يكي از نوآوري هاي سياسي آقاي احمدي نژاد درعرصه سياست خارجي طرح اين مسأله بود كه در باره مسأله هولوكاست يك بازنگري و پژوهشي صورت گيرد تا حقيقت روشن شود. او به درستي جهان غرب را دربرابر اين پرسش قرارداد كه شما با ادعاي علم گرايي و آزادي فكري، چرا اجازه نمي دهيد درباره اين ماجرا كه يك واقعه تاريخي است هيچ تحقيقي صورت بگيرد. اگر شما خود به درستي و حقيقت داشتن ماجراي هولوكاست يقين داريد، بايد خود داوطلب باشيد دراين باره تحقيق شود،چرا كه سرانجام درستي باور شما اثبات خواهدشد.او حتي او جلوتر رفت و گفت در جامعه شما افراد حق دارند مقدسات ديني از جمله باورهاي مسيحي را زير سئوال ببرند و در اصالت يا حقانيت آنها تشكيك كنند، اما چطور اجازه نمي دهيد درباره ماجراي هولوكاست كسي حتي علامت سئوال بگذارد و پرسشي را طرح كند؟
واقعيت هم اين است كه نفوذ اسرائيل در جهان غرب اجازه كمترين ترديد را در اين مسأله نمي دهد. آنها تنها پاسخي كه به سوژه آقاي احمدي نژاد دادند اين بود كه شما چرا مي خواهيد دوباره تحقيق و بازنگري كنيد؟ اگر هدفتان رد و نفي اين واقعيت تاريخي نيست چه اصراري داريد كه دراين باره تحقيق شود؟
اما پاسخ آنها چندان به دل نمي چسبد چرا كه نيت خواني در امر پژوهش و تحقيق بيشتر از يك نگاه امنيتي حكايت مي كند و نه روح حقيقت جويي و آزاد انديشي كه لازمه امر تحقيق است. به اين ترتيب گرچه دنباله كار رها شد اما حاصل اين ديالوگ ها و واكنش ها ابهام و پرسش بيشتر نسبت به مسأله هولوكاست بود.
البته درايت سياسي حكم مي كرد به جاي اينكه اين مسأله از سوي يك مقام رسمي دولت ايران طرح شود كه طبعا" تبعاتي براي كشور و ملت ما دربرداشت، توسط يكي از شخصيت هاي سياسي يا فرهنگي آزاد يا احزاب سياسي غيردولتي طرح مي شد و دولت آن را پيگيري مي كرد.
هدف از بازگويي اين حكايت، زنده كردن جنجال هولوكاست نيست، بلكه از آن ماجرا مي توانيم تجربه ها و نتايج خوبي براي مسائل داخلي خودمان برگيريم.
بي ترديد واقعه انتخابات دهم رياست جمهوري ايران هم به هرحال چندي بعد به يك واقعه تاريخي تبديل مي شود. واقعه اي كه درباره آن درميان بخشي از ملت ابهام ها و حداقل پرسش هاي زيادي وجود دارد. اين ابهام و پرسش مثل يك خوره به جان جامعه افتاده وهمچنان درحال خوردن پيكره اين ملت است. از آن زمان مسائل ديگري هم به تبع آن پيش آمده و سوژه هاي ديگري هم به آن موضوع اضافه شده است. آخرين سوژه اي كه باز در هاله اي از ابهام و ترديد طرح شد خودكشي پزشك ناظر در كهريزك بود. پيش بيني مي شود اين سوژه ها همچنان با گذر ايام افزايش يابد. اين درحالي است كه رسانه هاي مستقل داخلي براي بحث و تحقيق درباره اين ابهامات همچنان دست بسته عمل مي كنند اما رسانه هاي دولتي و خارجي دراين زمينه دستشان بازاست.
طبيعي است ادامه اين وضعيت در جهت منافع ملي و استقلال كشورنيست. با اين وضع شكاف اجتماعي ايجاد شده نه تنها باقي مي ماند بلكه همچنان برشدت اين شكاف افزوده مي شود. درچنين اوضاع مؤثرترين كار يك بازنگري علمي و محققانه درباره واقعه مربوطه است. طبيعي است اين انتظار وجود داشته باشدطرفي كه در اصالت و صحت واقعه ترديد ندارد خود داوطلب تحقيق و بازنگري و بحث آزاد دراين موردباشد. چرا كه نتيجه به نفع او خواهد بود.
اكنون حتي شخصيت هايي از اصولگرايان مي گويند اگر همان روزهاي اولبه جاي كشمكش هاي خياباني، گفت وگوها و مجادلات سياسي و فكري را حول موضوع مورد چالشدررسانه هاي داخلي دامن مي زديم اين همه هزينه نمي داديم. هنوز هم ديرنشده است. بخصوص كه درحال حاضر ما با پافشاري برحق ملي استفاده مسالمت آميز از انرژي اتمي دربرابر فشارهاي خارجي هستيم و درچنين شرايطي اتحاد ملي از ضروريات اوليه است. همان گونه كه مقام رهبري نياز به آرامش و حفظ وحدت را مطرح مي كنند، بر لزوم حفظ احترام همه شخصيت هاي طرفين تأكيد كرده و از فضاي اتهام و انگ و برچسب منافق زدن برحذر مي دارند. به نظر مي آيد راه خروج از روال جاري ايجاد فضايي براي گفت وگوي سالم و علمي و به قول قرآن "مجادله احسن" ميان طرفين باشد تا آنچه حقيقت است خود را بنماياند. بيگمان لازمه اين كارمقدمات و زمينه هايي است كه حتي گام برداشتن بدان سمت آثار مثبتش را نشان خواهد داد.
همه جنبش های مردمی مادریک صد سال اخیر در مرحله اول که غلبه بر خصم بوده پیروز بوده اند، اما در مرحله بعد از پیروزی با مشکل روبرو شده ایم.اگر بخواهیم سیری را که بعد از انقلاب اسلامی ایران بر جامعه ما تحمیل شد در یک جمله خلاصه کنیم شاید این جمله مرحوم شریعتی بهترین گزاره باشد که: آنها افتادند به جان ما و ما افتادیم به جان هم.
آنچه دشمنان بیرونی برسرمان آورده اند کم نبوده است. نمونه بارزش جنگ تحمیلی هشت ساله بود. اما کشمکش های درونی و تفرقه ها و برادرکشی ها نیز هزینه سنگینی بجا گذاشت که اگر از ضربه دشمن بیشتر نباشد کمترنیست. این تنش ها و برادرکشی ها روند طبیعی جامعه پس از انقلاب را مخدوش کرد و مسیری تحمیلی و ناخواسته بر کشور تحمیل نمود. اما آن کشمکش ها هنوز هم پایان نیافته و گهگاه به صورت های گوناگون از پرده برون می افتد. ولی در باره ریشه ها و عوامل آن کمتر سخن گفته شده است. آنچه دراین باره گفته شده بیشتر ادامه همان کشمکش ها و تنازعات است. هر طرف دیگری را عامل و شروع کنندهاین تنازع و برادرکشی می داند و طرف دیگر نیز توپ را به زمین حریف انداخته و خود را بیگناه معرفی کرده است. اکنون بعد از گذشت سه دهه از پیروزی انقلاب جا دارد این مسائل قدری ریشه یابی و آسیب شناسی شود و برای نسلی که اکنون می خواهد آینده خود را رقم زند تجربیات ملی گذشته دردسترس باشد.
به جان هم افتادن نیروهایی که در دوران مبارزه با استبداد در یک جبهه مشترک بودند ریشه های فکری، سیاسی، اخلاقی، روانی، اقتصادی و فرهنگی و... دارد که باید در هر حوزه به دقت شناسایی شود. اما نفس اختلاف فکری و سیاسی امری طبیعی است و نه تنها دلیل کافی برای درگیری و خصومت نيست بلکه این امر می تواند زمینه ای برای رشد و ارتقای طرفین باشد. اگر اختلاف را بپذیریم و آن را رحمت تلقی کنیم می توانیم در تعامل سازنده با یکدیگر ضعف ها و کاستی هایمان را شناخته و برطرف نماییم.
پرسشی که حمیدمصدق درآن سال های دور پرسید موضوع بحث ماست: چه کسی می خواهد، من و تو ما نشویم، خانه اش ویران باد. خصومت وقتی پیش می آید که با اختلاف بدبینی و کینه همراه شود. دراین نوشتار یکی از عواملی که می کوشید اختلافات را به کشمکش تبدیل کند بررسی می شود. عاملی که دراین سال ها کمتر مورد توجه بوده است. این عامل نقش همان استبداد یا دشمن بیرونی در تشدید این تضادهای درونی است.
سیرفزاینده تضادها
قبل از انقلاب در دوران مبارزه علیه استبداد حاکم، همه نیروهای سیاسی حداقل بخاطر دشمن مشترک نوعی احساس نزدیکی و اشتراک داشتند. وجوه تمایز و اختلافات فیمابین چندان پررنگ نمی شد. اما زمانی اختلافات ایدئولوژیک اهمیت یافت، دراین دوره ابتدا تضاد مذهبی ها با مارکسیست ها کلیدخورد. جنبش به دو بخش مذهبی و غیرمذهبی تقسیم شد. بعد جنبش مذهبی نیز دوپاره شد،تضاد میان مجاهدین خلق و سایرنیروهای سیاسی مذهبی عمدتا" حول رهبری امام خمینی شکل گرفت. بعد در میان نیروهای سیاسی مذهبی، طرفداران مصدق و مخالفان او کشمکش آغازکردند. درمرحله بعد اختلاف میان مدافعان آیت اله منتظری و سایر نیروهای خط امام نمایان شد. تضاد دولت موسوی با طرفداران اقتصادبازار- تضاد مسیحیان و مسلمانان، تضاد اهل سنت و اهل شیعه، تضاد اهل تصوف با روحانیت شیعه، تضاد میان متفکران شیعی با روحانیت اشکال دیگر تفرقه در جامعه اسلامی بعد از انقلاب بوده است. بازخوانی این روند را از گذشته های دورترآغازمی کنیم.
قبل از پیروزی
سرکوب اعتراض 15 خرداد 42، دستگیری و تبعید آیت اله خمینی درپی انتقاد به یک لایحه درسال 43 و محاکمه سران نهضت آزادی، نیروهای جوان مبارز را به این نتیجه رساند که به شیوه جدیدی باید مبارزه کرد.آنها دریافتند که برای دفاع دربرابر دستگاه پلیسی حاکم باید پیچیده تر، منظم تر و حساب شده تر عمل کنند. از این پس مبارزات وارد فاز مخفی، تشکیلاتی و نظامی شد.
روشنفکران مذهبی و غیرمذهبی سازمان های مختلفی درست کردند و روز به روز مبارزات اوج بیشتری گرفت. این سازمان ها یکی پس از دیگری توسط پلیس سیاسی و امنیتی شناسایی شده و دستگیر و سرکوب می شد. اما همچنان با رفتن یکی دیگری جایش را می گرفت. ساواک هم با رشد این مبارزات برشدت خشونت و شکنجه ها و قدرت تشکیلاتی اشافزود. در دهه پنجاه در تهران- که خیلی کوچکتر ازحالا بود- بیش از هفتاد اکیپ گشتی ساواک شبانه روز درخیابان ها و محلات می چرخیدند و مراقب رفتار مردم بودند. هر فرد مشکوکی را یا بلافاصله دستگیر می کردند یا تحت تعقیب قرار می دادند. در آن سو هم روحانی و دانشجوو روشنفکر و چریک و همه اقشار بطور غیررسمیجبهه متحدی علیه شاه تشکیل داده بودند. هرچه فشار و شکنجه و اختناق بیشتر می شد، مبارزات نیز سازمان یافته ترمی شد.
توانایی مبارزین به جایی رسید که درسال 53 و 54 کسی که دستگیر می شد فقط کافی بود 4 ساعت شکنجه را تحمل کند. همرزمان او در بیرون طی این مدت از بازداشت او مطلع شده و همه سرنخ های مربوط به او را از میان می بردند و دیگر ساواک از طریق فرد بازداشت شده قادر به ردیابی دیگران نبود. مبارزین بی سیم های ساواک را کنترل می کردند. زمانی که بازجوهای ساواک بوسیله بی سیم دستور تعقیب یا بازداشت مبارزی را به مأمورین صادرمی کردند، همزمان مبارزین از ماجرا مطلع شده و برای خنثی کردن اقدامات ساواک تلاش می کردند. درآن زمان سازمان مجاهدین به درون سفارت امریکا نیز نفوذ کرده بود. مترجم کاردار سفارت از اعضای سازمان بود. آنها شناسایی های بسیار زیادی از مأمورین ساواک و مستشاران امریکایی بدست آورده بودند.
بعد از سال 1350 رژیم برای جلوگیری از مبارزات چریکی سازمان متمرکزی ایجاد کرد تحت عنوان کمیته مشترک ضد خرابکاری که همه نیروهای نظامی و امنیتی تحت رهبری ساواک در این کمیته در خدمت مبارزه با چریک ها درآمدند. حتی وزارت خانهها و سایر نهادهای حاکم همه موظف به تبعیت از کمیته مشترک بودند. این کمیته قرار بود امنیت مقامات رژیم را هم تأمین کند. سال 54 ریاست اداری این کمیته با یک مقام نظامی به نام سرتیپ رضا زندی پور بود. با این اوصاف درفروردین 1354 ریاست کمیته مشترک که خود مسئولیت برقراری امنیت کشور و مقامات را به عهده داشت ترور شد. عاملین فرار کردند. این عملیات گرچه از نظر برخی مبارزین از نظر انتخاب شخص زندی پور که از عناصر معتدل تر کمیته بود قابل نقد بود، اما از جهتی دیگر برای ساواک بسیار سنگین بود. این عملیات نشان داد که ساواک گذشته از اینکه در تأمین امنیت کشور ناموفق بوده بلکه عناصرخودش نیز امنیت جانی ندارند. چندی بعد دو مستشار امریکایی به نام های سرهنگ شپرز و سرهنگ ترنرترورشدند و کیف حاوی اسناد آنها به دست مبارزین افتاد. رژیم شاهازطرف امریکایی ها متهم به ناکارآمدی شدهو در عمل نیزبا رشد مبارزات مواجه بود. برای مقابله با این موج فزاینده تنها راهی که می شناختند این بود که شدت خشونت را افزایش دهند. اوج استیصال ساواک در شیوه مقابله با ترور زندی پور نمایان شد.
آنها وقتی دیدند دستشان به مبارزین نمی رسد به فکر انتقام گرفتن از زندانیان افتادند. به تلافی ترور زندی پور 9 تن از مبارزین با سابقه را که دوران محکومیت خود را می گذراندند از زندان خارج کردهوبه طورناجوانمردانه ای در تپه های اوین به گلوله بستند.در روزنامه ها اعلام کردند آنها در حال فرار از زندان بوده اند که کشته شدند. اما بازجوهابه برخی زندانیان گفتند که اگر ترور کنید ما در زندان تلافی می کنیم. درهمین سال آنها میزان محکومیت را به شدت بالا بردند. بطوری که عضویت ساده در سازمان های مبارز که قبلا" سه تا ده سال محکومیت داشت به حکم ابد افزایش یافت. شکنجه ها شدت یافت و فشار بر زندانیان نیز شدت گرفت.
ضربه از درون
اما درسال 54 اتفاقی افتاد که روند مسائل به کلی تغییرکرد. سازمانی که دربرابر شکنجه ها و دستگیری های جمعی و فردی، اعدام ها و درگیری های خیابانی و تور فراگیرپلیسی امنیتی دوام آورده و گسترش یافته بود، از درون دچار تلاشی و بحران شد. این خبر مثل بمب در افکار و دل های مبارزین انفجاری ایجاد کرد.
بهار54 در حقیقت برای جنبش مسلحانه پاییزبود. خلیل فقیه دزفولی از اعضای سازمان مجاهدین در خرداد این سال دستگیرشد. او از اختلافات ایدئولوژیک و برادرکشی درون سازمان پرده برداشت. ساواک متوجه شد اعضای سازمان به تصفیه های فیزیکی علیه یکدیگر مبادرت کرده اند. فقیه دزفولی چندی بعد در یک برنامه تلویزیونی شمه ای از اختلافات درون این سازمان را برای افکار عمومی برملا کرد.
با دستگیری وحید افراخته و محسن خاموشی و دیگران ماجرا روشن ترشد. مشخص شد که این افراد تغییرایدئولوژی داده و مارکسیست شده اند و مهم تر این که به کشتن عناصری که مسلمان مانده بودند دست زده اند. این خبر برای بسیاری از کسانی که به شکل های مختلفبه این سازمان کمک کرده بودند و اکنون به همان دلیل زندان می کشیدند سخت ناگواربود. باورش برای بسیاری افراد غیرمنتظره و سخت بود. اما این فاجعه حقیقت داشت.
سازمانی که ساواک را به عجز آورده بود و توانسته بود پشتیبانی بسیاری روحانیان مبارز و بازاری ها را به دلیل صبغه مذهبی و مبارزاتی اش بدست آورد، اکنون کارش به برادرکشی کشیده و سر از مارکسیسم درآورده بود. تأثیر این فاجعه بر توده های مذهبی و نیروهای مبارز وشدت یافتن اختلافات فکری و عقیدتی در میان آنها خود داستان مهمی دارد که درجای دیگر بدان باید پرداخت.
اما این واقعه فقط مبارزین را تحت تأثیر قرارنداد بلکه ساواک نیز از آن درس های زیادی برای پیش برد کارخود آموخت. تئوریسین های ساواک دیدند هزاران شلاقی که برتن مبارزین زدند ثمری جز ازدیاد و گسترش مقاومت نداشت اما یک اختلاف فکری باعث شد نه تنها یک سازمان چریکی دچار فروپاشی شود بلکه بسیاری افراد مقاوم و مبارز نیزبه انفعال و تردید و سرگردانی دچارشوند.
قبل از این نیز کسانی در ساواک بودند که تشدید تضادهای میان روشنفکران و مبارزین را مؤثرتر از خشونت می دانستند و تز تفرقه بینداز و حکومت کن را باورداشتند ولی عملا" کاری از پیش نبرده بودند و مدافعان خشونتیکه تاز میدان بودند.
اما با اتفاق اخیر ماجرا تغییرکرد. ساواک در بهره برداری از مسأله تغییرایدئولوژی و تشدید اختلافات فکری و عقیدتیسخت فعال شد.
تشدید اختلافات در زندان ها
قبل از آن کم نبودند کسانی که از مسلمانی دست برداشته و به سمت مارکسیسم گرایش پیدا کرده بودند. رهبران سازمان چریک های فدائی خلق چون پرویز پویان، احمدزاده ها و ... خود از خانواده های مذهبی و مسلمان برخاسته بودند. اما آن تغییر عقیده ها چندان حساسیت برانگیزنبود. درحالی که ماجرای سال 54 تنها تغییرعقیده نبود. مصادره یک سازمان مذهبی که با فداکردن جان و مال افراد معتقد به آن شکل گرفته بود و کشتن اعضای مذهبی آن، کاری غیرانسانی و ظالمانه بود. کسانی که تغییرعقیده داده بودند اگر بدون دست زدن به این جنایات کناره گرفته و برای خود روابط دیگری برمی گزیدند مسأله در حد اختلاف فکری و فلسفی باقی می ماند. اما آنها كاري كردند كه مسائل عقيدتي با گرايش هاي سياسي و شخصيو خصلتي گره خورد و تبديل به كينه شد. مأموریت جدید ساواک فعال شدن روی همین عقده ها، کینه ها، و تعمیق آنها بود.
محمد محمدی: "دراین موقع ساواک با دمش گردو می شکست و خوشحال و سرمست بود که اتفاقی افتاده که به بهانه آن می تواند همه نیروهای مبارز را متلاشی کند" ... " آقایان طالقانی، منتظری و هاشمی رفسنجانی همگی از اینکه ساواک از این قضیه بهره برداری می کرد ناراحت بودند." 1
عزت اله شاهی: "ساواک بعد از این مرحله بر روحانیون خیلی کارکرد. آنها را از قصر، کمیته و جاهای دیگردر بند یک اوین جمع کرد و فشار آورد تا آنها علیه مجاهدین موضع بگیرند و حتی بیایند علیه مچاهدین و مبارزه مسلحانه مقاله بنویسند و سخنرانی بکنند....."2
در رابطه با معضل مارکسیست شدن بچه ها بعضی افراد ارتباط نزدیک با مارکسیست ها را علت اصلی و ریشه ای می دانستند. آنها جداسازی روابط و مناسبات از مارکسیست ها را عاملی برای مصونیت مسلمان ها می شمردند. آنها تلاش کردند و سرانجام فتوایی از چند تن از علمای حاضر در زندان گرفتند که چند حکم درآن صادرشده بود. از جمله مارکسیست ها را نجس اعلام کرده و زندگی مشترک با آنها را نادرست دانسته بود. براساس این فتوا برخی به جداسازی مناسبات مشترک زندان و مرزبندی با مارکسیست ها همت گماشتند. اسداله بادامچیان که خود چنین عقیده ای داشته شرح اقدامات خود و مشاهداتش را دراین زمینه در خاطرات خود بازگو کرده است.3
صدور فتوا، از روی اعتقاد بود و معتقدین به آن نیز از همین موضع عمل می کردند، اما ساواک از این اختلاف بهره برداری زیادی نمود. یکی ازکارهای آنها پخش این فتوا در زندان های مختلف و جریان سازی روی آن بود.
محمد محمدی که آن زمان در زندان اوین خود شاهد این اقدامات بود از آن روزهای تلخ چنین یاد می کند: "...بنابراین زمینه های صدور فتوا همه اینها بود که با کمال تأسف ساواک بسیار زیرکانه و هوشیارانه از آن سود برد. طوری که رسولی دم به دم می آمد در بند و حرفمی زد. او و ازغندی جزوه تغییر ایدئولوژی را در اختیار روحانیون قرار داده بودند تا آنها را به موضع علیه آنها بکشانند. ساواک خطش این بود که هم بین مذهبی ها و غیرمذهبی ها و هم بین سازمان مجاهدین و روحانیون تضاد و اختلاف ایجادکند". مصاحبه با محمدمحمدی گرگانی 8/9/1383"4
"محمدمهدی جعفری: شهید عراقی گفته است که این منشور را آقایان روحانی(بندیک) امضا کردند و بعد ساواک به شدت یافتن ماجرا کمک کرد....
شهید عراقی به جعفری گفته است: "روزی رسولی آمد به بندما که بند دوم بود و گفت گوشتان را خوب باز بکنید. تعدادی از شما را ما می بریم به بند یک. در آنجا از آقایان روحانی هر چه شنیدید در گوشتان جا می دهید. بعد شما را می آوریم به بند دو تا برای دیگران آنچه را شنیده اید تعریف بکنید. اگر این کار را به وجه احسن انجام دادید ما شما را آزاد می کنیم"5.
محمد محمدی: " رسولی دم به دم می آمددر بند و حرف می زد، او و ازغندی جزوه تغییر ایدئولوژی را در اختیار روحانیون قرار داده بودند تا آنها را به موضع علیه آنها بکشانند. ساواک خطش این بود که هم بین مذهبی ها و غیرمذهبی ها و هم بین سازمان و مجاهدین و روحانیون تضاد و اختلاف ایجادکند."6
عبدالمجید معادیخواه:" همه چیز درجهت ابراز تأسف نسبت به این قضیه بود و هیچ نشانی از دوگانگی و گرایش های مختلف نبود، تا وقتی که یک مجموعه دیگر را که حدود سی نفر می شدند وارد این بند کردند. این کار ساواک بود برای اینکه از فضای به وجود آمده نهایت سوء استفاده را برای ضربه زدن به مبارزان بکند."7
تمامی خبرها و صحبت هایی که مربوط به اختلافات میان نیروها بود توسط نفوذی ها و جاسوس های ساواک گزارش می شد و کارشناسان امنیتی بر مبنای آن طرح و نقشه می چیدند که چگونه شکاف ها را دامن زنند.
بازجوها قبلا" به زندانیانی که محکوم شده بودند و دوران حبس خود را می گذراندند کاری نداشتند و نیروی عمده شان را صرف افرادی می کردند که تازه بازداشت شده بودند. تنها وقتی سراغ زندانیان قبلی می رفتند که مطلب جدیدی مربوط به آنها لو رفته باشد. اما پس از مسأله تغییرایدئولوژی بخش عمده ای از نیروی بازجوها روی مسائل زندانیان سابق متمرکزشد. مرتب افرادی را می خواستند و با آنها صحبت می کردند. خودشان به زندان سر می زدند و نقش بازی می کردند.
عزت شاهی:"ساواک در اوین واقعا" فعال بود. در هر شب و روز یکی دو نفر از بچه ها را برای سئوال و جواب می بردند. بعضی حرف می زدند و از داخل بند خبر می دادند...."8
مأمورین ساواک نه تنها به فضاسازی و اختلاف افکنی در زندان ها پرداختند بلکه برای کل جامعه و جنبش نیز برنامه داشتند.
رسولی از یک سو سراغ مارکسیست ها می رفت و به آنها می گفت این مذهبی ها مرتجعند و با علم و تمدن مخالفند، ولی ما گرچه با افکار شما مخالفیم ولی به هرحال شاه صنایع را توسعه می دهد و این باعث ازدیاد کارگران می شود و این به نفع شماست.
از آن سو سراغ مذهبی ها می رفت و به آنها می گفت این مارکسیست ها خدانشناسند، اگر حاکم شوند همه شماها را می کشند، ولی شاه شیعه است و حداقل به نماز و روزه شما کاری ندارد. حالا هم دیدید شما اینقدر زحمت کشیدید آخرش آنها آمدند این تشکیلات شما را هم دزدیدند و شریف واقفی را هم کشتند.9
از هر دو جناح افرادی را بطور مرتب احضار و با آنها بحث می کردند. عزت شاهی شرحی از این گفت وگوها را در خاطرات خود آورده است. 10
این بخش از کارساواک در زندان ها رصدشده و توسط زندانیان قابل مشاهده بود. طبیعی است این سازمان در بیرون از زندان با نفوذی که درمیان نیروها و اقشار مختلف داشت نیز همین مأموریت را دنبال کرده و در هرکجا می توانست در جهت تشدید این تضادها تلاش می کرد.
گسترش کشمکش به جامعه
ساواک کاملا" حساب شده اختلافاتی را که میان طرفین وجود داشت دامن زده و به کینه و دشمنی تبدیل می نمود. اما این ماجرا به همین جا ختم نشد. کار عمده ساواک بهره برداری از این اختلافات در رابطه با کل جنبش بود. فاز بعدی کشاندن این اختلافات به سطح جامعه بود. درسال 56 و 57 که جنبش مردمی در جامعه ایران در حال اوجگیری بود در درون زندان ها آنچه در حال گسترش بود اختلافات فکری و سیاسی میان نحله های مختلف مذهبی ها و مارکسیست ها و گرایش های مختلف هریک از این نحله ها با یکدیکر بود. به یک نمونه از این دست نفاق افکنی ها توجه کنید:
22 مرداد 1355 در زندان اوین محمدکچوئی با یکی از زندانیان پیرامون فتوای هفت نفر ازعلما درباره جدایی مسلمانان از کمونیست ها صحبت کرده است. یکی از عوامل نفوذی ساواک در زندان که درجریان این صحبت ها قرارگرفته موضوع را به اداره ساواک گزارش می دهد. در پایان این گزارش مقام امنیتی با عنوان مستعار "یکشنبه"چنین نظرداده است:
" با توجه به موارد فوق و تأیید صداقت شنبه(گزارشگرعامل ساواک) به استحضار می رساند در صورت تصویب، چند نفر از زندانیان مذهبی که محکومیت شان تمام شده با تهیه طرح لازم برای انتشار موضوع فتوای طالقانی از زندان آزاد گردند تا بتوان از این مسأله بهره برداری نمود. ضمنا" شنبه برای کسب خبر و جلب اعتماد زندانیان توجیه گردیده است."11
این سند که نمونه های مشابه دیگری نیز دارد نشان می دهد که برنامه ساواک برای ابترکردن انقلاب این بوده است که با کشاندن مسائل درون زندان به بیرون و سطح اجتماع اختلافات را دامن زدهو تشدید نماید. نکته ظریفی که دراین سند به چشم می خورد اشاره به موضع آیت اله طالقانی است.مخبرنفوذی ساواک درگزارش خود اشاره می کندکه آیت اله طالقانی از اینکه رژیم سوء استفاده می کند نگران است. طبیعی استساواک با خط مشی جدید خود نسبت بهعناصری که مانع گسترش اختلافات هستند حساسیت داشته باشد. همچنان که طبیعی است در پی شناسایی عناصری باشد که برای تشدید اختلافات انگیزه و استعداد داشته باشند.
ساواک اما این مشی را تنها در مورد تضاد مارکسیست ها و مذهبی ها به کار نبرد بلکه هر جا اختلافی می یافت به تشدید و گسترشآن می پرداخت. کافی بود بهانه ای پیدا شود.
قتل ایت اله شمس آبادی درسال 1355 یکی از سوژه های دندان گیر برای مشی جدید ساواک بود. مأمورین ساواک با دقت دیدگاه های روحانیون مخالفو موافق را رصد کرده و گزارش می کردند و کارشناسان امنیتی ساواک روی اختلاف نظرها برنامه ریزی می کردند. سند زیر یکی از نمونه های این موضوع است.
22 فروردین 1355 یکی از منابع ساواک گزارشی از نظریات مراجع و پیروان آنها درباره قتل شمس ابادی تهیه کرده است و کارشناس ساواک ذیل این گزارش اقدامات لازم را دیکته کرده است:
"....همانطوری که قبلا" هم پیش بینی شده بود قعلا" دو روز 21 و 22/1/2535 درس های حوزه به مناسبت فوت شمس آبادی تعطیل شده . با توجه به اینکه اذهان عمومی بخصوص روحانیون متوجه این نکته است که قتل وسیله طرفداران خمینی انجام شده موقعیت مناسبی است که با انعکاس موضوع به نحو صحیح و معقول در جراید از این پیش آمد علیه طرفداران خمینی و مارکسیست های اسلامی بهره برداری گردد..." 12
یکی دیگر از موضوعاتی که عناصرساواک درآن وارد شده و فعالیت زیادی برای دامن زدن به اختلافات کردند، اختلاف دکترشریعتی با روحانیان بود.
درسال 1356 مرحوم مطهری و مرحوم بازرگان نامه مشترکی در نقد آثار دکترشریعتی منتشرکردند. این نامه درآن شرایط درمیان جوانان و دوستداران شریعتی بازتابی منفی پیدا کرد و موجب کدورت گردید. مهندس بازرگان باردیگر نامه ای منتشرکرد که آثار سوء نامه اولی را از میان ببرد و قدری اختلاف فروکش کند. ساواک بلافاصله در این زمینه فعال شده و به توزیع نامه اول اقدام می کند تا اختلاف فروکش نکند. سند زیرحاکی از این ماجراست:
"درباره: نامه مهدی بازرگان و مرتضی مطهری در مورد اثار علی شریعتی
مهدی بازرگان درنامه اخیرخود چنین عنوان نموده بود با تعچب و تأسف تمام مشاهده شد برخلاف آنچه منظور بوده، موضوع جنجال و اتلاف وقت طبقات مختلف و موجب انصراف آنها درمسائل اساسی و حیاتی و وسیله بهره برداری افراد و دستگاه های مغرض گردیده است.
....مراتب به عرض رسید و تیمسار ریاست ساواک پی نوشت فرموده اند: " یک نسخه از نامه اولیه را بدست آورید اگر ندارید فتوکپی شود به حد زیاد در داخل و خارج بین دانشجویان پخش شود."
دراجرای اوامر صادره اقدام و از طریق اداره کل پنجم 4 هزار برگ از روی نامه مذکور تهیه که ترتیب توزیع آن در داخل و خارج کشور داده شده است. .."13
تکثیر 4 هزاربرگ از این نامه طبعا" مسأله را به میان اقشار زیادی می کشاند و بحث ها و حساسیت های عده زیادی را بر می انگیخت که جمع کردن آن بسیار مشکل می شد.
پیروزی ما بر دشمن، تبدیل "ما"به "من"
با همه این ترفندهای تفرقه افکن، ساواک نتوانست خود را نجات دهد. شدت خشونت های قبلی چنان کینه ای در دل ملت کاشته بود که دیگر هیچ مصالحه ای میسر نمی شد. رژیم سقوط کرد. اما خط مشی تشدید اختلاف نیز نهادینه شده و درمسیری افتاده بود که روابط میان نیروهای سیاسی روز به روز وخیم تر می شد.
نیروها در این برهه به دو دسته کلی تقسیم می شدند. برخی ازتشدید تضادها نگران بودند و تلاش می کردند وحدتی نسبی ایجاد کرده و علی رغم اختلاف نظرها بر مشترکات کلی و اصولی پای فشرند. اینان بر گفت وگو و برخورد فکری و انتقادی تکیه می کردند اما از روش های انحصارطلبانه نفی و طرد و تخریب یکدیگر ابا داشتند. آنها خطر بروز برادرکشی و بازتولید استبدادرا می دیدند. مهدی عراقی، آیت اله طالقانی، آیت اله بهشتی، آیت اله منتظری و.... از جمله این افراد بودند. در مقابل کسانی هم بودند که به تنها چیزی که می اندیشیدند حذف رقیب و مخالفان فکری خود بود. مسعود رجوی یکی از این افراد بود. او خود را معیار حقانیت می پنداشت وبه چیزی جز نفی و نابودی مخالفان راضی نمی شد. در جناح مقابل وی نیز چنین کسانی یافت می شدند. در چنین فضایی دسته اخیرازهرگونه ستیزه جویی و تقابل استقبال می کردند که این موضوع خود داستان مستقلی دارد. اما بحث ما در باره نقش ساواک دراین زمینه بود. طبعا" به ذهن می رسد که بساطساواک در 22 بهمن برچیده شد و سخن گفتن از آن بعد از سرنگونی شاه توهمی بیش نیست. اما شواهدی حاکی از آن است که ماجرا به همین سادگی ختم نمی شود.
فضای بعد از پیروزی
اتفاقی که با سرنگونی رژیم استبدادی پهلوی در 22 بهمن افتاد، تغییر فضای ذهنی نیروهای سیاسی و عموم مردم بود. تا روز قبل از آن همه اذهان نگران و متمرکز بر واکنش های احتمالی نهادهای سرکوب گر رژیم بودند. دشمن مشترکی وجود داشت که هیچ کس به تنهایی قادر به مقابله با آن نبود. اما فردای 22 بهمن که ظاهرا" ساواک شاه منحل شده و ارتش اعلام بیطرفی کرد، ناگهان برخی احساس بی وزنی کردند. تا دیروز هویت این نیروها در مبارزه با دشمنی سترگ معنی می شد. با رفتن این دشمن این هویت دچار مشکل می شد.
همه عادت کرده بودند با عاملی بیرونی درگیرباشند. نارسائی ها و ضعف ها را ناشی از دشمن بدانند. درفضای پس از پیروزی انقلاب که دیگر دشمن مشخصی رودر رو نبود، انگشت اتهام به سوی خودی ها نشانه می رفت.این زمینه ها بهترین فرصت را به دشمنانی داد که حیات و بقایشان در دامن زدن به تضادها بود. کشمکش های درونیبالا گرفت.نیروهایی که تا چندی پیش در کنار هم علیه استبداد حاکم مبارزه می کردند اینک انگشت اتهامشان علیه یکدیگر بود و دیگر به جز رقیب کسی را نمی دیدند.
اکنون این ادعا که در تنش های درون انقلاب بعد از پیروزی، باز هم عوامل ساواک نقش داشته اند به توهم متهم می شود. لذا برای بررسی این فرضیه باید به اسناد و مدارک قابل اعتنا رجوع کرد. اما اجازه دهید سری به چند سال قبل از پیروزی بزنیم.
ساواک بعد از پیروزی
درست است که ساواک در 22 بهمن ساقط شد اما این سقوط درباره مناسبات اداری و تشکیلاتی امری قطعی و حتمی بود درحالی که عناصر بجامانده و نیروی انسانی وابسته به آن با همان خط و ربط زنده و فعال بودند.
قبل از پیروزی انقلاب بعضی مقامات عالی ساواک به خارج از کشور گریختند. عده ای نیز ماندند و به تلاش هایشان ادامه دادند تا شاید در کنترل اوضاع موفق شوند. اسناد نشان می دهند تا 19 بهمن 1357 یعنی دو روز قبل از سقوط رژیم ساواک فعال بوده است. پس از پیروزی انقلاب تعدادی از بازجویان و مقامات ساواک به صورت مخفی در تهران و سایر شهرها ماندند. آنها مسلح بودند و به صورت تیمی با هم ارتباط داشتند. خسروآزموده بازجو پسرتیمسارآزموده، آیرم رئیس کمیته مشترک، همایون کاویانی بازجو، جلیل اصفهانی، توانگر معروف به آرش و بهمن نادری پورمعروف به تهرانی از آن جمله بودند که دو نفرآخر مدتی بعد دستگیرشدند. یکی از این افراد بعد از سرنگونی رژیمبه همکار ساواکی اش گفته بود ما باید یک سری انفجار در سطح شهر به وجود آوریم، دولت جدید عاجز می شود و نمی تواند با این روند مقابله کند، آن وقت به متخصص امنیتی نیاز پیدا می کنند و چون خودشان دراین زمینه تجربه ندارند، مجبور می شوند سراغ ما بیایند. در شهرهای کوچکتر نیز هریک از عناصرساواک می کوشیدند با رخنه در نهادهای نورس انقلاب یا نیروهای سیاسی هم هویت خود را پنهان کنند و هم اهداف خود را پی بگیرند. نگارنده خود شاهد بود که چند هفته پس از پیروزی انقلاب بردر و دیوار شهرستان با رنگ و خط درشت می نوشتند "سه شنبه آیندهشروع مبارزه مسلحانه". شعاری که برای همه مبهمو درعین حال نگران کننده بود. در حضور روحانی شهر این مسأله مطرح شد که این شعارها کار چه گروهی است؟ قبل از اینکه کسی اظهار نظرکند، عنصری که قبل از پیروزی با ساواک همکاری داشت پیش آفتاده با قاطعیت عنوان نمود کار مجاهدین خلق است. این در شرایطی بود که آنها هنوز امام خمینی را رهبری ضد امپریالیسم معرفی کرده و حداقل درظاهرخود را مدافع ایشان و انقلابنشان می دادند و خطشان نه تنها درگیری نبود بلکه بیشتر جلب اعتماد و کسب پایگاه بود. بنا به ضرب المثلی که تا چوب را برمی دارند گربه دزده درمی رود، به ذهنم رسید که نوشتن این شعارها کار همین عوامل ساواک باشد. اما این گمان قابل اثبات نبود. بعدها با کنار گذاشتن سایر فاکت ها این گمان به یقین نزدیک شد.
در فضای بعد از پیروزی کسی گمان نمی کرد عوامل ساواک عامل این نا امنی ها باشند. نیروهای رقیب هر حادثه ای را از چشم یکدیگر می دیدند.
نامه تهرانی به طالقانی
چندی بعد بهمن نادری پور(تهرانی) شکنجه گرمعروف ساواک درحالی که مسلح بود به صورتی غافلگیرانه در مخفیگاه خود توسط چند تن از جوانان انقلابی دستگیرشد. آرش بازجوی خشن ساواک نیز در همین خانه بود. تهرانی وقتی به پایان خط رسید در زندان مدعی شد که از همه کارهای گذشته پشیمان است. تنها درخواست او فرصت یافتن برای جبران گذشته است. دراین راستا وی به عنوان کارشناس امنیتی به طرح مسائلی پرداخت که درآن شرایط جای تأمل بسیاردارد.
او از زندان نامه ای سرگشاده خطاب به آیت اله طالقانی و آیت اله لاهوتی نوشت که در بیرون منتشرشد. درآن نامه خواننده را به این جمعبندی می رساند که مهم ترین و اصلی ترین دشمن انقلاب گروه های سیاسی چپو مجاهدین هستند. این درحالی بود که آیت اله طالقانی بر کم کردن درگیری ها و تنش ها و ایجاد فضای مسالمت آمیز میان نیروها تأکید میکرد و امام خمینی همچنان بر لزوم ادامه مبارزه علیه ایادی رژیم سابق تأکید داشت. وی راه حل مبارزه با این گروه ها را درتشکیل سازمانی اطلاعاتی شبیه ساواک دانسته و اعلام کرد از تجربیات وی در این زمینه استفاده شود.
پی نوشت:
1- خاطرات عزت شاهی، ص 606
2- خاطرات عزت شاهی،ص 559
3- خاطرات عزت شاهی، صفحات 597 تا 599
4- خاطرات عزت شاهی، ص 601
5- خاطرات محمدمهدی جعفری، سازمان مجاهدین خلق از درون، گفتگو از سید قاسم یاحسینی، نشرنگاه امروز، 1383، ص 171-188
6- مصاحبه با محمدمحمدی گرگانی، 8/9/1383- خاطرات عزت شاهی، ص601
7- خاطرات عزت شاهی، ص 603
8-خاطرات عزت شاهی، ص 418
9- خاطرات عزت شاهی، ص 416
10- خاطرات عزت شاهی، صفحات 414 تا 421
11-پیش کسوت انقلاب"شهید حاج مهدی عراقی"، مرکزبررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، تیرماه 1378، ص 247، سند شماره 10664/381 درتاریخ 22/9/35(1355)،
12- شریعتی به روایت اسناد ساواک، مرکزاسناد انقلاب اسلامی، جلد دوم،ص 507
13- شریعتی به روایت اسناد ساواک، جلد سوم،ص 431
در نشريه چشم انداز ايران شماره 58 آبان و آذر1388 منتشرشد.
اين روزها نگاه سياسي بر خيلي ذهن ها حاكم شده است كه همه مسائل را از اين دريچه مي بينيم. گاه اين نگاه سياسي به جنبه هاي امنيتي و بدبيني هم ممزوج مي شود. اما اجازه دهيد دركنار اين نگاه ها، از يك زاويه ديگر هم به مسائل جاري بنگريم.
سفر رئيس جمهور به كشورهاي لاتين مانند ونزوئلا و بوليوي و ... و اعلام اتحاد ضدامپرياليستي از سوي طرفين گرچه براي بعضي جوانترها شعارهايي تكراري و بي نتيجه تعبيرمي شود اما به نظر مي آيد از جنبه ي ديگر اين ارتباطات و عملكردها يك تحول يا استحاله سياسي و فرهنگي را نويد مي دهد. خيلي ها از ياد برده اند جرياني كه امروز به نام اصولگرا ناميده مي شود و بخصوص هسته سخت آن كه اكنون حاكميت يافته، درگذشته هاي دورتر خود را دشمن سرسخت و آشتي ناپذيرماركسيسم و سوسياليسم مي دانست و اين موضعگيري به نحوي هويت و مرزبندي اين جريان را با جريان هاي رقيب مشخص مي كرد. آنها كه تنش هاي سال هاي اول انقلاب و حتي قبل از آن را بخاطر دارند به ياد مي آورند كه چه حساسيتي حتي برسر واژه هايي بود كه بويي از سوسياليسم و كمونيسم مي داد. واژه هايي چون خلق، كارگر، ديالكتيك، طبقات و حتي جنگ فقر و غنا و.... كه گاه از سوي روشنفكران ديني هم به كار گرفته مي شد از سوي جريان مزبور به عنوان نشانه هاي تفكرالتقاطي و چپ زده قلمداد مي شد.
حتي در دولت خط امام دوران جنگ نيز چالشي جدي بر سر همين موضوع بود. برخي جريان هايي كه بعدها نام اصولگرا را برخود گذاشتند در آن روزگاران دولت مورد تأييد امام را به دليل تبعيت از اقتصاد دولتي و برنامه اي كه گمان مي رفت همان اقتصاد سوسياليستي است محكوم مي كردند. برخي دولتمردان آن روز را به داشتن افكار ماركسيستي و گرايش به سياست هاي چپ گرايانه متهم مي كردند. آن روزها كه كشور ما با صدام وحاميان غربي اش درگيربود، در صحنه جهاني عمدتا" با كشورهايي نظيركره شمالي و روماني و اقمارشوروي و غيرمتعهدها درارتباط بود. درحالي كه حاميان دولت امروز درآن زمان شوروي را دشمن و چه بسا خطرناكتر مي پنداشتند. در ديدگاه آنان كشورهاي سرمايه داري حداقل درزمره اهل كتاب بودند و چيزي از خدا و پيغمبر سرشان مي شد و به مسلمانان نزديك تربودند، اما كشورهاي سوسياليستي در شمارمنكرين خدا و ديانت جا مي گرفتند.
اما چرخش روزگار كار را به جايي رساند كهاكنون كه آن جريان سكان اجرايي كشور را برعهده گرفته است، شگفت آن كه سياست هايي مشابه همان ايام را به كار مي گيرد. باز هم نزديكترين كشور دوستو متحد ما ونزوئلاست و بوليوي، مهم ترين طرف تجاري ما چين كمونيست(علي رغم سركوب مسلمانان درآنجا)، كشور مورد اطمينان و حامي ما روسيه و ... اقتصاد ما همچنان دولتي و سياست هاي تجاري اش نافي بخش خصوصي مولد.
اين كه اتخاذ اين سياست ها تا چه حد تأمين كنندهمنافع ملي ماست مسأله اي است كه نياز به بحث كارشناسي خاص خود دارد، بحث مادگرديسي فكري و فرهنگي نيروهاي مؤثر سياسي است. به نظر مي آيد جريان حاكم امروز درحال نوعي تجديد نظر در باورها يا حداقل ادعاهاي گذشته خود است. رايحه اي خوش يا ناخوشي كه به مشام مي رسد، رسيدن به نوعي ديناميسم در اصول فكري و لحاظ كردن موقعيت و شرايطدر پياده كردن اصول و ارزش هاست.
بي ترديد اين چرخش ها مي تواند در انسجام دروني اين جريان تأثيرات منفي گذاشته و همچون دوران گذشته به چالش هاي فكري و ايدئولوژيك درون آن بينجامد و عاملين اجرايي به تخطي از اصول و مصلحت گرايي متهم شوند، مگر آن كه با تبيين فكري مواضع جديدشان، ارتقاء فكري يافته و به انسجام برتري نسبت به گذشته دست يابد كه دراين صورت بايد ورود آنان را به جرگه اصلاح طلبي خوش آمد گفت.
مذاكرات ميان دولت علاوه بر نتايج مثبت و منفي ديپلوماتيك براي طرفين، از يك جنبه ديگر قابل بررسي است. اين گونه مذاكرات براي گروه مذاكره كننده يك آزمون بزرگ سياسي است. آزموني كه نتيجهو عواقبش هم دامنگير دولت و هم ملت آن كشور مي شود. معمولا" مذاكرات به نقطه عطفي در سرنوشت سياسي كشورها مي انجامد.
اين آزمون بزرگ انتخاب سرنوشت ساز ميان منافع گروهي و منافع ملي است. گروه مذاكره براي موفقيت و تثبيت خود به عنوان يك جريان سياسي كارآمد نيازمند آنست كه مذاكرات به بن بست نكشيده و به توافقي نسبي بينجامد. درصورتي كه طرف مقابل سرسختي نشان دهد، منافع گروهي تيم مذاكره كننده آنها را وسوسه مي كند راهي براي مسالمت جويي بجويند و با تعديل مطالبات خود سرسختي طرف مقابل را تخفيف دهند. درحالي كه ممكن است لازمه منافع ملي سرسختي و پافشاري بر مطالبات ملي باشد.
برعكس گاه موقعيت تيم مذاكره كننده چنين حكم مي كند كه با سرسختي در مقابل رقيب و عدم انعطاف، خود را درافكارعمومي جرياني مقاوم و پايبند اصول و راديكال نشان دهد، اما منافع ملي اقتضا مي كند در مذاكرات انعطاف نشان داده و با نرمي و ملايمت بيشتر به توافقي نسبي از مطالبات دست يابيم. درهرصورت ميان منافع گروهي و منافع ملي همواره مرزي و فاصله اي مي تواند وجود داشته باشد. گروهي كه منافع ملي را بر موقعيت خود ترجيح مي دهد به موقعيت و تثبيت خود نمي انديشد. دغدغه اصليش ماندن نيست. درمقابل برخي سياستمداران نيز منافع ملي را از ياد برده و تنها به بقاي قدرت سياسي خود مي انديشند. بررسي قراردادهاي نفتي و مذاكرات پيرامون آن قبل از پيروزي انقلاب اين واقعيت را به خوبي نشان مي دهد.
اما اين تنها آزمون نيست. نيروهاي منتقد دولت و اپوزيسيون نيز در چنين شرايطي با آزموني بزرگ روبرويند. آنها كه در قدرت سهمي ندارند درپي آنند كه به افكار عمومي بقبولانند كه جريان حاكم ناكارآمد و نالايق است و نمي تواند منافع ملي را پشتيباني كند. اين خواست حكم مي كند كه به دنبال شكست مذاكرات بايد بود. بايد به افكار عمومي نشان داد كه جريان رقيب قادر به پيشبرد مطالبات ملي نيست. اما اگر همين جريان از منظر منافع ملي به ماجرا بنگرد ممكن است رويه اي ديگر را پيش رو ببيند. شايد اقتضاي منافع ملي اين باشد كه اختلافات سياسي داخلي را در مذاكرات بين المللي دخالت نداده و دعواي خانگي را به كوچه نكشاند.
اينجا هم نقطه آزموني براي نيروهاي سياسي منتقد است كه ميان منافع ملي و منافع گروهي يا جناحي كداميك را ترجيح دهند. حكايت آن دومادر مدعي و يك فرزند است كه هر دو مدعي بودند مادر فرزند مربوطه اند. اما وقتي داور حكم كرد كه فرزند را دو نيم كنند كه درحقيقت كشته مي شد، مادر واقعي پا پس كشيد و سلامت فرزند را بر خواست خود ترجيح داد و به اين ترتيب نشان داد كه مادر واقعي اوست. حكايت دولت و منتقدين برسر ميز مذاكره نيز چنين است.
در هر دو صورت آنچه مي تواند سلامت روند تصميم گيري را تضمين و تأمين كند، شفافيت مواضع و مطالبات ملي است. اگر دولت يا اپوزيسيون هركدام در جايگاه خود مطالبات ملي را در ابتداي كار و نه در ادامه يا پايان كار، شفاف براي مردم بيان كنند و نشان دهند كه منافع ملي در زمينه خاص مذاكرات چيست، امكان جابه جايي منافع گروهي و منافع ملي از بين مي رود.
مدتي است مسأله مذاكره با امريكا برسرزبان هاست. برخي مخالف و گروهي موافق آن سخن مي گويند. بعضي پيش بيني مي كنند كه از چنين كاري نفعي براي ملت ايران حاصل نمي شود و عده اي معتقدند گره كار از همين جا باز مي شود. اما كمتر ديده مي شود كسي درباره چگونگي مذاكره و مكانيسم هاي مختلف آن سخن بگويد. نه آنها كه موافق مذاكره هستند مي گويند در چه صورت و با چه شرايط و مكانيسمي دراين سيرمذاكرات توفيق حاصل مي كنند و نه آنها كه مخالفند كيفيت مذاكره ناموفق را روشن مي كنند. درحالي كه توفيق و عدم توفيق در چنين امري بستگي تام به مكانيسم و شرايط آن دارد.
در عالم ديپلوماتيك گفت وگو از لوازم اوليه و جتمي كاراست. آنهايي كه درحال جنگ و تخاصم با يكديگر هستند نيز ناگزير برسر مسائلي با يكديگر مستقيم يا غيرمستقيم گفت وگو مي كنند. حتي بيان اين كه ما حاضر به مذاكره نيستيم خود نوعي گفت وگو براي بيان قاطعيت و سرسختي بر مواضع است تا طرف مقابل در مواضع خود ترديد كرده و دربرابر مقاومت رقيب زانو بزند. درجنگ هاي قرون گذشته هم حتي رجز خواني نوعي گفت وگو درميدان جنگ بود كه تأثيرات خاص خود را داشت. به هرحال چه درشرايط جنگ،چه درشرايط صلح ما فرزندان آدم ناگزير از گفت وگو و سخن گفتن بايكديگريم و اين امري بديهي است، اما چگونگي و شرايط ورود به آن و ادامه آن است كه برنده و بازنده را مشخص مي كند.به نظرمي آيد در اين زمينه ما نياز به تأمل بيشتري داريم كه به جاي بحث فلسفي و ارزش گذاري ايدئولوژيك بر روي يك امربشري و تكنيكي به كيفيت و مكانيسم آن توجه بيشتري كنيم. دراين مورد مسائل فراموش شده اي داريم كه بسيار هم حياتي و تعيين كننده است از جمله:
1- مذاكره امروز خود يك مسأله علمي و فني است. كساني دراين زمينه درس مي خوانند و تخصص مي گيرند. چنين نيست كه هركس خوب سخنراني كرد يا در گفت وگوهاي شخصي با روكم كني، يا جنجال يا طفره رفتن و شيوه هاي مشابه بظاهر بر رقيب غلبه كرد، درمذاكره با يك دولت هم بتواند موفق باشد. ما نيز امروز نياز به آموختن داريم. همچنان كه برايجنگ امروز در همه كشورها دانشگاه و موسسات تحقيقاتي و علمي وجود دارد و استراتژي هاي مختلف تحليل و آموزش داده مي شود، مذاكره با يك دولت از نظر اهميت و پيچيدگي كمتر از جنگ نيست. براي مذاكره هم بايد علم و دانش مربوطه اش را آموخت تا بتوان از آن بهره كافي برد.
2- ما خود در دوران گذشته مذاكراتي داشته ايم. علاوه بر تاريخ دورتر قبل از انقلاب، پس از انقلاب هم با كشورهاي مختلف و هم با خود امريكا چند دور گفت وگو و مذاكراتي انجام شده است كه هركدام نياز به جمع بندي و بررسي دارد. نقاط ضعف و قوت ما و رقيباز جنبه هاي مختلف، انتخاب شرايط زماني و مكاني آن و حتي تكنيك هاي اعمال شده برسرميز مذاكره و بسيارجنبه هاي ديگر نياز به نقد و بررسي دارد. مسلما" تجربه هاي بومي ما براي ما ارزش فراوان دارند. كساني كه امروز مي خواهند با دولتي بيگانه وارد گفت وگو شوند بايد تجربيات پيشينيان را به كارگيرند. كما اينكه رقيب ما چنين كاري را انجام مي دهد.
3- در جنگ ميان دو كشور، علاوه بر امكانات و نيروهاي نظامي،عوامل زيادي مثل وحدت ملي، افكار عمومي جهاني، پشتوانه اقتصادي، وضيعت رواني رزمندگان، موقعيت ستون پنجم و بسياري عواملديگر در سرنوشت جنگ مؤثرند. سرنوشت مذاكره ميان دو دولت نيز وابستگي زيادي بهچنان عواملي دارد. لازمه توفيق در هر مذاكره بي ترديد انسجام و حفظ وحدت دروني است. آنچه يك جامعه يا جمع انساني را دچار شكست و تباهي مي كند نهايتا" تضادها و آسيب هاي دروني آنست. دشمن و موانع بيروني هم به اعتيار ضعف هاي دروني تأثيرگذارند. طبيعي است جمعي متشتت و نا منسجم هر چند صاحب حق نمي تواند از دشمن خود امتيازبگيرد. درحقانيت حضرت علي در برابر معاويه كمتركسي ترديد دارد اما وقتي جبهه علي دچار تشتت شد نه در جنگ توانست پيش رود نه در مذاكرات توفيقي حاصل كرد. از دل جنگ صفين، جنگ داخلي نهروان بيرون آمد و بر علي تحميل شد. دربرابر امريكا امروز بدون داشتن وحدت ملي نمي توان به موفقيتي دست يافت. درحالي كه اگر ملتي متحد باشند و برخواسته هاي حق و قانوني پافشاري كنند بنا به تجربه تاريخي سرانجام بر مطالباتشان دست خواهند يافت. تجربه تاريخي چنينمي گويد.
22 آبان 1351 از ساواك شميران به مديريت حسينيه ارشاد اطلاع مي دهند كه از اين پس حق برگزاري سخنراني و برنامه هاي ديگر در اين مكان را ندارند.
اين درحالي بود كه حسينيه ارشاد درآن زمان ديگر يك مكان نبود و تبديل به يك جريان فكري شده بود. ده روز قبل از آن هم دكترعلي شريعتي بعد از سخنراني حسن الامين كه از لبنان آمده بود به فشارهايي كه براي بستن حسينيه از سوي برخي روحانيون و نيز دستگاه حاكمه صورت مي گرفت اشاره كرد و گفت خيال مي كنند چهارديواري حسينيه را ببندند مي توانند جلوي فكركردن مردم را هم بگيرند.
اما چرا مقامات اجازه دادند چنين فعاليتي در آنجا پا بگيرد كه اكنون مجبور شوند آن را ببندند. آنچه از اسناد ساواك برمي آيد نشان مي دهد قبل از شروع كاردكترشريعتي چشم و دل ساواك سخت نگران جريان هاي مخالفي بود كه آشكارا موجوديت نظام حاكم را تهديد مي كردند. يكي از اين جريان ها روحانيت ضد دربار بود. ماجراي 15 خرداد و مخالفت هاي بعدي آيت اله خميني در نجف و پيروانش در ايران همچنان ادامه داشت. هراز گاهي تعدادي افراد دراين رابطه دستگيرمي شدند يا از تكثير كتاب و اعلاميه اي دراين زمينه به ساواك گزارش مي رسيد.
از سوي ديگر گروه هاي كمونيستي نيز در ميان جوانان و روشنفكران درحال نضج و توسعه بود. هر از گاهي عده اي با اين اتهام دستگير مي شدند. گروه هايي با عناوين مختلف اعلام موجوديت مي كردند. ساواك براي مقابله با اين جريانات از هر اقدامي فرو گذار نمي كرد. درچنان شرايطي طبيعي بود ساواك احساس مي كرد شكل گيري جريان سومي كه هم با روحانيون درگيرشود و هم ماركسيسم را به نقادي كشد خطري نخواهد داشت بلكه چه بسا بتوان جبهه اي در مقابل آن دوخطر جدي گشود و آنها را تضعيف كرد.
آنها از شريعتي در ابتدا چنين تصوري داشتند. او هم افكار سنتي و خرافي مذهبي را نقد مي كرد و هم ماركسيسم را. ضمن اينكه شريعتي تنها يك جريان فكري بود و صبغه سياسي آشكاري نداشت. مستقيما" به دستگاه حاكمه حمله نمي كرد و از يك نهضت فكري و فرهنگي سخن مي گفت. درحالي كه ساواك از پيوستن جوانان به جريان راديكال انقلابي وحشت داشت. شايد تئوريسين هاي ساواك براين خيال هم بودند كه مشغول شدن جوانان به كارهاي فكري و فرهنگي، آنها را از راديكال شدن و تقويت مبارزات قهر آميزي كه درآن دوران درحال شكل گيري بود و چشم دربار را ترسانده بود بازدارد.
تمامي اين محاسبات بلحاظ دانش امنيتي و سياسي درست و عين واقع جلوه مي كرد و چه بسا نشان دهنده هوشياري و نوعي مديريت استراتژيك بود. اما هيچكدام از عناصر امنيتي ساواك در آن سال نتوانستند پيش بيني كنند كه روند كار به جايي خواهد رسيد كه نه تنها حسينيه ارشاد را تعطيل كنند بلكه دكترشريعتي را نيز دستگير و زنداني كنند و به اين ترتيب بر شدت راديكال شدن جامعه بيفزايند. بطوري كه 5 سال بعد عامه مردم عكس همين شريعتي را در دست گيرند و با شعار شريعتي شريعتي معلم شهيد ما در مقابل حاكميت پهلوي بايستند و سرانجام نه از تاك اثري ماند و نه از تاك نشان.
اكنون كه به گذشته مي نگريم درمي يابيم اگر ساواك براساس نگراني هاي روزمره اش، به بستن حسينيه ارشاد مبادرت نمي كرد و فعاليت فرهنگي و فكري ارشاد را تحمل مي كرد، شايد ديرتر با آن موج راديكاليسم و انقلابي گري مواجه مي شد. هر چند كه مقامات ساواك با نگاه امنيتي براين گمان بودند كه: سرچشمه شايد گرفتن به بيل، چو پرشد نشايد گذشتن به پيل. لذا براي پيشگيري و پرهيز از اينكه در مقطعي ديگر با موجي عميق تر روبرو نشوند، به تعطيلي ارشاد اقدام كردند. درحالي كه اين تعطيلي خوب موجب تشديد و تقويت جريان برانداز گرديد. مبارزين مسلحانه با بستن حسينيه ارشاد راحت تر عضوگيري مي كردند. ديگر نيازي به استدلال براي اينكه تنها راه رهايي سرنگوني حاكميت پهلوي است نبود. آنها مي گفتند ساواك حتي سخنراني شريعتي را تحمل نمي كند بنابراين ديگر راه هاي سياسي و اجتماعي به بن بست رسيده است و تنها راه نبرد قهرآميز است. بسياري از افرادي كه در كلاس هاي دكتر شركت مي كردند و چه بسا در آن زمان به فعاليت هاي راديكال نظامي اعتقادي نداشتند پس از تعطيلي حسينيه ناگزير به اين موج پيوستند.
شريعتي در سخنراني تحت عنوان چه بايد كرد برنامه آينده ارشاد را تبيين كرده بود. برنامه او اساسا" يك نهضت فكري فرهنگي بود كه در همه ابعاد فكري، هنري و اجتماعي نقش ايفا مي كرد. اما مسير حوادث و قدرت حاكمه روندي ديگري را رقم زدند.
نوآوري هاي ارشاد
كارموسسه ارشاد از جهات گوناگوني قابل ارزيابي است. اما مي توان گفت درخشش اصلي اين مؤسسه با نام شريعتي عجين شده است. كار شريعتي را هم از منظرهاي مختلفي سياسي، فكري و اجتماعي مي توان مورد نقد وبررسي قرارداد. دراين نوشته كاركردهاي اجتماعي و شايد فرهنگي آن بيشتر مورد نظراست.
حسينيه ارشاد از بدو تأسيس دست به ابتكارها و نوآوري هايي زد كه در جامعه سنتي آن زمان نوعي بدعت و شكستن تابو قلمداد مي شد. نوآوري هايي كه بعدها جاي خود را در جامعه باز كرد و به مسائلي رايج و عادي تبديل شد. چنان كه امروز ديگر آن مسائل به عنوان امري عرفي درآمده است.
1- دكور
يكي از اقدامات اين بود كه به نام حسينيه سالن سخنراني مبلمان راه افتاده بود. سخنران خواه روحاني و خواه غيرروحاني به جاي منبر، پشت تريبون قرار مي گرفت و براي مخاطبين سخن مي گفت. اين سبك كار خود يكي از مواردي بود كه اقشارسنتي در آن دوران به آن حمله كردند و آن را نوعي بدعت شمردند. متعصبين براين گمان بودند كه نشستن روي زمين يا سخنراني روي منبر نيز جزو مناسك ديني است و شكستن آنها نفي تقدس حسينيه است. البته سخنراني مذهبي براي مخاطباني كه روي صندلي نشسته باشند قبل از آن هم در انجمن هاي اسلامي و جلسات انجمن حجتيه و برخي محافل ديگر رواج يافته بود. اما اين كه يك مكان مذهبي مثل حسينيه به اين شكل سازمان يابد نوعي خلاف عادت و سنت جاري بود.
2- دست زدن
رويه ديگري كه سخت مورد اعتراض واقع شد اين بود كه شركت كنندگان در برنامه هاي سخنراني وقتي با نكته اي جالب روبرو مي شدند و مي خواستند گوينده را تشويق كنند و يا احساسات خود را ابراز كنند به جاي صلوات فرستادن كه در محافل مذهبي سنتي رايج بود، به كف زدن مي پرداختند. تا آن زمان در هيچ محفل مذهبي چنين امري مشاهده نشده بود. كف زدن را نوعي تجدد طلبي و لهو و لعب مي شمردند و مبادرت به اين امر را دريك مكان مذهبي، نوعي توهين به مقدسات تلقي مي كردند. اعتراضات نسبت به اين مسأله چنان بالا گرفت كه به منابر و اعلاميه ها كشيد. شريعتي خود نيز به اين مسائل دامن زد. او كه در سخن گفتن و طنز گويي استاد بود يك بار اين اعتراضات را مطرح كرد و به عنوان اعتراض به مخالفان قشري گفت شما صلوات را كه نوعي درود فرستادن و ابراز احساسات بوده است چنان بد مصرف كرده ايد كه نسل جوان نمي توانند با آن احساسش را بيان كند، او صحبتش را با اين جمله پايان داد كه شما كه به دست بوسيدن اعتراض نكرديد چطور به دست زدن ما اعتراض مي كنيد. اين سخن چنان هيجاني در جمعيت جوان مخاطب ايجاد كرد كه شروع كردند بطور ممتد چند دقيقه كف زدن مجدد.
3- شركت خانم ها
از ابتدا كه براي شروع كلاس ها ثبت نام صورت گرفت دانشجويان دختر و پسر ثبت نام كردند. برخي دختران با لباس معمولي غيرچادر در كلاس هاي حسينيه حضور پيدا مي كردند. اين امر هم براي مخالفان حسينيه سوژه اي شده بود تا آنجا را محل عيش و عشرت معرفي كرده و به عنوان مركز اختلاط مرد و زن و مناسبات خلاف شرع مورد حمله قراردادند. عنوان "يزيديه اضلال" متضاد حسينيه ارشاد در پي اين مسائل به اين مركز نسبت داده شد.
4- آموزش يا آمرزش
سال ها گفته شده بود كه امام حسين براي اين كشته شد كه پيروانش با گريستن بر او از مجازات گناهان نجات يابند. بنابراين در اماكن مذهبي آن دوران كمتر به شناخت امام حسين و هدف او و يا اصول اسلام و مسائل ديني توجه مي شد. بيشتر انجام مراسم سوكواري اهميت داشت. حسينيه ها هم محل عزاداري و گرياندن و گريستن بر امام حسين بودند. برخلاف اين رسم جاافتاده حسينيه ارشاد براي اولين بار تبديل به مركزي آموزشي شده بود. مردمي كه به آنجا مي آمدند نه براي عزاداري و گريستن كه براي شناختن و بررسي و ارزيابي و انتخاب به اين مكان مي آمدند. در محافل سنتي گفته مي شد سخن گفتن از هدف امام حسين بي معني است. خدا خواسته است او شيهد بشود و شد. ما كه هستيم كه هدف ايشان را بفهميم. اما درارشاد نهضت حسيني را مثل هر نهضت بشري ديگر تحليل مي كردند و اينكه خط مشي رهبر نهضت چه بوده است و چرا دست به اين كارها زده است و چگونه و .... البته چنين بحث هايي در محافل مذهبي مثل انجمن هاي اسلامي و امثال آن نيز صورت مي گرفت اما تحت عنوان حسينيه نوعي شكستن سنت هاي جاري به شمار مي رفت. بخصوص كه كلاس ها با ثبت نام و صدور كارت و همراه با جزوات درسي بيشتر به دانشگاه شباهت داشت تا حسينيه مذهبي.
5- آموزش مكاتب غيرديني
يكي از مسائل چالش برانگيز در آن سال ها موضوعاتي بود كه در كلاس ها طرح مي شد. دكترشريعتي ضمن درس تاريخ اديان و اسلام شناسي به بررسي مكاتب فكري مطرح نيز مي پرداخت. از جمله درباره اگزيستانسياليسم، ماركسيسم و سوسياليسم و... مباحثي آموزشي را مطرح كرد. برخي افراد مخالف كه تنها يك جلسه براي شناسايي فضا و كسب اطلاع مي آمدند، بطور اتفاقي به جلساتي برمي خوردند كه نوبت اين مباحث بود. شريعتي هم اين مكاتب ابتدا تشريح مي كرد و تفكرات و مباني آنها را توضيح مي داد بي آن كه به نقد و ايرادات آنها بپردازد. در جلسات بعد اين كار را انجام مي داد. افرادي كه براي كسب خبر آمده بودند مي رفتند و شايع مي كردند كه در حسينيه به نام ائمه و اسلام درس كمونيسم مي دهند و مي گويند اين مكتب ها مترقي ترين مكتب دنيا هستند. با اين اوصاف ناگهان موجي برمي خاست كه شريعتي دارد جوان ها را گمراه مي كند و...
6- سيگاركشيدن
يكي از عادت هاي بد مرحوم شريعتي سيگارزياد كشيدن بود. بسياري اوقات او سيگار را با سيگار روشن مي كرد و ديگر فاصله اي ميانش نبود كه نياز به كبريت و فندك داشته باشد. اين عادت باعث شده بود كه گاهي وسط سخنراني كه معمولا" بيش از يك ساعت و گاه چندساعت طول مي كشيد سيگارآتش مي زد و دود مي كرد. طبيعي بود كه اين كار در يك محل مذهبي و در پشت تريبون كه در واقع جايگاه منبر بود بهانه بدست مخالفين مي داد كه حملات خود را تند وتيز تر به ارشاد وارد كنند. گرچه سيگاركشيدن شريعتي از روي قصد و غرضي نبود و صرفا" يك عادت بد او بود كه خود را دراين زمينه كنترل نمي كرد، اما اين كار او به نوعي تقدس زدايي هم به شمارمي رفت. تقدسي كه مبناي اعتقادي مشخصي نداشت و بيشتر عادت مردم شده بود كه براي اين اماكن نوعي قداست قائل شوند. اين رفتارها مكان مقدس حسينيه را به محلي عرفي و عادي تبديل مي كرد.
7- هنر به جاي سخن
در تداوم كلاس ها تحول بزرگي كه صورت گرفت وارد شدن به عرصه هنر بود. شريعتي براين مسأله خيلي تأكيد داشت كه بايد از زبان هاي ديگر غير از كلام سود جست. نقاشي، تئاتر، فيلم و موسيقي از حوزه هايي بود كه ارشاد وارد آن شد و اين هنرها را به خدمت پيام رساني خود گرفت. تئاتر ابوذر و سربداران دو تئاتر موفقي بود كه در آن زمان به روي صحنه آمد. استقبال بسيار خوبي از اين برنامه هاشد. تئاترابوذر چند شب تكرار شد. نورپردازي و اجراي قوي نمايش و ديالوگ هاي بسيار قوي بينندگان را مسحور كرد. درشبي كه تئاتر ابوذر به صحنه رفت شريعتي گفت اگر امشب بميرم غمي ندارم. اجراي تعزيه در مساجد و حسينيه ها بي سابقه نبود، اما اجراي نمايشي به شكل مدرن با موسيقي متن و صحنه آرايي سن تئاتر در يك حسينيه كاري بي سابقه بود. تئاترسربداران دوشب بيشتر تداوم نيافت و به دستور مقامات تعطيل شد. نگارنده كه درشب دوم حضور داشتم خود شاهد صحنه اي عجيب بودم كه از عمق حركت ارشاد خبرمي داد. وقتي نمايش پايان يافت و چراغ هاي سالن روشن شد، متوجه شدم يك افسرشهرباني كه به عنوان مأموريت كنترل فضا آمده بود، جلو در ورودي سالن ايستاده تا جمعيت بدون سر و صدا خارج شود. وقتي از كنارش مي گذشتم به صورتش زل زدم، چشمم به چشمانش افتاد. ديدم چشمانش و گونه هايش خيس اشك است. تئاترسربداران حتي اين افسرشهرباني رژيم را نيز تكان داده بود. همزمان با طرح اين بحث ها درارشاد بود كه كتاب سربداران نوشته پطروشفسكي روسي به فارسي ترجمه شده بود و شاگردان حسينيه از عمده خريداران آن بودند.
گشودن پاي هنر به اماكن مذهبي و محافل سنتي كاري نو بود كه بنا بود تداوم و گسترش يابد. اما با بسته شدن ارشاد اين تحول هم به ورطه فراموشي سپرده شد. هنوز هم اماكن مذهبي و بيشتر از آنها محافل روشنفكري، كلام محورند و گوينده و شنونده. هنوز جاي تئاتري مثل سربداران در حسينيه ها و محافل روشنفكران خالي است.
8- باب شدن انتقاد
يكي از مهم ترين رويه هايي كه درارشاد آن زمان باب شد، بازشدن باب انتقاد و پاسخ به سئوالات بود. در منبرها و محافل مذهبي تا آن زمان برنامه ها حالت مونولوگ داشت. سخنران مي گفت و مخاطبان مي شنيدند. بحث و گفت وگو موضوعيتي نداشت. اما درحسينيه چند بار تريبون پاسخ به سئوال و طرح انتقاد گذاشته شد. از مخاطبان دعوت شد انتقاداتشان را از تريبون طرح كنند. چند تن از همان مخالفان سنتي تند و تيز هم فرصت يافتند از پشت تريبون حرف هايشان را بزنند. با وجود اينكه نظراتشان كاملا" مغاير با انديشه هاي مخاطبان بود اما تحمل شدند. اين فضا هم آن رويه يك جانبه بودن ساير محافل و اماكن مذهبي را به چالش مي كشيد و هم برآنها تأثيرمي گذاشت كه فضايشان را بازتركنند. براي تأثيرگذاري اين نكته لازم به ياد آوري است يكي از مخالفان سنتي و منتقدين جدي شريعتي در همان زمان يك كتاب رديه عليه شريعتي چاپ كرد و براي اينكه نشان دهد او هم به انتقاد و نظريات ديگران بها مي دهد مطالب خود را درنيم تاي بالاي هر صفحه چاپ كرده بود و نيم تاي پايين هر صفحه را سفيد گذاشته بود و نوشته بود براي درج نظرات منتقدين است. شريعتي كتاب او را دريكي از برنامه ها معرفي كرد و خطاب به نويسنده گفت احتياج نداشت اين همه كاغذ را حرام كرده و سفيد چاپ كنيد يك نسخه براي من مي فرستاديد تا جواب بدهم و پاسخ مراهم زيرش چاپ مي كرديد.
9- محوريت غيرروحاني
تا آن روزگاران تبيين و تفسير مسائل مذهبي به عنوان يك كار تخصصي در اختيار روحانيون بود. گفته مي شد كساني كه دروس حوزوي را نخوانده اند صلاحيت لازم براي شناخت اعتقادات ديني و توضيح آن براي مردم را ندارند. قبل از حسينيه ارشاد و دكترشريعتي هم ساير كساني كه غيرروحاني بودند و درباره مسائل مذهبي اظهار نظر مي كردند با اين مشكل روبرو بودند. برخي اشتباهات احتمالي و يا نظريات غيرعرفي آنان به سرعت تبديل به موج اعتراض عليه آنان مي شد و اين خطاها را ناشي از غيرروحاني بودن آنان مي شمردند. با توجه به همين مسأله بود كه شريعتي در طول فعاليتش در ارشاد همواره اين موضوع را تكرار مي كرد كه من از موضع معلم جامعه شناسي و تاريخ به اسلام مي پردازم و اين تخصص من است. اگر درباره مسائل اسلامي اظهار نظر مي كنم از موضع و منظر جامعه شناسي است و نه به عنوان يك نظر قطعي بلكه به عنوان يك نظريه مي گويم كه ديگران مي توانند آن را رد كنند. اين چالش از ابتدا تا پايان كار حسينيه و حتي بعد از آن همچنان ادامه داشت. اما واقعيت اجتماعي به سويي ديگر مي رفت. استقبال نسل جوان و بخصوص اقشار تحصيلكرده از شريعتي و ارشاد چنان گسترده بود كه حتي دايره اين نفوذ به ميان طلاب حوزه هاي علميه نيزكشيده شد. روحانيون آگاه و روشن بين نيز جانب شريعتي را گرفتند و از او دفاع كردند. ارشاد در آن زمان نسبت به همه مراكز و محافل مذهبي بيشترين مخاطب را داشت و اساسا" قابل مقايسه نبود. محور شدن يك شخص غيرروحاني خود بدعتي بود كه با روال سنتي محافل مذهبي همخواني نداشت و بطور طبيعي موجب اعتراض مي شد.
10- نقد پذيري و ديناميسم فكري
درجامعه آن روز كه فضايي ايدئولوژيك و مطلق گرايانه بود اين كه يك انديشمند و بخصوص متفكر ديني دچار اشتباه شود اساسا" پذيرفتني نبود. هنوز هم كه جامعه روشنفكري به قولي از ايدئولوژيك نگري عبور كرده است كمتر كسي را مي يابيم كه به وجود اشتباهي در طول زندگي فكري يا سياسي خود قائل باشد. اما اتفاقي كه در ارشاد آن سال ها افتاد شايد ديگرتكرارنشد. شريعتي درمحضر عام بدون هيچ زور و فشار اعتراف كرد كه دريك زمينه نگرشي اشتباه داشته و پس از گفت وگو با برخي صاحبنظران به نظريه جديدي رسيده است. بعد هر دو نظريه را تشريح كرد و دلايل نظريه جديدش را گفت. فضاي مريد و مرادي و تفكر سنتي سفيد يا سياه چنان براذهان مسلط بود كه براي برخي پذيرفتني نبود كه استادشان اشتباه كند يا تغيير عقيده بدهد. آنها به دنبال كسي بودند كه سر بسپارند و مريدش شوند. اينكه يك معلم ديني در مسأله اي دچار خطا شود از آنها سلب اعتماد مي كرد. شريعتي در پاسخ به آنها ديدگاهي ديگر را معرفي كرد. گفت اگر من امروز با من ديروز يكي باشم جاي تأسف است. لازمه پيشرفت اينست كه من امروز آدم ديگري باشم با نظرياتي نو و جديد. اين سنت شكني كه ثبات را در عرصه انديشه زير سئوال مي برد براي جامعه سنتي و حتي روشنفكري آن روز قابل هضم نبود و شايد هنوز هم. كما اينكه بعدها برخي مريد شريعتي شدند و چنان دراو ماندند كه راه او را كه راه نوانديشي و تحول و نوآوري مستمر بود ازياد بردند.
11- بي جيره و مواجب
درآن زمان روحانيون كه مجالس وعظ و سخنراني و يا سوكواري را برگزار مي كردند بطور طبيعي از طرف صاحب مجلس مبلغي به عنوان حق الزحمه دريافت مي كردند. طبعا" زندگي خيلي از آنها از اين طريق مي گذشت، چون شغل آنها همين بود و منبع درآمد ديگري هم نداشتند. اما به تدريج با ورود برخي شخصيت هاي غيرروحاني به اين حوزه مسأله اين سنت كمرنگ شد. مثلا" انجمن اسلامي هاي دانشگاه ها كه خود بودجه اي نداشتند به سخنرانان پولي نمي دادند. مثلا" مهندس بازرگان كه به عنوان سخنران مذهبي صحبت مي كرد هيچ جا پولي دريافت نمي كرد. شريعتي هم اين رسم را تداوم داد و براي سخنراني هايش كه خواهان زيادي هم داشت مزدي نمي گرفت. ازاين بابت براي مؤسسه ارشاد منبع درآمدي هم شده بود اما خود چشمداشتي نداشت. اين كار او هم نوعي مناسبات جديد را ارائه مي كرد كه سخنران براي دل خود و عقيده خود سخن بگويد و نه مزد و پاداشي.
از آن مهم تراين بود كه او زندگي عادي خود را رها كرده بود. نوعي زندگي حرفه اي داشت كه تمام وقت در خدمت پيشبرد هدفش تلاش مي كرد. درحالي كه اغلب انديشمندان روحاني و غيرروحاني آن روزگاران زندگي عادي خود را داشتند و ضمنا" كار فكري و اجتماعي هم مي كردند.
اما او به همسر و فرزندانش تعلق نداشت و شايد حتي در حق آنها جفا كرد تا به اهداف بزرگ خود دست يابد. خودش هم شرايط آن روز را به اين تعبيرمي كرد كه وقتي خانه اي آتش گرفته است بايد همه تلاش را به كاربرد تا آتش را خاموش كنيم، هر لحظه درنگ كردن مي تواند فاجعه به بار بياورد، شايد ديگر وقتي نداشته باشيم. گويي به او الهام شده بود كه عمردرازي درپي نخواهد داشت. انصافا" هم در همان مدت كوتاه كم كارنكرد.
مطابق اسناد بدست آمده از سفارت آمريكا درسال 1358، مأمورين سفارت در تهران از تاريخ 29 آبان 1329 يعني در زمان حكومت سپهبد رزم آرا در پي شناخت مظفربقايي و حزب زحتمكشان او و ارتباط با وي بوده اند1.
. دراين زمان جبهه ملي تشكيل شده بود و بقايي همراه سايراعضاي جبهه به نمايندگي مجلس دوره 16 انتخاب شده بود. دراين گزارش كه عنوان خيلي محرمانه دارد،شرح حالي مختصر از بقايي و فعاليت هاي سياسي او آمده و به ضديت وي با رزم آراو همچنين كمونيسم اشاره شده است.ضمن اين گزارش به تحليل شخصيت او پرداخته و مي گويد:" شكي نيست كه دكتربقايي شديدا" جاه طلب است و ييشتر ناظران آمريكايي احساس مي كنند كه او از هرگونه فرصتي براي پيشبرد مقاصد خود جهت ايجاد يك زندگي سياسي استفاده خواهدكرد..فرصت طلبي حتي درزندگي شخصي، بر او فائق مي شود. او علنا" اعلام داشته است كه همسر خود را بدان علت طلاق داده است كه سياستمداران به عنوان اشخاص مجرد بهتر مي توانند فعاليت كنند".
وابسته كارگري سفارت در تيرماه 1330 يعني زماني كه دكترمصدق به نخست وزيري رسيده است دو بار با دكتربقايي در سفري كه به آبادان داشته ديدار و گفت وگو داشته است. در اين ديدارها كه درباره بحران نفت بوده عيسي سپهبدي از نزديكان بقايي نيز حضور داشته است. از اين ديدارها گزارش مستقيمي در اسناد لانه منتشرشده مشاهده نمي شود. فقط در سندشماره 529مورخ 26 مهر1330 رايزن سفارت خلاصه اي از گفت وگوها را گزارش كرده است. موضوع اين گفت وگو درباره حزب زحمتكشان بقايي ووضعيت كارگران است و اينكه چگونه مي توان آنها را در رقابت با حزب توده جذب نمود. همچنين درباره وضعيت مالي حزب بقايي صحبت شده است. 2
به نظر مي آيد سفارت در آن زمان كه دوره جنگ سرداست از نفوذ حزب توده درميان كارگران شركت نفت و ساير مناطق كارگري ايران نگران بوده و براي مهار اين جريان تلاش مي كرده است. در همين رابطه فينيچ وابسته كارگري سفارت كمتر از يك ماه بعد در19 آذر بارديگر در ديداري با عيسي سپهبدي يارنزديك بقايي اين بحث را دنبال مي كند. سپهبدي به وابسته سفارت نكته اي مي گويد كه درخور تأمل است. او آمادگي براي برخورد فيزيكي با نيروهاي چپ را به مأمور سفارت گوشزد مي كند، كه مسأله اي فراتر از اختلافات سياسي و ايدئولوژيكي درآن دوران بود:"هرچند مسابقه بين حزب كارگران ايران(زحمتكشان) و كمونيست ها ايدئولوژيكي است نه فيزيكي، درعين حال ممكن است لازم باشد كه همه نيروهاي دمكراتيك در ايران، كمونيست ها را بطور فيزيكي مجازات كنند تا آنها را وادار به درك معتبر بودن ايدئولوژي، اهميت و قدرت مخالفانشان بنمايند". 3
دراين ديدار سپهبدي از مأمور سفارت تقاضاي تجديد ديدار مي كند كه 4 روز بعد اين ملاقات در منزل سپهبدي انجام مي شود.
تظاهر به ضديت با امريكا
درهمين زمان درمطبوعات چپگرا بقايي و حزبش را به طرفداري از امريكا و كمك مالي گرفتن از آن متهم مي كنند. بقايي درواكنش به اين تبليغات، عليه امريكا مطالبي ايراد كرده و به شدت به آن دولت حمله مي كند. در گفت وگوي مأمور سفارت با سپهبدي در 24 آذر برسراين مواضع ضد امريكايي بقايي بحث مي شود. سپهبدي به فينيچ مي گويد:" به نفع روابط حسنه بين ايران و امريكاست كه آمريكا هدف حمله قرارگيرد. تا بدين ترتيب هر گونه امكان اين كه ايرانيان باور بكنند ايالات متحده امريكاپشتيبان حزب كارگران است رد بشود". 4
اين شيوه عمل نشان از نوعي فريبكاري و حيله گري در امرسياسي است. آن هم حيله با مردم هموطن خود و تباني با يك كشوربيگانه. تأمل در اين نكته برهوشياري خواننده مي افزايد كه به صرف ادعاي ضد امريكايي بودن يا حتي حمله به امريكا نمي توان در باره ماهيت افراد داوري كرد. در اسناد لانه جاسوسي بسياري از اين شيوه ها و پيچيدگي هاي سرويس هاي امنيتي امريكا شناخته مي شود.
درتاريخ 5 آبان 1331 وابسته كارگري سفارت از پنجمين ديدار خود با مظفربقايي در منزل وي گزارش داده است. درحالي كه گزارشي از اين ديدارها در اسناد منتشرشده به چشم نمي خورد.
در 14 بهمن 31 سندي با طبقه بندي "خيلي محرمانه" گزارش ديگري درباره مظفربقايي ارائه كرده است. اما جاي شگفتي است كه از اين تاريخ تا 14 آذر 1333 هيچ سندي در باره بقايي نيست. در حالي كه در اين فاصله كودتاي امريكايي انگليسي 28 مرداد 32 اتفاق افتاده است و نقش بقايي در اين كودتا امروزه روشن شده است.
بعد از كودتا
مطابق همين اسناد منتشرشده از سال 33 تا آستانه انقلاب به تناوب سفارت امريكا با بقايي ارتباط داشته و با او مشورت مي كرده اند. در 17 خرداد 1341 مأمورين سفارت توسط منصور رفيع زاده به منزل بقايي دعوت مي شوند. آنها با تعويض اتومبيل سعي مي كنند بطور مخفيانه به منزل بقايي بروند به نحوي كه ساواك نيز متوجه اين ديدار نشود. لازم به يادآوري است كه منصور رفيع زادهكه بعدها از عناصربالاي ساواك مي شود از دوستان نزديك بقايي بوده است كه براي ادامه تحصيل به امريكا مي رود و در آنجا به رياست ساواك در امريكا مي رسد و گفته شده وي رابط ميان ساواك ايران و سازمان سيا درامريكا بوده است. حتي منصور رفيع زاده در خاطرات خود اظهار داشته كه براي استخدام شدن در ساواك با بقايي مشورت كردهو پس از موافقت و تشويق او به اين كار مبادرت ورزيده است.
درسال 8 مهر1350 دريك سند با عنوان منبع كنترل شده آمريكايي و طبقه بندي سري به گزارشي درباره بقايي برمي خوريم. دراين گزارش كه به مناسبت فعال شدن حزب زحمتكشان بقايي تدوين يافته است مي خوانيم: "(بقايي) دريك زمان يا زمان هاي مختلف ضدشاه، ضد آمريكا، ضد كمونيست بوده است...گفته اند كه او بطور پنهاني (باترتيب زماني) توسط روسيه، انگلستان، شاه و ساواك كشف و مورد حمايت قرارمي گرفت. در مرداد 1350 منبع متوجه شد كه دكتربقايي توسط ساواك اجازه يافته است- احتمالا" تشويق شده است كه حزب زحمتكشان را فعال كند. به دكتربقايي گفته شد كه براي ستاد مركزي حزب دفتري اجاره نمايد. اين امكان وجود دارد كه دكتربقايي در سال 1350 حزبش را در حالي كه براي ساواك قابل قبول باشد به عنوان وسيله اي براي انحراف انرژي هاي سياسي چپ به كانال هاي مسئول به كاراندازد". 5
بقايي در سال 1353 نامه اي سرگشاده خطاب به شاه مي نويسد و از تأسيس حزب رستاخيز انتقاد مي كند. اين نامه بارديگر مورد توجه سفارت امريكا قرارگرفته و گزارشي درباره وي در 28 اسفند 1353 درسفارت تهيه شده است. بقايي با روي كار آمدن كارتر و طرح مسأله حقوق بشر از سوي وي درسال 1356 بارديگر فعال شده و با نوشتن نامه به سوليوان سفيرامريكا در ايران از مواضع كارتر استقبال كرده و از ملاقات با وي به منظور تبادل نظر اظهار خوشوقتي نموده است.
اسناد منتشرشده نشان مي دهند كه وي از سال 1329 همواره مورد توجه آمريكايي ها بوده و به تناوب با مأمورين سفارت ديدار و گفت وگو داشته است. اما با شگفتي مي بينيم هيچكس متعرض او نمي شود. بلكه وي همچنان بعد از پيروزي انقلاب درايران ماندگارشده و به مراودات سياسي خود ادامه داده است. تا اينكه درسال 1365 پس از بازگشت از سفرطولاني به امريكا بطور تصادفي بازداشت مي شود و با گيرافتادن اسناد زيادي از او ماهيت وي كاملا" آشكارشده و در زندان مي ماند تا مرگ او فرا مي رسد. گفته شده است طبق اسناد كشف شده وي ضمن همكاري باسرويس هاي اطلاعاتي انگليس و امريكا و نزديك شدن به آيت اله كاشاني در ايجاد شكاف ميان رهبران نهضت ملي نفت نقش بسزايي داشته است. همچنين درشكنجه منجر بهقتلسرلشكرافشارطوس در غارتلو دخالت مستقيم داشته و همكاري وي در كودتاي سال 32محرزشده است. همكار و دوست نزديك وي منصور رفيع زاده نيز در ساواك امريكا نقش هاي مهمي ايفا نموده و از عناصر برجسته ساواك بوده است.
علي رغم همه اين مسائل فعال شدنحزب زحمتكشان درآستانه پيروزي انقلاب و بعد از آن و نقش آن در تنش ها و تفرقه هاي بعد ازپيروزي از نقاط كوري است كهپرسش و پژوهش درآن زمينه چه بسا فضاهاي جديدي را آشكارنمايد. اسناد ساواك بدست آمده پس از پيروزي انقلاب نيز مطالب بسيار زيادي درباره وي و حزب او وهمكارانش ارائه مي دهد كه پس از مرگ وي به چاپ رسيد.
نكته مهمتر اينكه بقايي پس از انقلاب در ماجراي كودتاي نوژه از سوي كودتاچيان براي اداره كشور پس از سرنگوني جمهوري اسلامي برگزيده شده بود. بقایی اوایل انقلاب اقدام به تاسیس حزب «جمهوریخواه» کرد و از این طریق کوشید به صحنه سیاسی وارد شود. هفته نامه «تهران مصور» جمعه 10 فروردین 1358- یک روز مانده به رفراندوم جمهوري اسلامي- اقدام به چاپ بیانیه حزب جمهوریخواه كرد.
این حزب دربیانیه خود با عنوان «آزادی و امنیت برای همه» همه پرسی را کورکورانه خوانده و آن را تحریم كرده بود.
احمداحرار (روزنامه نگار قبل از انقلاب) در جریان طراحی کودتای «نوژه» به عنوان مشاور در خدمت آمریکا قرار می گیرد و وقتی از او می خواهند تا فردی را به عنوان«لیدر و سرکرده کودتاچیان» معرفی کند، مظفر بقایی را پیشنهاد می نماید.
احرار طینامه ای که از فرانسه برای مظفربقایی فرستاده به این نقش خود اعتراف کرده و نوشتهاست: «... وقتی از من استمزاج شد که چه دستی میتواند در شرایط امروزی ایران معجزه نشان دهد، یدبیضا و عصای موسی (دکتر بقایی) را توصیه کردموچند روز نگذشت که جواب رسید: OK خیلی هم قرص و محکم...» پس از این موافقت، احمد احرار مأموریت می یابد تا برای ایجاد هماهنگی بیشتر بین کودتاچیان و دکتر بقایی به تهران بیاید.6
همزمان وي با طرح وصيت نامه سياسي به چرخشي سياسي دست زد و مواضعي منتقدانه نسبت به رهبرانقلاب و در دفاع از جيمي كارتر رئيس جمهور امريكا اتخاذ كرد. اما كودتا شكست خورد و سر وي بي كلاه ماند.
اما بيش از همه چيز سكوت درباره بقايي علي رغم وجود مدارك و شواهدي دال بر سوابق سوء وي پرسش برانگيزاست. شگفت انگيزتر اين كه چندي پيش به دنبال طرح انتقاداتي از سوي مهندس باهنر نايب رئيس مجلس خطاب به دولت دهم، وي از سوي حاميان دولت به مظفربقايي تشبيه شد. درحالي كه چنين تعبيرها و مشابه سازي ها براي كساني كه مظفربقايي را نمي شناسند درواقع امر، نوعي تبرئه وي به شمارمي آيد. زيرا وقتي مهندس باهنر با سوابق آشكار و روند سياسي مشخصي كه داشته است با عنصري مزور و معلوم الحال مثل بقايي مقايسه شود، آنچه در اين سنجش شكل مي گيرد پاك كردن سوابق سوء بقايي است.
بقايي در 27 دي ماه 1364 به دعوت منصور رفيعزاده (آخرين رئيس شعبه ساواک در آمريکا) به آمريکا سفر کرد. وي مدت 15 ماه در امريكا ماند و سپس به ايران بازگشت. در اول فروردين 1366 در کرمان بطوراتفاقي دستگير شد. از منزل وي اسناد و مداركي كشف گرديد كه موجب برملاشدن مسائل زيادي شد. وي در 26 آبان 1366 بر اثر بيماري در بيمارستان مهر تهران درگذشت.
پي نوشت:
1- احزاب سياسي درايران، بخش دوم، مجموعه اسناد لانه جاسوسي آمريكا، جلد سوم، ناشرمركز نشر اسناد لانه، مهرماه 1367، ص124
2- همان، ص 128
3- همان، ص 134
4- همان، ص 135
5- همان، ص 183
6- مجموعه نیمه پنهان، جلد هجدهم، انتشارات كيهان، صفحه 95