در دوران اسلامي هم آنقدر درخشش داشته‌ايم كه اين هويت جوان ايراني را تقويت مي‌كند. متاسفانه در فضاي امروز شيفتگان و متعصباني كه شما مي‌فرماييد در اثر عدم تحقيق، در دوره ايران باستان هم به كساني روي مي‌آورند كه پژوهش‌ها نشان مي‌دهد آن پادشاهان نادرست بودند. مثلاً كمتر به اشكانيان توجه مي‌كنند در حالي كه اشكانيان بزرگ‌ترين و بهترين سلسله شاهنشاهي ايران بوده‌اند.

در آن دوران ايالت‌ها شاه داشتند و شاهان ايالت‌ها شاهنشاه را انتخاب مي‌كردند. نوشته‌اي پيدا شده كه متاسفانه مثل خيلي از چيزهاي ديگر، امروز در اروپاست؛ در زمان اشكانيان اهالي شهري از خوزستان به شاهنشاه نامه مي‌نويسند كه رئيس انجمن شهر ما دو دوره انتخاب شده و طبق قانون در دوره سوم نمي‌تواند انتخاب شود، اما ما او را دوست داريم براي اينكه براي شهرمان خيلي كار كرده است. ما مي‌خواهيم يك دوره ديگر هم انتخابش كنيم و فقط موافقت شاهنشاه مي‌تواند پاسخ به اين خواهش ما بدهد. پاسخ شاهنشاه الان هست كه جواب داده چون شخص خوبي است و براي شهر خيلي فعاليت كرده و مردم او را دوست دارند موافقت مي‌كنيم براي بار سوم انتخاب شود! اين سند مربوط به دو هزار سال پيش است. حالا ما اين سلسله را نفي كنيم؟ به خاطر اينكه اردشير كودتا كرد و ناجوانمردانه اردوان شاهنشاه ايران را كشت و تمام آثار فرهنگي زمان اشكانيان را از بين برد. ستمي كه اردشير با ايران اشكاني كرد اسكندر با ايران هخامنشي نكرد. ما بايد بيدار شويم. كساني كه متعصب هستند روي مي‌آورند به اردشير و كسري كه موبدان ما او را انوشهروان و انوشكروان ناميدند در صورتي كه اينها ايران را به باد دادند.

اثري داريم به نام كارنامه اردشير بابكان به خط پهلوي كه بر جاي مانده است. البته كسي كه نخستين بار اين سخن را گفت آقاي دكتر غلامرضا سليم نخستين دكتر تاريخ دانشگاه تهران است. ولي من هم در تحقيقاتم در شاهنامه متوجه شدم كه ايشان درست مي‌گويد كه اردشير كودتا كرده نه اينكه در جنگ و صحنه نبرد مردانه بر اردوان غلبه كرده باشد. ترتيب كودتا احتمالاً در جايي مثل مهماني بوده كه اردوان كشته مي‌شود و تاريخ‌ها اين را بازگو نكرده‌اند. كارنامه اردشير بابكان مي‌گويد اردوان كشته شد، اما فردوسي هنگامي كه به اين لحظه تاريخي مي‌رسد، مي‌فرمايد: چنين است كردار اين چرخ پير/ چه با اردوان و چه با اردشير. در لحظه پيروزي اردشير، مرگ او و شكست او را مي‌بيند. البته پيداست كه او خودش كشته نشد اما فرزندش كشته شد. اين انديشه بلند فردوسي است كه درمي‌يابد بله اردشير يا فرزندش هم كشته خواهد شد. كتاب ديگري به زبان پهلوي داريم به نام يادگار بزرگمهر. بزرگمهر آشكارا به سلسله ساساني مي‌تازد و به آنها مي‌گويد دوش پاتخشايان- يعني پادشاهان بد زمان. در سرآغاز اين دفتر مي‌گويد من نمي‌خواهم كار بدي از من صادر شود اما گردش روزگار و دوش پاتخشايان يعني پادشاهان بد من ‌را ناچار به بعضي كارها مي‌كنند كه در حقيقت آن كارها خوب و خوشايند نيست. بعد در همان جا پيش‌بيني مي‌كند كه اين دودمان 400 سال بيشتر نمي‌ماند و مي‌بينيم كه ساسانيان 415 سال بيشتر نمي‌مانند. كساني كه ساسانيان را مي‌ستايند، هيچ گاه نينديشيده‌اند كه چرا فردوسي بزرگوار ما از انوشيروان به جاي خسرو با نام كسري يعني معرب شده خسرو ياد مي‌كند؟

- چرا؟

براي اينكه او خيانت كرد. منتها فردوسي چون ترجمان امين و آگاهي بود، نمي‌خواست از خودش چيزي بگويد. نخستين كار اين مرد اين بود كه 400 نفر از مزدكيان را با خود مزدك به فجيع‌ترين گونه ممكن كشت. بعد از آن يك وزير بسيار خوب و دانايي داشت به نام مهبود كه او را نيز كشت و خاندانش را به باد داد. بعد از او يك وزير ديگري داشت به نام زروان كه او را به هواي اينكه پشت سر مهبود صحبت كرده بوده كشت.

پس از او وزير داناي روزگاران و ستاره درخشان آسمان فرهنگ ايران بزرگمهر را به بدترين وجه كشت. او را در تنور آهنين گذاشتند كه از اطراف ميخ و خنجر داشت، سپس او را در آفتاب تيسفون گذاشتند تا اين داناي بزرگ روزگاران آنجا كور شود و بميرد. در هر زمان هم كه از او مي‌پرسيدند اوضاعت چطور است، مي‌گفت روزم خوش‌تر از روز انوشيروان است. گاه من خوش‌تر از گاه انوشيروان است. وقتي آخرين بار از او پرسيدند چرا اين را مي‌گويي، گفت: ز سختي گذر كردن آسان بود/ دل شاه بايد هراسان بود. يعني تو بايد بترسي از كارهايي كه كرده‌اي. اين گروه‌هاي متعصب كه شما از آنها ياد كرديد و من هم مي‌دانم ستاره درخشان و افتخارشان همين كسري است. براي اينكه تحقيق نكرده‌اند. اگر در تحقيق باز باشد آنها نيز درمي‌يابند كه با كارهاي كسري، تركان زردپوست راهشان به اين كشور باز شد. غرض من از تركان زردپوست، آذربايجانيان نيستند، اينها اصيل‌ترين دودمان ايراني هستند و چهره‌ها، فرهنگ و همه چيزشان معلوم است و كسري ديوار فرهنگي‌اي را كه بين ايران و تركان زردپوست بود، به ياري تركان از ميان برداشت و آنها كم‌كم راهشان به ايران باز شد.

اين پادشاه از زيباترين، بهترين و فرهنگي‌ترين بخش‌هاي ايران صرف نظر مي‌كند براي اينكه با تركان مبارزه كرده باشد. در گرگان ديوار مي‌كشد، يعني شهرهاي آباد بالاي جيحون، سمرقند، بخارا، تاشكند و بدخشان را آن سوي ديوار وامي‌گذارد و اين به آن معني است كه چنين بخش زيبا از ايران را نمي‌خواهم. اين ناشي از ترس است، درحالي كه ما خيال مي‌كنيم ساسانيان قوي بوده‌اند. تاريخ نشان مي‌دهد در آن دوران هم امپراتوري چين، هم امپراتوري ايران هر دو با شكست و ضعف روبه‌رو بوده‌اند كه ديوار دور كشور مي‌كشند. ديوار درست كشور بايد جان جوانان جانسپار ايران باشد. مگر دشمنان نمي‌توانند نردبان بگذارند و از ديوار بگذرند؟ كمااينكه يك‌سوم از كشور را به تركان زردپوست بخشيد. اينها تحقيقاتي است كه تا به حال هيچ كس نكرده است. در بسياري از كتاب‌هايي كه استادان دانشگاه هم مي‌نويسند با يك شيفتگي فراوان از كسري ياد مي‌شود. هيچ كدام نمي‌گويند او اين كارها را كرده است. كشتن بزرگمهر كافي است كه فكر كنيم او شايستگي ندارد. من اميدوارم هم پدر و هم فرزند پند بگيرند تا اينكه راه براي تحقيقات و پژوهش‌هاي راستين آينده آماده شود.

-نگاه مطلقاً سياه يا سفيد به تاريخ گذشته تا چه حد با واقعيت منطبق است؟ آيا شاهان و اميران ايراني همه يكسره اهل ظلم و جور بودند يا در ميان آنها رهبران مردمي و عادلي هم داشته‌ايم؟

منشاء تاريخي‌اي كه براي ايران ذكر شده مدعاي اروپاييان است در حالي كه قدمت ايران بيش از اينهاست. چون آنها نمي‌خواستند تاريخ ايران دامنه‌دارتر از تاريخ يونان باشد، بنابراين كوروش را آغاز تاريخ ايران مي‌دانند. گاهي هم از مادها ياد شده است كه آغاز مادها از 2800 سال يونان مقداري نزديك‌تر است. از اين مساله كه بگذريم در همين گذشته‌اي كه تاريخ اروپا هم قبول دارد، مي‌بينيم كوروش انسان آزاده‌اي بود كه به كشتن فرمان نداد. به آزار فرمان نداد، همين روزها هم در ايران تب و التهاب هست براي اينكه بيشتر كوروش را بشناسند و در كتاب‌هاي ديني حتي در قرآن هم از او به نيكي ياد شده است. معلوم است اين ذوالقرنين كه در قرآن ياد شده كوروش است. شخص فرزانه‌اي به نام مولانا ابوالكلام آزاد كه لقب امام‌الهند به او داده بودند، حدود 60، 70 سال پيش كتاب ذوالقرنين يا كوروش كبير را نوشته است. يكي از كارهاي جدي‌اي كه باستاني‌پاريزي كرده ترجمه همين كتاب است. در آنجا ثابت مي‌شود كه ذوالقرنين كوروش است نه اسكندر. امروز هم پژوهشگران همه مهر تاييد بر اين مطلب گذاشته‌اند. دو صفحه در قرآن از صفات كوروش به نيكي ياد شده و از تاريخ زمان او به اجمال به خوبي ياد شده است. رژيمي كه بپذيرد هر كدام از ايالات ايران براي خودشان پادشاه داشته باشند كه فرمان او در ايالت خودش روان باشد- در حقيقت فرمان شاهنشاه در آنجا روان نيست- نشان مي‌دهد سلطه‌گر نبوده‌اند و مي‌توانستند سلسله خوبي باشند. مثلاً ما در سامانيان، بعد از اسلام، مي‌بينيم اميراسماعيل انسان خوبي بوده است اگرچه كار زشتي هم كرد. عمروليث را كه اسبش رمنده بود، مامورانش گرفتند و به زنجير بستند! در همين زمان ما، مشابه اين كار اتفاق افتاد. در زمان جنگ چين و انگليس فرمانده عمليات انگليس در چين به دست ارتش چين مي‌افتد، آنها او را آزاد مي‌كنند و مي‌گويند در جنگ نبوده است. اين كار اميراسماعيل كار نادرستي بود. اما كارهايي كه در آغاز سامانيان انجام شده كارهاي خيلي بزرگي بوده است. سامانيان تقريباً از نيمه به بعد با نشاندن امراي بي‌سواد و نادان در راس سپاه، دشمن ايران شدند. پادشاهي كه وزيري داشته باشد مثل ابوعلي بلعمي كه يكي از افتخارات تاريخ ايران است، وقتي او را به وزارت منصوب كرد، گفت هيچ كار نكن مگر با فرمان و موافقت الپتكين كه با درم او را خريده بود. سامانيان از نيمه به بعد بد شدند. عيبِ مي‌ گفتي جمله هنرش نيز بگو. از آغاز، پادشاهان ساماني خوب بودند كم‌كم بد شدند. به همان دليل بود كه شكست خوردند و ايران را دادند به دست تركان.

چطور ما پادشاهان خوب نداشته‌ايم؟ كسي مثل كريمخان زند را داريم كه مرد آزاده‌اي بود، حتي اسم پادشاه را بر خودش نگذاشت و هيچ گاه به خاندان ولي نعمت خودش كه نادر بوده، تجاوز نكرد. در حالي كه مي‌توانست، اما خراسان را آزاد گذاشت و گفت زير نظر فرزندان نادر باشند. هنگامي كه اولين هديه را از كمپاني هند شرقي مي‌آورند، نمي‌پذيرد. درباريان مي‌گويند خوب نيست، اين امپراتور است. مي‌گويد هدايا را بياورند، بعد گفت همه را بدهيد به شتربانان يعني پايين‌ترين طبقه‌اي كه دارند براي ما خدمت مي‌كنند. بعد همان جا پندي داد و گفت شما اين فرنگي‌ها را نمي‌شناسيد. كار آنها مثل موش است. موش روغن زيتون را خيلي دوست دارد، مي‌آيد از سر كوزه روغن را مي‌خورد، وقتي ديد پوزه‌اش نمي‌رسد، مي‌رود ريگ مي‌آورد و مي‌اندازد داخل كوزه، روغن مي‌آيد بالا. شما يك روز مي‌رويد سر كوزه‌تان مي‌بينيد پرريگ است و روغن زيتون ندارد. ببينيد اين مرد بزرگ، ظاهراً بي‌سواد، استعمار انگليسي را چطور مي‌شناخت. پادشاهان خوب و بد هر دو بودند. بيشتر پادشاهان ستمگر مي‌شدند به خاطر اين قدرتي كه به دست‌شان مي‌افتاد و مست قدرت مي‌شدند. ولي پادشاهان خوب هم داشته‌ايم. اگر اجازه مي‌دادند ايران به شيوه كياني يعني شيوه اشكانيان اداره شود، تاكنون هم ما آن شيوه را مي‌داشتيم كه بهترين شيوه براي زندگي بود براي اينكه همه تيره‌ها و همه دودمان‌ها حق داشتند در اداره كشور سهيم شوند هم امروز تاريخ ما تا اين اندازه پادشاه ستمگر نمي‌داشت! در زمان اشكانيان سه بار روميان تيسفون را گرفتند اما نتوانستند ادامه دهند. براي آنكه تيره‌هاي ديگر مردم آنها را محدود كردند، خواربار نفرستادند، جنگيدند، آنها را بيرون كردند. گرچه ظاهراً پايتخت كشوري از دست برود ديگر كار تمام است، اما مردم مقاومت كردند براي اينكه خودشان را در پادشاهي سهيم مي‌دانستند. اينها همه درس‌هايي است كه تاريخ به ما مي‌دهد. اگر مي‌بينيد ايران از اعراب شكست خورد نتيجه كارهاي ساسانيان بود. اين نتيجه عكس‌العملي است كه مردم نسبت به حكومت خودشان داشتند و دفاع از ايران را رها كردند.

-ولي مي‌بينيم مقاومت‌هاي پراكنده همچنان ادامه داشته است.

بله مقاومت‌هاي پراكنده فراوان بود. چند قرن مقاومت بود ولي بعد چون خلفا تحت عنوان اسلام خودشان را حفظ كرده بودند و ايرانيان هم ديگر مسلمان شده بودند ديگر نتوانستند كاري كنند. شما يعقوب ليث را در نظر بگيريد. اين عيار بزرگ ايراني پادشاه بود ولي نمي‌گفت من پادشاهم. اين مرد بزرگوار كه پسر يك رويگر بود، بخش بزرگي از ايران را نجات داد و مي‌خواست كار خلافت را يكسره كند ولي بيمار شد و نشد. در همين زمان مي‌بينيد طاهر ذواليمينين مامون را نجات مي‌دهد، نتيجه‌اش اين است كه به فرمان همان مامون زهرش دادند. ابومسلم خراساني ستم بني‌اميه را از سر ايرانيان و اعراب برمي‌دارد، خليفه عباسي باز شمشيرش را مي‌گيرد و تكه پاره‌اش مي‌كند. او كه مي‌رود به بغداد و خليفه را برمي‌دارد، خليفه ديگري مي‌گذارد. مي‌توانست خودش بگويد من پادشاهم ولي يا جرات نمي‌كرد يا فكر مي‌كرد خلافت امري از طرف خداوند است.

-استاد چندي پيش شما اشاره‌اي داشتيد در مورد پيشينه تاريخ تمدن ايران كه بيش از 2500 سال بوده و به غلط چنين رواج يافته است. اما برخي بدون اينكه منظور شما را بفهمند خيلي شتابزده واكنش‌هاي نازيبا نشان دادند. اكنون لطف كنيد يافته‌هايتان را در اين باره توضيح دهيد.

مي‌دانيم يونان 2800 سال پيش تشكيل مي‌شد، كشورهاي ديگر اروپايي هم كمتر از آن قدمت دارند. مثلاً انگلستان را 800 سال پيش دزدان دريايي تشكيل مي‌دهند. فرانسه را شارلماني هزار سال پيش تشكيل داده است. روم كمي بيش از دو هزار سال پيشينه دارد يعني اروپا تاريخ كهني ندارد. بنابراين آنان به چشم دشمني به تاريخ ما مي‌نگرند. اين همه آثاري كه از زير زمين درمي‌آيد گواه تاريخ و زندگي ايرانيان است. يك روايت دروغ درست كرده‌اند كه اقوامي اينجا بوده‌اند به نام آسياتيك يا آزيانيك و اين اشيا كه از زير خاك ايران پيدا مي‌شود آثار آنهاست و ايرانيان وحشي آمدند اينجا را گرفتند و نام خودشان را بر آن گذاشتند. نمي‌گويند چطور اين ايرانيان وحشي گاوچران وقتي رفتند اروپا داراي تمدن و فرهنگ بودند؟ در يكي از كتاب‌هايي كه ترجمه‌اش كار بهرام فره‌وشي است به نام ايران‌ويج چنين ادعا كرده كه كساني كه آمدند ايران را گرفتند موجوداتي شبيه به گرگ بودند با لباس‌ها و اسب‌هاي بسيار زشت! اما بعد يك خانواده اروپايي را نشان داده كه از هشت هزار سال پيش موها بسيار آرايش كرده، زن‌ها خيلي زيبا، مردها خوش‌اندام، بعضي روي تنه درخت نشسته‌اند يعني آن زمان صندلي داشته‌اند، بچه‌هاي زيبا بازي مي‌كنند. درحالي كه اين دروغ است، چون اروپا هشت هزار سال پيش موجوديتي نداشته است. بايد پرسيد چطور آريايياني كه به منطقه ايران آمدند چنان وضعي داشتند و به اروپا كه رفتند آن طور شدند؟ در حالي كه هرودوت مي‌گويد ايراني‌ها در دوره باستان با اينكه روي تخت مي‌نشينند و روي تخت مي‌خوابند، زير تخت‌شان هم چيزي به نام قالي پهن مي‌كنند. اما آنها اين گزارش‌هاي تاريخي درباره ما را گرفته‌اند و به خودشان چسبانده‌اند. در واقع تاريخ را نفي مي‌كنند و همين آثار به دانشگاه‌هاي ما مي‌رسد و متاسفانه دانشجويان ما بايد همين روايات را بگويند و به نياكان خردمند خودشان نسبت‌هاي نادرست بدهند تا نمره بگيرند.

- بنابراين شما معتقديد قدمت تاريخ ايران چقدر است؟

30 سال پيش در كتاب زندگي و مهاجرت آرياييان اينها را شرح داده‌ام. اما در آن كتاب تاريخ ايران را زمان‌بندي نكرده‌ام. بعداً انسان وارسته دانشمندي به نام دكتر بربريان به بنياد نيشابور پيوست كه يكي از برجسته‌ترين زمين‌شناسان و كارشناسان زمين‌لرزه جهان است. به كمك او ما اين مقاطع تاريخي را پيدا كرديم. يكي مقطع بروز سرماهاي بزرگ جهاني است. از 100 هزار سال پيش به ‌اين سو چهار سرما داشته‌ايم كه زمين‌شناسان امروز نام «ورم» بر آن نهاده‌اند؛ ورم يك و دو و سه و چهار. درباره ورم‌هاي يك و دو و سه كار ندارم، ولي در مورد چهارمي كه گفته‌اند در زمان جمشيد رخ داده، 14 هزار سال پيش آغاز شده و 10 هزار سال پيش به پايان رسيده است. ما اين مقطع بزرگ و عظيم تاريخي را نمي‌توانيم رد كنيم. معلوم است كه در زمان جمشيد بوده، زمان جمشيد دوره تابندگي نژاد آريايي بوده است. «بييمه خشئيت». بييمه يعني همزاد، خشته يعني خورشيد، همزاد خورشيد. يكي از اتفاقات آن دوره فوران دماوند است كه هفت هزار سال پيش آغاز شده و شش هزار سال پيش به پايان رسيده است.

وقتي اين جدول زماني را كه امروز دانش زمين‌شناسي هم آن را تاييد مي‌كند پيش رو بگيريم، رويدادهايي را كه با اين دوره‌ها منطبق مي‌شود با هم بسنجيم، آن وقت اعداد شگفتي به دست مي‌آيد. خاموشي آتشفشان دماوند شش هزار سال پيش بوده، خشكسالي در ايران مصادف با همان شش هزار سال پيش است. مقطع تاريخي ديگري داريم كه 4200 سال پيش بوده است. يك سرماي منطقه‌اي رخ مي‌دهد كه موجب مي‌شود شمال ايران به طور كلي زندگي را از دست بدهد و 800 سال اين سرما طول مي‌كشد. اين را دانشمندان زمين‌شناس پيدا كرده‌اند. آثار بروز اين سرما و بعد از آن گرما را در درياچه زريوار كردستان پيدا كرده‌اند. روزي كه به دكتر بربريان تلفني گفتم من آثار اين سرما را در كوهستان البرز و در خراسان و در كوهستان ابرسن كه متاسفانه ما اسم يوناني‌اش يعني زاگرس را مي‌گوييم پيدا كرده‌ام، واقعاً شگفت‌زده شد. پرسيد چطور؟ گفتم با تلفن نمي‌توانم بگويم. ايشان گفت من به شما اطمينان دارم، مي‌دانم كه راست مي‌گوييد. اين مقاطع تاريخي هست. حكومت مادها را چطور مي‌توانيم نفي كنيم؟ دوره‌اي را كه آنها مي‌نامند منوا و ما مي‌گوييم بهمن چطور مي‌توانيم نفي كنيم؟ وجود زرتشت را چطور مي‌توانيم انكار كنيم؟ درحالي كه كتابش هست. زرتشت در زمان گشتاسب بوده، پس سلسله‌اي داشته‌ايم به نام گشتاسبيان. اينها همه مقاطعي است كه من در نظر داشتم و در كتاب داستان ايران كه دفتر نخست آن به پايان رسيده و به زودي به دست ايرانيان مي‌رسد جداولش هست. دست‌كم از سرماها ورم چهارم را داريم كه مقطعش 14 هزار تا 10 هزار سال پيش است. اين درست نيست كه ما به ميل اروپاييان تاريخ خودمان را از 2500 سال پيش آغاز كنيم، همان كاري كه در رژيم گذشته كردند و با آن مخارج و نمايش‌ها تاريخ ما را به آن محدود كردند. در حالي كه پيش از كوروش هم ما حداقل حكومت مادها را داشتيم و كوروش پادشاهي را از مادها گرفت.

-استاد در رابطه با درس تاريخ در سطوح مختلف آموزشي هم مشكلي داريم كه اهميتي درخور به آن داده نمي‌شود. گويي درسي زيادي است. در حالي كه امروز همه رسيده‌اند به اينكه داشتن هويت ملي و تاريخي در سرنوشت امروز ما نقش دارد. شما فكر مي‌كنيد چه بايد كرد كه اين رويكرد تغيير كند؟

من فكر مي‌كنم بخشي از اين مساله به محتواي درس تاريخ مربوط است. بسياري مورخان تاريخ را به ميل خودشان يا قدرتمندان زمان‌شان نوشته‌اند. برخي پادشاهان را بي‌ربط بزرگ كرده‌اند و برخي واقعيات را كتمان كردند. كاري كه ريشه‌اي باشد و از بنياد بخواهد به واقعيت‌هاي تاريخ بپردازد انجام نشده است. اگر تاريخ واقعي باشد شيرين و جذاب است. حمل بر خودپسندي نكنيد، ولي شما مي‌بينيد همين جوانان ايران به بنياد نيشابور مي‌آيند و كتاب‌هاي تاريخ را با دقت و علاقه مي‌خوانند و وقت مي‌گذارند. اما اين كتاب‌ها هنوز به دانشگاه‌ها راه پيدا نكرده است. در مورد كتاب تاريخ مهندسي در ايران عرض كردم بهترين كتاب تاريخ مهندسي در جهان است، منتها دانشگاه‌هاي ما در برابر آن سكوت كرده‌اند. اگر قرن‌ها نسبت به تاريخ خودمان بي‌اطلاع و بي‌توجه بوده‌ايم، نمي‌شود انتظار داشت در عرض پنج سال، 10 سال انديشه ما دگرگون شود. وقتي ريشه‌هاي اين پژوهش جديد تاريخي خودش را نشان دهد كم‌كم شاخ و برگ خواهد زد. به نظر من بايد زمان بگذرد تا دستگاه‌ها بيدار شوند و تاريخ را آنچنان كه بوده بشناسند و بشناسانند.

- بنابراين به نظر شما علت دلسردي و بي‌توجهي جوانان ما نسبت به درس تاريخ به محتواي دروس و كتاب‌هاي تاريخي برمي‌گردد؟

بله، يكي از اشكالات اين است. كسي كه الان تاريخ مي‌نويسد از خودش كه نمي‌نويسد، از تاريخ گذشته مي‌نويسد. مثلاً يكي از بزرگ‌ترين تاريخ‌نويسان جهان ابوالفضل بيهقي در دربار غزنويان كار مي‌كرده. ما بايد درك كنيم كه او نمي‌توانسته همه حقايق دربار و جامعه را بنويسد. بعضي جاها خيلي دقيق و نازك ايراد مي‌گيرد اما باز هم سرانجام همه را تاييد مي‌كند. از تمام آن ستمگري‌ها و سياه‌كاري‌هايي كه محمود غزنوي كرد و غفلت‌ها و ناداني‌هايي كه مسعود كرد چشم‌پوشي مي‌كند. اگر تاريخ‌نويس امروز ما بخواهد از ديدگاه اين منبع به تاريخ غزنويان نگاه كند ناچار دچار اشكال مي‌شود. بايد كم‌كم دريچه‌ها گشوده شود و ما با نگاه درست به گذشته بنگريم. مسعود در غزنه دستور مي‌دهد تاجي از طلا برايش بسازند كه 30 من وزنش بوده است. آن را با زنجير بالاي سرش آويزان مي‌كردند. اين، نشانه پستي و بيچارگي و تهي‌مغزي مسعود است. اكنون تاريخ بيهقي را بخوانيد كه درباره او چگونه داوري مي‌كند. مسعود سعد سلمان را بي‌گناه در زندان انداختند، تاريخ‌نويسان ما هيچ كدام از او هواداري نكردند درحالي كه هيچ گناهي نداشت. مسعود گفته چون من دستور داده‌ام ديگر نمي‌شود بيرون بيايي. مسعود سعد سلمان ده‌ها قصيده در ستايش مسعود مي‌گويد كه فايده نمي‌كند. و در پايان قصيده‌اي در مدح خويش مي‌سرايد و مي‌گويد درست و راست كه مسعود سعد سلمانم، و پادشاهان را در شمار نمي‌آورم. حتي همان مسعود سعد سلمان يك گام پس‌تر وقتي برويم، مي‌بينيم در جاي ديگر مسعود را ستايش مي‌كند. پس آن چيزهايي كه به دست ما رسيده مخدوش است. كم اتفاق مي‌افتد كه خبري داشته باشيم كه كاملاً درست باشد. درست‌ترين اخبار تاريخ جهان در شاهنامه منعكس است. الان شما كه يكي از روزنامه‌نگاران پيشكسوت هستيد كتاب زندگي و مهاجرت آريايي‌ها را كه نخستين كوشش براي روشن كردن تاريخ تمدن ايران است نخوانده‌ايد، پس چگونه مي‌شود انتظار داشت در زمان كم مشكلات حل شود؟ اين كار كم‌كم بايد انجام بگيرد و در آن صورت تاريخ ما خوب و جذاب مي‌شود.

-از اين جهت درست است. واقعيت اين است كه كار بزرگي كه شما در اين بنياد با امكانات بسيار كم كرده‌ايد، در رسانه‌ها، چه رسانه ملي چه مطبوعات و... كمتر معرفي شده و انعكاس يافته است.

براي اينكه ديدگاه كساني كه رسانه‌ها را مي‌گردانند، همان ديدگاه ژورناليستي يا تجاري است. كسي كه مسوول رسانه ملي، مي‌شود بايد استادي باشد داراي مدارك علمي و فرهنگي، مولف چندين كتاب و صاحب نظر و با تجربه در امور فرهنگي تا اين مسائل در جاي خودش قرار گيرد.

- استاد شما بدون اينكه امكانات خاصي داشته باشيد،يا كساني كه به كلاس‌هاي شما مي‌آيند و درس‌گفتارهاي شما را مي‌خوانند امتياز خاصي به دست آورند، داوطلبانه افرادي را به اين بحث‌هاي تاريخي كشانده‌ايد و جاذبه ايجاد كرده‌ايد. فكر مي‌كنيد رمز اين موفقيت چيست؟

قبل از نوروز امسال من يك كلاس داشتم 35 نفره. يكي از شاگردان گفت استاد شما نمي‌دانيد ما چقدر به شما علاقه داريم. گفتم ببين تو تنها نيستي. همه شما يكي‌يكي‌تان من را دوست داريد، بهره كل اين عشق و دوستي 35 جفت چشم مشتاق است كه من را نگاه مي‌كنند. بنابراين من بيشتر از شما از اين مهر بهره مي‌برم.‌ اي كاش استادان ما بدانند كه اگر دروازه مهر را باز كنند چقدر خودشان بهره‌مند مي‌شوند. اما متاسفانه چنين استادان مهر را نمي‌شناسند. فقط مي‌آيند حقوق‌شان را بگيرند و بروند. جوان‌هايي كه مي‌آيند اينجا، چون ديده‌اند من خم مي‌شوم، آشغال را برمي‌دارم مي‌فهمند اينجا خانه خودشان است. آنان نيز همه كارهاي اينجا را خودشان انجام مي‌دهند. ما خدمتكار نداريم. ما با همه صاحبخانه‌ايم.

- استاد شما كار بسيار بزرگي هم درباره شاهنامه فردوسي كرده‌ايد. مثل فردوسي 30 سالي از عمر خود را صرف اين كاركرده‌ايد و خوشبختانه امروز حاصل آن دارد به جامعه عرضه مي‌شود. از شما تقاضا مي‌كنم وقتي هم براي توضيح پيرامون اين موضوع بگذاريد و در گفت‌وگويي ديگر مساله شاهنامه را دنبال كنيم.

به چشم.