گفتوگو با محسن پاينده
۱۳۸۹ بهمن ۲۷, چهارشنبه
زندگي در زندان
گفتوگو با محسن پاينده
۱۳۸۹ دی ۲۱, سهشنبه
حكايت همچنان باقيست
۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه
جهان بی جهان پهلوان ماندنی نیست
اما غلامرضا تختي نوه حاجقلي سالها بعد چنين موقعيتي پيدا كرد. سال 1329، 20 سال بيشتر نداشت كه در مسابقات كشتي ايران به مقام قهرماني رسيد. او اين مقام را تا سال 1338 هشت بار از آن خود كرد. او در سال 1951 در مسابقات المپيك شركت جست و صاحب مدال نقره شد. او با سه تن از همتيميهايش اولين كساني بودند كه براي ايران مدال جهاني كسب كردند. پنج سال بعد تختي اولين مدال طلاي المپيك براي ايران را كسب كرد. نام او در اين سالها موجب مباهات هر ايراني با هر گرايش سياسي بود.
اما عظمت تختي تنها در زور بازوي او نبود. آنچه بيش از همه او را در دل مردم جاي داد نه عنوان قهرماني و پهلواني كه مردانگي و آزادگي و خلقيات انساني و كريمانه او بود.
سال بعد درحالي كه يك سال از ازدواج پهلوان ميگذشت و فرزندش بابك تازه به دنيا آمده بود، در 18 ديماه 1346 روزنامهها اعلام كردند روز گذشته غلامرضا تختي در هتلي در تهران دست به خودكشي زده است.
بدبيني نسبت به حاكميت موجب شد كمتر كسي شايعه خودكشي تختي را بپذيرد. همهجا گفته ميشد حاكميت اين پهلوان مردمي را كشته و در هتل صحنهسازي كرده كه مردم را بفريبد. مجله فكاهي توفيق خبر درگذشت تختي را چنين انعكاس داد: تختي را خودكشي كردند!
۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه
هويت ايراني و آزادگي فكري، تأملي در نسبت ايران با اسلام و اعراب
۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه
دو مانع پژوهش آزاد در تاريخ گذشته - گفت وگو با استاد فريدون جنيدي

مهدي غني: گرچه كارش تحقيق و پژوهش در شاهنامه و تاريخ ايران باستان است و استاد زبان پهلوي است ولي اولين چيزي كه در برخورد با او توجهات را جلب ميكند، برخورد انساني او و انرژي مثبتي است كه از او دريافت ميكني. او را كه در آستانه 70سالگي است پر از شور و نشاط، اميد و تلاش مييابي. چند دهه تلاش شبانهروزي او امروز دارد به ثمر مينشيند. حاصل 30 سال كار پژوهشي او روي شاهنامه فردوسي به تازگي وارد بازار نشر شد. كاري سترگ كه بعد از اين اثرش در عرصه ادبيات و تاريخ و فرهنگ ايرانزمين گام به گام پيش خواهد رفت. ويرايش شاهنامه اثر ماندگار او در يك جلد مقدمه و پنج جلد متن شاهنامه امسال توسط انتشارات بلخ وابسته به بنياد نيشابور چاپ شد. او در اين شاهنامه ابياتي را كه بنا به تحقيقاتش بعد از فردوسي به شاهنامه افزوده شده مشخص كرده و دلايل آن را ذيل هر صفحه بيان كرده است. علاوه بر اين كلاسهاي او در بنياد نيشابور كه علاقهمندان زبان پهلوي را در سطوح مختلف آموزش ميدهد نيز امروز جاي خود را در ميان ايراندوستان و تاريخپژوهان باز كرده و همگان دريافتهاند كلاسهاي او كه با كمترين امكانات و تكلف برگزار ميشود از تمامي دانشگاههايي كه در اين زمينه كار ميكنند كاملتر و تخصصيتر است. هرچند او همواره چشماندازي دورتر دارد و اميدوار است دهكده پژوهشي يا دانشگاه بزرگ ايرانشناسي در نيشابور داير كند. در شدني بودن اين كار سترگ تجربه بنياد نيشابور را پيش ميكشد كه از صفر شروع شد؛ زماني كه حتي اتاقي كه در آرامش بتواند به مطالعه و تحقيق بپردازد، نداشت. ساختمان فعلي بنياد را يكي از ايراندوستان در اختيار گذاشت و هر زمان هموطني بر آن گذر كرد راستي و درستي و عشق و پاكي درون آن ميخكوبش كرد تا او هم دستي بالا زند و گوشهاي از كار را بگيرد. با همت و تلاش جمعي از اين جوانان و استاد جنيدي بنياد نيشابور امروز آثار باارزش و ماندگاري درباره اوستا، تاريخ كهن ايران، زبان پهلوي و شاهنامه و... از خود به جاي گذاشته است. ضمن اينكه در اين دوران شاگرداني پرورانده است كه سرمايه انساني اين راهند. تحقيقات وسيع او درباره تاريخ ايران باستان نيز دستاوردهاي نو و بديعي داشته كه شايد سطحينگران را خوش نيايد. چنان كه اخيراً استاد درباره محدود كردن تاريخ ايران به 2500 سال سخن گفته بود و برخي شتابزده او را متهم كرده و بيآنكه دريابند مقصود او چيست فرياد زدند. در اين گفتوگو از ايشان درباره رويكردهاي رايج به تاريخ ايران و برخي دستاوردهاي او ميپرسيم.
---
- شما كه عمر خود را در راه پژوهشهاي تاريخي گذراندهايد خوب ميدانيد كه براي شناخت تاريخ گذشته بايد كار علمي كرد و براي اين كار بايد اين ظرفيت را داشته باشيم كه به نتايج علمي حاصلشده گردن نهيم. اما در جامعه ما دو رويكرد مقابل هم وجود دارد كه مانع اين كار بزرگ است. قبل از انقلاب حاكميت خودش را تداوم 2500 سال گذشته ايران معرفي ميكرد. كساني كه با دستگاه حاكميت مخالف بودند در تقابل با آن به نفي گذشته ميپرداختند و اينكه همه شاهها مستبد و ستمكار بودند و حتي تاريخ باستان را نفي ميكردند و آن را سياه جلوه ميدادند. بعضي هم فكر ميكردند اگر گفته شود ايران قبل از اسلام نقطه مثبتي داشته نافي بعد است. رويكردي هم در تقابل با آن در اين سالها شكل گرفته است كه شيفتگي و تعصب خاص نسبت به گذشته است. در اين دو جريان ما شاهد نوعي سياه يا سفيد ديدن گذشته هستيم كه بيشتر يك تقابل سياسي، عاطفي و رواني است و مجال تحقيق و برخورد علمي هم به ديگران نميدهد كه نوآوري كنند و سخني متفاوت بزنند. شما در اين مورد چه نظري داريد؟
سخنم را آغاز ميكنم با اين شعر عطار كه گفت: كافر را بين ديندار را/ لحظهاي دردت دل عطار را. تمام كارهايي كه با عكسالعمل برميآيد نادرست است. چون با عصبيت و تندي و يكسونگري همراه است. يك درخت گردوي كهنسال را در نظر بگيريد كه از شاخههاي كهنش شاخه تازهاي ميرويد و سال بعد همين شاخه بلندتر ميشود و سال سوم گردو هم ميدهد. حال اگر اين شاخه با خودش فكر كند كه من درخت گردو هستم و پيوند خودش را از اصل درخت بگسلد، بيترديد خشك ميشود. اما اگر بداند كه به وسيله اين شاخه به تنه و به وسيله تنه به ريشه مربوط است آن وقت ميتواند يكي از شاخههاي تناور بشود. كساني كه با گذشته خودشان قطع رابطه و آن را نفي ميكنند چنين حالتي دارند. همانطور كه گفتيد اين حالت عكسالعملي است كه برخاسته از سياستهاي روز است. ولي بالاخره ما بايد يك روز بيدار شويم. خداوند به ما 14 ميليارد نورون در مغزمان داده، بايد بينديشيم. اگر اين همه عظمت در كار نياكانمان را نفي كنيم خودمان نفي ميشويم. وقتي ما شهرسازي
هشت هزارساله در تپه زاغه قزوين داريم، سفال 10 هزار و 400ساله يعني پنج هزار پيشتر از بينالنهرين و مصر سفال داريم، وقتي 4850 سال پيش در شهر سوخته عمل جراحي مغز روي دختري كه مغزش آب آورده، داريم كه عمل موفقي هم بوده، چرا بايد اينها را نفي كنيم؟ اين عكسالعملهاي عجولانه كمكم بايد از بين برود و اين كار هم نميشود مگر با تحقيق و مطالعه!
اوايل انقلاب همه جوانها تند بودند. هر كس به يك گروه و دستهاي وابسته بود و با عصبيت صحبت ميكرد. من به آنان ميگفتم بايد كار فرهنگي انجام بگيرد و بيشتر ايشان ميگفتند كار فرهنگي دير نتيجه ميدهد. من ميگفتم دير نتيجه ميدهد ولي خوب نتيجه ميدهد. شما ديديد كه چقدر فرصتها به خاطر همين تنديها از دست رفت و هنوز هم من دارم كار فرهنگي را انجام ميدهم. كار فرهنگي يعني مطالعه و تحقيق، يعني رگ گردن را برافراشته نميكنيم كه فقط ابراز احساسات باشد و انديشه پشتش نباشد. انبوه كتابهايي كه در اين زمان چاپ كردهايم اين را نشان ميدهد. اين كتابها نشان ميدهد كه ايران گهواره فرهنگ بوده و ما بر گردن جهانيان بسيار حق داريم. دانشهايي كه امروز در اروپا داريم ريشه در ايران دارد. ولي اين حقايق را با تعصب بيان نكردهايم، مدرك و سند داريم. كتابي به نام تاريخ مهندسي در ايران چاپ كردهايم. بهترين كتاب تاريخ مهندسي در جهان است كه به وسيله يكي از موجهترين استادان دانشگاههاي ايران آقاي دكتر مهدي فرشاد نوشته شده است. اين كتاب ريشهها و پايههاي مهندسي را شرح ميدهد اما دانشگاههاي ما اين كتاب را درسي نكردهاند.
با اين حال كار فرهنگي نتيجه خودش را خواهد داد. سدهها و هزارهها در تپههاي باستانيمان خاك و گرد و خاكستر ريخته، باز هم بايد صبر كنيم تا كار فرهنگي نتيجه بدهد. بنياد نيشابور در پي اين است كه با كار فرهنگي به جوانان امروز و آينده ايران نشان بدهد در پيوند با گذشته خودشان آينده خوبي براي ايران و براي خودشان فراهم كنند.
-اما در واكنش به اين شيوه نفي، رويكرد شيفتگي و تعصبآميز هم هست كه فضاي تحقيق را ميبندد و اجازه نميدهد حرف تازهاي گفته شود. نوعي خدشهناپذيري براي شناخت خودشان از گذشته قائل ميشوند. اين دو جريان يكديگر را تقويت ميكنند. با اين رويكرد چطور بايد برخورد كرد؟
اگر جوانها را فرزند بدانيم و دولت را پدر، پدر نبايد كاري كند كه عكسالعمل در فرزند به وجود بيايد و او شيفته ديگري شود و به طور كلي همه چيزهاي موجود را نفي كند. اگرچه ملت ايران خودش پدر و مادر همه دولتهاست، اما اگر به صورت انفرادي نگاه كنيم پدر بايد به فرزندش آزادي بدهد تا حقايق را خود متوجه شود. در رژيم گذشته نسبت به پادشاهان گذشته آنقدر تعصب نشان داده شد كه مردم برافروخته شدند و شما ديديد آن جمعيت ميليوني را كه برخاستند و نسبت به رفتار آنان عكسالعمل نشان دادند. اگر آن تعصبات نبود، آن حركت عظيم هم آرامتر، ديرتر و بهتر انجام ميگرفت. امروز اگر تلويزيونها، راديوها و مطبوعات قدري در مورد گذشته ايران آزادتر سخن بگويند، اين شيفتگي و كشش در جوانان پيدا نميشود.
اخيراً ميبينيم دستگاه دارد به گذشته ايران توجه ميكند. پدر نبايد همه گذشته را بكوبد تا اينكه اين شيفتگي پيش بيايد. شيفتگي جلوي حركت درست فرهنگي را ميگيرد. مانع پژوهش ميشود. بايد آشتي برقرار كنيم. در تاجيكستان چند سال پيش همين پرسشها بود. من مثال همان شاخه گردو را زدم و گفتم ما نبايد دوران اسلامي را نفي كنيم. خيلي كارهاي درست در آن دوران انجام شده كه اتفاقاً به دست ايرانيان مسلمان انجام شد. همچنين نبايد نفي گذشته قبل از آن دوران را بكنيم. اگر يك آشتي ملي تاريخي پيش بيايد كه ما به هر چيزي كه وجود داشته توجه كنيم و درباره آنها پژوهش كنيم، متعصبان برافروخته كمكم آرام ميشوند. اگر در دانشگاههاي ما هيچ چيز در مورد فرهنگ ايران نخوانند و صرفاً به تاريخ اسلام بپردازند، اين جوان كمكم متوجه چيزهاي ديگر ميشود. اينجا دستگاه بايد هم به خودش و هم به جوانان كمك كند.
-يعني فضاي تحقيق و پژوهش را حاكم كند كه خوب و بدش را ارزيابي كنند.
بله، نترسيم. براي اينكه در دوران اسلامي هم آنقدر درخشش داشتهايم كه اين هويت جوان ايراني را تقويت ميكند. متاسفانه در فضاي امروز شيفتگان و متعصباني كه شما ميفرماييد در اثر عدم تحقيق، در دوره ايران باستان هم به كساني روي ميآورند كه پژوهشها نشان ميدهد آن پادشاهان نادرست بودند. مثلاً كمتر به اشكانيان توجه ميكنند در حالي كه اشكانيان بزرگترين و بهترين سلسله شاهنشاهي ايران بودهاند.
در آن دوران ايالتها شاه داشتند و شاهان ايالتها شاهنشاه را انتخاب ميكردند. نوشتهاي پيدا شده كه متاسفانه مثل خيلي از چيزهاي ديگر، امروز در اروپاست؛ در زمان اشكانيان اهالي شهري از خوزستان به شاهنشاه نامه مينويسند كه رئيس انجمن شهر ما دو دوره انتخاب شده و طبق قانون در دوره سوم نميتواند انتخاب شود، اما ما او را دوست داريم براي اينكه براي شهرمان خيلي كار كرده است. ما ميخواهيم يك دوره ديگر هم انتخابش كنيم و فقط موافقت شاهنشاه ميتواند پاسخ به اين خواهش ما بدهد. پاسخ شاهنشاه الان هست كه جواب داده چون شخص خوبي است و براي شهر خيلي فعاليت كرده و مردم او را دوست دارند موافقت ميكنيم براي بار سوم انتخاب شود! اين سند مربوط به دو هزار سال پيش است. حالا ما اين سلسله را نفي كنيم؟ به خاطر اينكه اردشير كودتا كرد و ناجوانمردانه اردوان شاهنشاه ايران را كشت و تمام آثار فرهنگي زمان اشكانيان را از بين برد. ستمي كه اردشير با ايران اشكاني كرد اسكندر با ايران هخامنشي نكرد. ما بايد بيدار شويم. كساني كه متعصب هستند روي ميآورند به اردشير و كسري كه موبدان ما او را انوشهروان و انوشكروان ناميدند در صورتي كه اينها ايران را به باد دادند.
اثري داريم به نام كارنامه اردشير بابكان به خط پهلوي كه بر جاي مانده است. البته كسي كه نخستين بار اين سخن را گفت آقاي دكتر غلامرضا سليم نخستين دكتر تاريخ دانشگاه تهران است. ولي من هم در تحقيقاتم در شاهنامه متوجه شدم كه ايشان درست ميگويد كه اردشير كودتا كرده نه اينكه در جنگ و صحنه نبرد مردانه بر اردوان غلبه كرده باشد. ترتيب كودتا احتمالاً در جايي مثل مهماني بوده كه اردوان كشته ميشود و تاريخها اين را بازگو نكردهاند. كارنامه اردشير بابكان ميگويد اردوان كشته شد، اما فردوسي هنگامي كه به اين لحظه تاريخي ميرسد، ميفرمايد: چنين است كردار اين چرخ پير/ چه با اردوان و چه با اردشير. در لحظه پيروزي اردشير، مرگ او و شكست او را ميبيند. البته پيداست كه او خودش كشته نشد اما فرزندش كشته شد. اين انديشه بلند فردوسي است كه درمييابد بله اردشير يا فرزندش هم كشته خواهد شد. كتاب ديگري به زبان پهلوي داريم به نام يادگار بزرگمهر. بزرگمهر آشكارا به سلسله ساساني ميتازد و به آنها ميگويد دوش پاتخشايان- يعني پادشاهان بد زمان. در سرآغاز اين دفتر ميگويد من نميخواهم كار بدي از من صادر شود اما گردش روزگار و دوش پاتخشايان يعني پادشاهان بد من را ناچار به بعضي كارها ميكنند كه در حقيقت آن كارها خوب و خوشايند نيست. بعد در همان جا پيشبيني ميكند كه اين دودمان 400 سال بيشتر نميماند و ميبينيم كه ساسانيان 415 سال بيشتر نميمانند. كساني كه ساسانيان را ميستايند، هيچ گاه نينديشيدهاند كه چرا فردوسي بزرگوار ما از انوشيروان به جاي خسرو با نام كسري يعني معرب شده خسرو ياد ميكند؟
- چرا؟
براي اينكه او خيانت كرد. منتها فردوسي چون ترجمان امين و آگاهي بود، نميخواست از خودش چيزي بگويد. نخستين كار اين مرد اين بود كه 400 نفر از مزدكيان را با خود مزدك به فجيعترين گونه ممكن كشت. بعد از آن يك وزير بسيار خوب و دانايي داشت به نام مهبود كه او را نيز كشت و خاندانش را به باد داد. بعد از او يك وزير ديگري داشت به نام زروان كه او را به هواي اينكه پشت سر مهبود صحبت كرده بوده كشت.
پس از او وزير داناي روزگاران و ستاره درخشان آسمان فرهنگ ايران بزرگمهر را به بدترين وجه كشت. او را در تنور آهنين گذاشتند كه از اطراف ميخ و خنجر داشت، سپس او را در آفتاب تيسفون گذاشتند تا اين داناي بزرگ روزگاران آنجا كور شود و بميرد. در هر زمان هم كه از او ميپرسيدند اوضاعت چطور است، ميگفت روزم خوشتر از روز انوشيروان است. گاه من خوشتر از گاه انوشيروان است. وقتي آخرين بار از او پرسيدند چرا اين را ميگويي، گفت: ز سختي گذر كردن آسان بود/ دل شاه بايد هراسان بود. يعني تو بايد بترسي از كارهايي كه كردهاي. اين گروههاي متعصب كه شما از آنها ياد كرديد و من هم ميدانم ستاره درخشان و افتخارشان همين كسري است. براي اينكه تحقيق نكردهاند. اگر در تحقيق باز باشد آنها نيز درمييابند كه با كارهاي كسري، تركان زردپوست راهشان به اين كشور باز شد. غرض من از تركان زردپوست، آذربايجانيان نيستند، اينها اصيلترين دودمان ايراني هستند و چهرهها، فرهنگ و همه چيزشان معلوم است و كسري ديوار فرهنگياي را كه بين ايران و تركان زردپوست بود، به ياري تركان از ميان برداشت و آنها كمكم راهشان به ايران باز شد.
اين پادشاه از زيباترين، بهترين و فرهنگيترين بخشهاي ايران صرف نظر ميكند براي اينكه با تركان مبارزه كرده باشد. در گرگان ديوار ميكشد، يعني شهرهاي آباد بالاي جيحون، سمرقند، بخارا، تاشكند و بدخشان را آن سوي ديوار واميگذارد و اين به آن معني است كه چنين بخش زيبا از ايران را نميخواهم. اين ناشي از ترس است، درحالي كه ما خيال ميكنيم ساسانيان قوي بودهاند. تاريخ نشان ميدهد در آن دوران هم امپراتوري چين، هم امپراتوري ايران هر دو با شكست و ضعف روبهرو بودهاند كه ديوار دور كشور ميكشند. ديوار درست كشور بايد جان جوانان جانسپار ايران باشد. مگر دشمنان نميتوانند نردبان بگذارند و از ديوار بگذرند؟ كمااينكه يكسوم از كشور را به تركان زردپوست بخشيد. اينها تحقيقاتي است كه تا به حال هيچ كس نكرده است. در بسياري از كتابهايي كه استادان دانشگاه هم مينويسند با يك شيفتگي فراوان از كسري ياد ميشود. هيچ كدام نميگويند او اين كارها را كرده است. كشتن بزرگمهر كافي است كه فكر كنيم او شايستگي ندارد. من اميدوارم هم پدر و هم فرزند پند بگيرند تا اينكه راه براي تحقيقات و پژوهشهاي راستين آينده آماده شود.
-نگاه مطلقاً سياه يا سفيد به تاريخ گذشته تا چه حد با واقعيت منطبق است؟ آيا شاهان و اميران ايراني همه يكسره اهل ظلم و جور بودند يا در ميان آنها رهبران مردمي و عادلي هم داشتهايم؟
منشاء تاريخياي كه براي ايران ذكر شده مدعاي اروپاييان است در حالي كه قدمت ايران بيش از اينهاست. چون آنها نميخواستند تاريخ ايران دامنهدارتر از تاريخ يونان باشد، بنابراين كوروش را آغاز تاريخ ايران ميدانند. گاهي هم از مادها ياد شده است كه آغاز مادها از 2800 سال يونان مقداري نزديكتر است. از اين مساله كه بگذريم در همين گذشتهاي كه تاريخ اروپا هم قبول دارد، ميبينيم كوروش انسان آزادهاي بود كه به كشتن فرمان نداد. به آزار فرمان نداد، همين روزها هم در ايران تب و التهاب هست براي اينكه بيشتر كوروش را بشناسند و در كتابهاي ديني حتي در قرآن هم از او به نيكي ياد شده است. معلوم است اين ذوالقرنين كه در قرآن ياد شده كوروش است. شخص فرزانهاي به نام مولانا ابوالكلام آزاد كه لقب امامالهند به او داده بودند، حدود 60، 70 سال پيش كتاب ذوالقرنين يا كوروش كبير را نوشته است. يكي از كارهاي جدياي كه باستانيپاريزي كرده ترجمه همين كتاب است. در آنجا ثابت ميشود كه ذوالقرنين كوروش است نه اسكندر. امروز هم پژوهشگران همه مهر تاييد بر اين مطلب گذاشتهاند. دو صفحه در قرآن از صفات كوروش به نيكي ياد شده و از تاريخ زمان او به اجمال به خوبي ياد شده است. رژيمي كه بپذيرد هر كدام از ايالات ايران براي خودشان پادشاه داشته باشند كه فرمان او در ايالت خودش روان باشد- در حقيقت فرمان شاهنشاه در آنجا روان نيست- نشان ميدهد سلطهگر نبودهاند و ميتوانستند سلسله خوبي باشند. مثلاً ما در سامانيان، بعد از اسلام، ميبينيم اميراسماعيل انسان خوبي بوده است اگرچه كار زشتي هم كرد. عمروليث را كه اسبش رمنده بود، مامورانش گرفتند و به زنجير بستند! در همين زمان ما، مشابه اين كار اتفاق افتاد. در زمان جنگ چين و انگليس فرمانده عمليات انگليس در چين به دست ارتش چين ميافتد، آنها او را آزاد ميكنند و ميگويند در جنگ نبوده است. اين كار اميراسماعيل كار نادرستي بود. اما كارهايي كه در آغاز سامانيان انجام شده كارهاي خيلي بزرگي بوده است. سامانيان تقريباً از نيمه به بعد با نشاندن امراي بيسواد و نادان در راس سپاه، دشمن ايران شدند. پادشاهي كه وزيري داشته باشد مثل ابوعلي بلعمي كه يكي از افتخارات تاريخ ايران است، وقتي او را به وزارت منصوب كرد، گفت هيچ كار نكن مگر با فرمان و موافقت الپتكين كه با درم او را خريده بود. سامانيان از نيمه به بعد بد شدند. عيبِ مي گفتي جمله هنرش نيز بگو. از آغاز، پادشاهان ساماني خوب بودند كمكم بد شدند. به همان دليل بود كه شكست خوردند و ايران را دادند به دست تركان.
چطور ما پادشاهان خوب نداشتهايم؟ كسي مثل كريمخان زند را داريم كه مرد آزادهاي بود، حتي اسم پادشاه را بر خودش نگذاشت و هيچ گاه به خاندان ولي نعمت خودش كه نادر بوده، تجاوز نكرد. در حالي كه ميتوانست، اما خراسان را آزاد گذاشت و گفت زير نظر فرزندان نادر باشند. هنگامي كه اولين هديه را از كمپاني هند شرقي ميآورند، نميپذيرد. درباريان ميگويند خوب نيست، اين امپراتور است. ميگويد هدايا را بياورند، بعد گفت همه را بدهيد به شتربانان يعني پايينترين طبقهاي كه دارند براي ما خدمت ميكنند. بعد همان جا پندي داد و گفت شما اين فرنگيها را نميشناسيد. كار آنها مثل موش است. موش روغن زيتون را خيلي دوست دارد، ميآيد از سر كوزه روغن را ميخورد، وقتي ديد پوزهاش نميرسد، ميرود ريگ ميآورد و مياندازد داخل كوزه، روغن ميآيد بالا. شما يك روز ميرويد سر كوزهتان ميبينيد پرريگ است و روغن زيتون ندارد. ببينيد اين مرد بزرگ، ظاهراً بيسواد، استعمار انگليسي را چطور ميشناخت. پادشاهان خوب و بد هر دو بودند. بيشتر پادشاهان ستمگر ميشدند به خاطر اين قدرتي كه به دستشان ميافتاد و مست قدرت ميشدند. ولي پادشاهان خوب هم داشتهايم. اگر اجازه ميدادند ايران به شيوه كياني يعني شيوه اشكانيان اداره شود، تاكنون هم ما آن شيوه را ميداشتيم كه بهترين شيوه براي زندگي بود براي اينكه همه تيرهها و همه دودمانها حق داشتند در اداره كشور سهيم شوند هم امروز تاريخ ما تا اين اندازه پادشاه ستمگر نميداشت! در زمان اشكانيان سه بار روميان تيسفون را گرفتند اما نتوانستند ادامه دهند. براي آنكه تيرههاي ديگر مردم آنها را محدود كردند، خواربار نفرستادند، جنگيدند، آنها را بيرون كردند. گرچه ظاهراً پايتخت كشوري از دست برود ديگر كار تمام است، اما مردم مقاومت كردند براي اينكه خودشان را در پادشاهي سهيم ميدانستند. اينها همه درسهايي است كه تاريخ به ما ميدهد. اگر ميبينيد ايران از اعراب شكست خورد نتيجه كارهاي ساسانيان بود. اين نتيجه عكسالعملي است كه مردم نسبت به حكومت خودشان داشتند و دفاع از ايران را رها كردند.
-ولي ميبينيم مقاومتهاي پراكنده همچنان ادامه داشته است.
بله مقاومتهاي پراكنده فراوان بود. چند قرن مقاومت بود ولي بعد چون خلفا تحت عنوان اسلام خودشان را حفظ كرده بودند و ايرانيان هم ديگر مسلمان شده بودند ديگر نتوانستند كاري كنند. شما يعقوب ليث را در نظر بگيريد. اين عيار بزرگ ايراني پادشاه بود ولي نميگفت من پادشاهم. اين مرد بزرگوار كه پسر يك رويگر بود، بخش بزرگي از ايران را نجات داد و ميخواست كار خلافت را يكسره كند ولي بيمار شد و نشد. در همين زمان ميبينيد طاهر ذواليمينين مامون را نجات ميدهد، نتيجهاش اين است كه به فرمان همان مامون زهرش دادند. ابومسلم خراساني ستم بنياميه را از سر ايرانيان و اعراب برميدارد، خليفه عباسي باز شمشيرش را ميگيرد و تكه پارهاش ميكند. او كه ميرود به بغداد و خليفه را برميدارد، خليفه ديگري ميگذارد. ميتوانست خودش بگويد من پادشاهم ولي يا جرات نميكرد يا فكر ميكرد خلافت امري از طرف خداوند است.
-استاد چندي پيش شما اشارهاي داشتيد در مورد پيشينه تاريخ تمدن ايران كه بيش از 2500 سال بوده و به غلط چنين رواج يافته است. اما برخي بدون اينكه منظور شما را بفهمند خيلي شتابزده واكنشهاي نازيبا نشان دادند. اكنون لطف كنيد يافتههايتان را در اين باره توضيح دهيد.
ميدانيم يونان 2800 سال پيش تشكيل ميشد، كشورهاي ديگر اروپايي هم كمتر از آن قدمت دارند. مثلاً انگلستان را 800 سال پيش دزدان دريايي تشكيل ميدهند. فرانسه را شارلماني هزار سال پيش تشكيل داده است. روم كمي بيش از دو هزار سال پيشينه دارد يعني اروپا تاريخ كهني ندارد. بنابراين آنان به چشم دشمني به تاريخ ما مينگرند. اين همه آثاري كه از زير زمين درميآيد گواه تاريخ و زندگي ايرانيان است. يك روايت دروغ درست كردهاند كه اقوامي اينجا بودهاند به نام آسياتيك يا آزيانيك و اين اشيا كه از زير خاك ايران پيدا ميشود آثار آنهاست و ايرانيان وحشي آمدند اينجا را گرفتند و نام خودشان را بر آن گذاشتند. نميگويند چطور اين ايرانيان وحشي گاوچران وقتي رفتند اروپا داراي تمدن و فرهنگ بودند؟ در يكي از كتابهايي كه ترجمهاش كار بهرام فرهوشي است به نام ايرانويج چنين ادعا كرده كه كساني كه آمدند ايران را گرفتند موجوداتي شبيه به گرگ بودند با لباسها و اسبهاي بسيار زشت! اما بعد يك خانواده اروپايي را نشان داده كه از هشت هزار سال پيش موها بسيار آرايش كرده، زنها خيلي زيبا، مردها خوشاندام، بعضي روي تنه درخت نشستهاند يعني آن زمان صندلي داشتهاند، بچههاي زيبا بازي ميكنند. درحالي كه اين دروغ است، چون اروپا هشت هزار سال پيش موجوديتي نداشته است. بايد پرسيد چطور آريايياني كه به منطقه ايران آمدند چنان وضعي داشتند و به اروپا كه رفتند آن طور شدند؟ در حالي كه هرودوت ميگويد ايرانيها در دوره باستان با اينكه روي تخت مينشينند و روي تخت ميخوابند، زير تختشان هم چيزي به نام قالي پهن ميكنند. اما آنها اين گزارشهاي تاريخي درباره ما را گرفتهاند و به خودشان چسباندهاند. در واقع تاريخ را نفي ميكنند و همين آثار به دانشگاههاي ما ميرسد و متاسفانه دانشجويان ما بايد همين روايات را بگويند و به نياكان خردمند خودشان نسبتهاي نادرست بدهند تا نمره بگيرند.
- بنابراين شما معتقديد قدمت تاريخ ايران چقدر است؟
30 سال پيش در كتاب زندگي و مهاجرت آرياييان اينها را شرح دادهام. اما در آن كتاب تاريخ ايران را زمانبندي نكردهام. بعداً انسان وارسته دانشمندي به نام دكتر بربريان به بنياد نيشابور پيوست كه يكي از برجستهترين زمينشناسان و كارشناسان زمينلرزه جهان است. به كمك او ما اين مقاطع تاريخي را پيدا كرديم. يكي مقطع بروز سرماهاي بزرگ جهاني است. از 100 هزار سال پيش به اين سو چهار سرما داشتهايم كه زمينشناسان امروز نام «ورم» بر آن نهادهاند؛ ورم يك و دو و سه و چهار. درباره ورمهاي يك و دو و سه كار ندارم، ولي در مورد چهارمي كه گفتهاند در زمان جمشيد رخ داده، 14 هزار سال پيش آغاز شده و 10 هزار سال پيش به پايان رسيده است. ما اين مقطع بزرگ و عظيم تاريخي را نميتوانيم رد كنيم. معلوم است كه در زمان جمشيد بوده، زمان جمشيد دوره تابندگي نژاد آريايي بوده است. «بييمه خشئيت». بييمه يعني همزاد، خشته يعني خورشيد، همزاد خورشيد. يكي از اتفاقات آن دوره فوران دماوند است كه هفت هزار سال پيش آغاز شده و شش هزار سال پيش به پايان رسيده است.
وقتي اين جدول زماني را كه امروز دانش زمينشناسي هم آن را تاييد ميكند پيش رو بگيريم، رويدادهايي را كه با اين دورهها منطبق ميشود با هم بسنجيم، آن وقت اعداد شگفتي به دست ميآيد. خاموشي آتشفشان دماوند شش هزار سال پيش بوده، خشكسالي در ايران مصادف با همان شش هزار سال پيش است. مقطع تاريخي ديگري داريم كه 4200 سال پيش بوده است. يك سرماي منطقهاي رخ ميدهد كه موجب ميشود شمال ايران به طور كلي زندگي را از دست بدهد و 800 سال اين سرما طول ميكشد. اين را دانشمندان زمينشناس پيدا كردهاند. آثار بروز اين سرما و بعد از آن گرما را در درياچه زريوار كردستان پيدا كردهاند. روزي كه به دكتر بربريان تلفني گفتم من آثار اين سرما را در كوهستان البرز و در خراسان و در كوهستان ابرسن كه متاسفانه ما اسم يونانياش يعني زاگرس را ميگوييم پيدا كردهام، واقعاً شگفتزده شد. پرسيد چطور؟ گفتم با تلفن نميتوانم بگويم. ايشان گفت من به شما اطمينان دارم، ميدانم كه راست ميگوييد. اين مقاطع تاريخي هست. حكومت مادها را چطور ميتوانيم نفي كنيم؟ دورهاي را كه آنها مينامند منوا و ما ميگوييم بهمن چطور ميتوانيم نفي كنيم؟ وجود زرتشت را چطور ميتوانيم انكار كنيم؟ درحالي كه كتابش هست. زرتشت در زمان گشتاسب بوده، پس سلسلهاي داشتهايم به نام گشتاسبيان. اينها همه مقاطعي است كه من در نظر داشتم و در كتاب داستان ايران كه دفتر نخست آن به پايان رسيده و به زودي به دست ايرانيان ميرسد جداولش هست. دستكم از سرماها ورم چهارم را داريم كه مقطعش 14 هزار تا 10 هزار سال پيش است. اين درست نيست كه ما به ميل اروپاييان تاريخ خودمان را از 2500 سال پيش آغاز كنيم، همان كاري كه در رژيم گذشته كردند و با آن مخارج و نمايشها تاريخ ما را به آن محدود كردند. در حالي كه پيش از كوروش هم ما حداقل حكومت مادها را داشتيم و كوروش پادشاهي را از مادها گرفت.
-استاد در رابطه با درس تاريخ در سطوح مختلف آموزشي هم مشكلي داريم كه اهميتي درخور به آن داده نميشود. گويي درسي زيادي است. در حالي كه امروز همه رسيدهاند به اينكه داشتن هويت ملي و تاريخي در سرنوشت امروز ما نقش دارد. شما فكر ميكنيد چه بايد كرد كه اين رويكرد تغيير كند؟
من فكر ميكنم بخشي از اين مساله به محتواي درس تاريخ مربوط است. بسياري مورخان تاريخ را به ميل خودشان يا قدرتمندان زمانشان نوشتهاند. برخي پادشاهان را بيربط بزرگ كردهاند و برخي واقعيات را كتمان كردند. كاري كه ريشهاي باشد و از بنياد بخواهد به واقعيتهاي تاريخ بپردازد انجام نشده است. اگر تاريخ واقعي باشد شيرين و جذاب است. حمل بر خودپسندي نكنيد، ولي شما ميبينيد همين جوانان ايران به بنياد نيشابور ميآيند و كتابهاي تاريخ را با دقت و علاقه ميخوانند و وقت ميگذارند. اما اين كتابها هنوز به دانشگاهها راه پيدا نكرده است. در مورد كتاب تاريخ مهندسي در ايران عرض كردم بهترين كتاب تاريخ مهندسي در جهان است، منتها دانشگاههاي ما در برابر آن سكوت كردهاند. اگر قرنها نسبت به تاريخ خودمان بياطلاع و بيتوجه بودهايم، نميشود انتظار داشت در عرض پنج سال، 10 سال انديشه ما دگرگون شود. وقتي ريشههاي اين پژوهش جديد تاريخي خودش را نشان دهد كمكم شاخ و برگ خواهد زد. به نظر من بايد زمان بگذرد تا دستگاهها بيدار شوند و تاريخ را آنچنان كه بوده بشناسند و بشناسانند.
- بنابراين به نظر شما علت دلسردي و بيتوجهي جوانان ما نسبت به درس تاريخ به محتواي دروس و كتابهاي تاريخي برميگردد؟
بله، يكي از اشكالات اين است. كسي كه الان تاريخ مينويسد از خودش كه نمينويسد، از تاريخ گذشته مينويسد. مثلاً يكي از بزرگترين تاريخنويسان جهان ابوالفضل بيهقي در دربار غزنويان كار ميكرده. ما بايد درك كنيم كه او نميتوانسته همه حقايق دربار و جامعه را بنويسد. بعضي جاها خيلي دقيق و نازك ايراد ميگيرد اما باز هم سرانجام همه را تاييد ميكند. از تمام آن ستمگريها و سياهكاريهايي كه محمود غزنوي كرد و غفلتها و نادانيهايي كه مسعود كرد چشمپوشي ميكند. اگر تاريخنويس امروز ما بخواهد از ديدگاه اين منبع به تاريخ غزنويان نگاه كند ناچار دچار اشكال ميشود. بايد كمكم دريچهها گشوده شود و ما با نگاه درست به گذشته بنگريم. مسعود در غزنه دستور ميدهد تاجي از طلا برايش بسازند كه 30 من وزنش بوده است. آن را با زنجير بالاي سرش آويزان ميكردند. اين، نشانه پستي و بيچارگي و تهيمغزي مسعود است. اكنون تاريخ بيهقي را بخوانيد كه درباره او چگونه داوري ميكند. مسعود سعد سلمان را بيگناه در زندان انداختند، تاريخنويسان ما هيچ كدام از او هواداري نكردند درحالي كه هيچ گناهي نداشت. مسعود گفته چون من دستور دادهام ديگر نميشود بيرون بيايي. مسعود سعد سلمان دهها قصيده در ستايش مسعود ميگويد كه فايده نميكند. و در پايان قصيدهاي در مدح خويش ميسرايد و ميگويد درست و راست كه مسعود سعد سلمانم، و پادشاهان را در شمار نميآورم. حتي همان مسعود سعد سلمان يك گام پستر وقتي برويم، ميبينيم در جاي ديگر مسعود را ستايش ميكند. پس آن چيزهايي كه به دست ما رسيده مخدوش است. كم اتفاق ميافتد كه خبري داشته باشيم كه كاملاً درست باشد. درستترين اخبار تاريخ جهان در شاهنامه منعكس است. الان شما كه يكي از روزنامهنگاران پيشكسوت هستيد كتاب زندگي و مهاجرت آرياييها را كه نخستين كوشش براي روشن كردن تاريخ تمدن ايران است نخواندهايد، پس چگونه ميشود انتظار داشت در زمان كم مشكلات حل شود؟ اين كار كمكم بايد انجام بگيرد و در آن صورت تاريخ ما خوب و جذاب ميشود.
-از اين جهت درست است. واقعيت اين است كه كار بزرگي كه شما در اين بنياد با امكانات بسيار كم كردهايد، در رسانهها، چه رسانه ملي چه مطبوعات و... كمتر معرفي شده و انعكاس يافته است.
براي اينكه ديدگاه كساني كه رسانهها را ميگردانند، همان ديدگاه ژورناليستي يا تجاري است. كسي كه مسوول رسانه ملي، ميشود بايد استادي باشد داراي مدارك علمي و فرهنگي، مولف چندين كتاب و صاحب نظر و با تجربه در امور فرهنگي تا اين مسائل در جاي خودش قرار گيرد.
- استاد شما بدون اينكه امكانات خاصي داشته باشيد،يا كساني كه به كلاسهاي شما ميآيند و درسگفتارهاي شما را ميخوانند امتياز خاصي به دست آورند، داوطلبانه افرادي را به اين بحثهاي تاريخي كشاندهايد و جاذبه ايجاد كردهايد. فكر ميكنيد رمز اين موفقيت چيست؟
قبل از نوروز امسال من يك كلاس داشتم 35 نفره. يكي از شاگردان گفت استاد شما نميدانيد ما چقدر به شما علاقه داريم. گفتم ببين تو تنها نيستي. همه شما يكييكيتان من را دوست داريد، بهره كل اين عشق و دوستي 35 جفت چشم مشتاق است كه من را نگاه ميكنند. بنابراين من بيشتر از شما از اين مهر بهره ميبرم. اي كاش استادان ما بدانند كه اگر دروازه مهر را باز كنند چقدر خودشان بهرهمند ميشوند. اما متاسفانه چنين استادان مهر را نميشناسند. فقط ميآيند حقوقشان را بگيرند و بروند. جوانهايي كه ميآيند اينجا، چون ديدهاند من خم ميشوم، آشغال را برميدارم ميفهمند اينجا خانه خودشان است. آنان نيز همه كارهاي اينجا را خودشان انجام ميدهند. ما خدمتكار نداريم. ما با همه صاحبخانهايم.
- استاد شما كار بسيار بزرگي هم درباره شاهنامه فردوسي كردهايد. مثل فردوسي 30 سالي از عمر خود را صرف اين كاركردهايد و خوشبختانه امروز حاصل آن دارد به جامعه عرضه ميشود. از شما تقاضا ميكنم وقتي هم براي توضيح پيرامون اين موضوع بگذاريد و در گفتوگويي ديگر مساله شاهنامه را دنبال كنيم.
به چشم.
۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه
درسی که فاطمه به انسان ها آموخت
اولين تنش بعد از رحلت پيامبر مربوط به برخورد حاكمان وقت با منتقدين بود. ماجراي برخورد حكومت زمان با حضرت فاطمه ع و علي ع در همان روزهاي اول به اين مسأله مربوط ميشد كه حاكم وقت درصدد بود از حضرت علي ع بيعت بگيرد. در حالي كه تا آن زمان بيعت عملي اختياري و آزادانه بود، حكومت وقت ميخواست آن را به صورت امري اجباري اعمال كند.
حضرت علي ع گرچه خود را براي اداره جامعه شايستهتر ميديد اما براي مخالفت با حاكمان انتخابي اقداميعملي نكرد. حتي در طول زمان در مقاطع مختلف از انجام مشورتهاي لازم براي پيشرفت كارها خودداري نميكرد. اما در ابتداي كار حكومت در صدد برآمد براي تثبيت پايههاي خود از همه آحاد جامعه بيعت بگيرد.
براي آنها اينكه شخصي مانند علي ع با حاكم وقت بيعت نكند قابل تحمل نبود. ماجراي برخورد با حضرت فاطمه محصول چنين رويه و سياستي است. درحقيقت آنها موضع آزاد و منتقد نسبت به حكومت را برنميتافتند. حضرت فاطمه در مقابل چنين رويهاي كه بدعتي در اسلام بود ايستادگي كرد. حضرت فاطمه با حفظ موضع انتقادي خويش و بيان آن و ايستادگي بر آن، براي پيروان اين آيين تازه اين حق را تثبيت كرد كه افراد در تعيين سرنوشت خويش و حاكم زمان، استقلال و آزادي انتخاب دارند.
زماني كه حضرت امير ع نيز خود به حكومت رسيد كسي را وادار نكرد با اوبيعت كند. كساني بودند كه با علي ع بيعت نكردند اما ايشان هيچگونه تعرضي نسبت به آنان روا نداشت. حتي خوارج كه منتقد و معترض به اميرالمؤمنين بودند تا زماني كه دست به شمشير و قتل و كشتار نبردند آزادي داشتند و از حقوق اجتماعي سياسي مثل سايرين برخورداربودند.
در مقابل قدرتي كه ميخواهد همه آحاد جامعه را به تمكين و اطاعت از خود مجبور كند يك زن ميايستد و زيربار اين رويه كه بدعتي در اسلام بود نميرود. در منطق علي ع و فاطمه ع اين حق آدمياست كه خود آزادانه سرنوشت خود را تعيين كند و كسي را حق تعرض به او نيست.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۴, شنبه
زمان ما زمان شاه(قياس ناروا)


اين مطلب در روزنامه شرق چهارشنبه و پنچشنبه اول و دوم اردبيهشت ماه 1389 چاپ شد.
در كوچه و بازار گاه به كساني برمي خوريم كه دربرابر نارسائي هاي موجود از گذشته ياد مي كنند و شرايط فعلي را با دوران قبل از انقلاب مقايسه مي كنند. اغلب اوقات نيز شنونده با وي همراه شده و يا با سكوت خود وي را تأييد مي كند. اين قياس به تكرار در مراودات مردمي صورت مي گيرد و متأسفانه نه رسانه ملي به اين موضوع مي پردازد تا اذهان عمومي را روشن كند و نه رسانه ها از ترس اتهام تشويش اذهان عمومي وارد چنين مباحثي مي شوند. درحالي كه وظيفه رسانه پرداختن به مسائل مبتلابه جامعه است. وقتي زيربناهاي فكري جامعه اصلاح نشود، طبيعي است چندي بعد با اقدامات عملي ناشي از آن افكار بايد مقابله كرد. مسكوت ماندن چنين مباحثي خود موجب تشويش اذهان عمومي و مانع روشن شدن حقيقت است. پرسش اساسي اينست كه آيا اساسا" نظام بعد از انقلاب را ميشود با
در اين نوشته دلايلي ارائه شده است كه نشان ميدهد قياس شرايط جاري با حكومت پهلوي امري غير علمي و نادرست است.
1- مشروعيت مردمي درتأسيس
يكي از تفاوت هاي اساسي رژيم شاه و نظام جمهوري اسلامي در نقطه ايجاد و شكل گيري اين دو است. رضاخان با پشتوانه انگليس و با كودتا روي كارآمد.
"درياد داشتهاي آيرون سايد(فرمانده نيروهاي بريتانيا درشمال ايران) اشاره به ضرورت مردي مقتدر كه ايران را نجات دهد از اوايل سال نومسيحي مكرر ديده مي شود. آيرون سايد ظاهرا" از همين زمان چشم انداز خود را گسترش داد. فكرش، گذشته از عزيمت منظم و بي خطرنيروهاي انگليسي از شمال ايران، متوجه به كارگماري رهبري نيرومند در رأس حكومت ايران شد. آيرون سايد اعتقاد داشت كه شايستگي اين رهبري را درشخص رضاخان يافته است."1
با تلاش هاي آيرون سايد رضاخان به فرماندهي قزاقها منصوب مي شود و ترتيب كودتاي سوم اسفند و اشغال تهران توسط وي داده ميشود.2
رضاخان پس ازقدرت يافتن مجلسي فرمايشي تشكيل مي دهد و اين مجلس احمدشاه قاجار را از سلطنت خلع و سلسله پهلوي را به عنوان خاندان سلطنت معرفي مي كند.
اما اين تنها به قدرت رسيدن رضاخان نبود كه با صلاحديد ژنرال انگليسي صورت گرفت، رفتن او نيز با اراده دولت انگليس انجام شد. شهريور 1320 كه جنگ جهاني دوم آغاز شده بود رضاشاه اعلام بيطرفي كرد و در اخراج كارشناسان آلماني تعلل ورزيد. متفقين نيز دستور تبعيد او از ايران را صادركردند. جانشيني محمدرضا به جاي رضاخان نيز نهايتا" با توافق نيروهاي متفقين عملي شد. همانگونه كه روي كارآمدن رضاخان با اراده و خواست مردم نبود، در پادشاهي محمدرضا شاه نيز مردم نقشي نداشتند.
اما زماني كه مردم درصدد تعيين سرنوشت خود در نهضت ملي كردن نفت برآمدند و حكومت دكتر مصدق شكل گرفت، باز اين نيروهاي انگليس و امريكا بودند كه به كمك عوامل دربار محمدرضاشاه عليه حكومت ملي كودتاي 28 مرداد 1332 را سازماندهي كردند. اين كودتا موجب تثبيت قدرت محمدرضا پهلوي گرديد.
بنابراين سلطه سلسله پهلوي در سه مقطع زماني اتكاي خود را به قدرت هاي خارجي و عدم توجه به اراده ملي به نمايش گذاشت.
درحالي كه مطابق اصل سي و پنجم قانون اساسي مشروطه سلطنت چنين تعريف شده بود: " سلطنت وديعه اي است كه به موهبت الهي از طرف ملت به شخص پادشاه مفوض شده". اما همگان مي دانستند كه نه رضاخان در 1299 و 1304 توسط ملت سركارآمد و نه محمدرضا در 1320 و 1332 بنا به اراده ملي قدرت را به دست گرفت. اگرچه در طول دوران سلطنت پهلوي پدر و پسرفضايي نبود كه اين مسأله بررسي شود اما اين عدم مشروعيت نقطه سياهي بود كه در ضميرحاكمان و مبارزان ناشناخته نبود. آنها هيچگاه خود را مديون مردم و متكي به آنان نمي ديدند بلكه همواره از بيداري مردم درهراس بودند.
اما برخلاف رژيم شاه، انقلاب اسلامي با حضور مردم در صحنه شكل گرفت. تظاهرات ميليوني تاسوعا و عاشوراي 57 دراين مسير نقشي تعيين كننده داشت. اين تظاهرات درحقيقت رفراندومي بود كه پايه هاي مردمي انقلاب و نظام برخاسته از ان را نشان مي داد. با وجود سقوط رژيم شاه در 22 بهمن 1357 كار مهمي كه انجام شد و مشروعيت مردمي نظام جمهوري اسلامي را به نمايش گذاشت رفراندوم 12 فروردين 1358 بود. دراين رفراندوم اكثريت بسيار بالايي از واجدين شرايط به نظام جديد رأي موافق دادند. درهمان سال قانون اساسي جديد تدوين و به آراي عمومي گذاشته شد. نظام جديد براساس اين قانون اساسي شكل گرفت.
بنابراين رژيم سلطنتي پهلوي با جمهوري اسلامي دو ماهيت متفاوت دارند. چه با آن موافق يا مخالف باشيم جمهوري اسلامي برخلاف حاكميت پهلوي با خواست و اراده مردم برسركار آمده است و در زمان خطرهم مانند دوران جنگ هشت ساله اين مردم بودند كه براي حفظ آن تلاش كرده اند. بنابراين ماهيتا" نظام فعلي را نمي توان با نظام پادشاهي گذشته قياس كرد. اين به اين معني نيست كه امروز نظام و جامعه ايراني شرايط مطلوبي دارد و حتي از اين گفته اين معني را هم نمي شود استفاده كرد كه جامعه پس از انقلاب از همه جهات نسبت به دوران قبل از انقلاب دروضعيت بهتري قرارگرفته است. اما نكته اي كه مهم تر از اينهاست اينست كه نظام جمهوري اسلامي بعد از حكومت كوتاه دكترمصدقف تنها تجربه مردمي است كه مي خواهند خودشان سرنوشت خويش را تعيين كنند. تجربه اي كه در حاكميت پهلوي امكان بروز و ظهور نمي يافت.
2- مشروعيت مذهبي قوانين
اصل دوم متمم قانون اساسي مشروطه مقرركرده بود: "مجلس مقدس شوراي ملي كه به توجه و تأييد حضرت امام عصر عجل الله فرجه و بذل مرحمت اعليحضرت شاهنشاه اسلام خلدالله سلطانه و مراقبت حجج اسلاميه كثرالله امثالهم و عامه ملت ايران تأسيس شده است بايد در هيچ عصري از اعصار مواد قانونيه آن مخالفتي با قواعد مقدسه اسلما و قوانين موضوعه حضرت خيرالانام ص نداشته باشد و معين است كه تشخيص مخالفت قوانين موضوعه باقواعد اسلاميه بر عهده علماي اعلام ادام الله بركات وجوذهم بوده و هست. لهذا رسما" مقرراست درهرعصري از اعصارهيأتي كه كمتر از پنج نفر نباشد از مجتهدين و فقهاي متدينين كه مطلع از مقتضيات زمان هم باشند به اين طريق كه علماي اعلام و حجج اسلام مرجع تقليد شيعه اسامي بيست نفر از علما كه داراي صفات مذكور باشند معرفي به مجلس شوراي ملي بنمايند. پنج نفر از آنها را يا بيشتر به مقتضاي عصر اعضاي مجلس شوراي ملي بالاتفاق يا به حكم قرعه تعيين نموده و به سمت عضويت بشناسند تا موادي كه در مجلسين عنوان مي شود به دقت مذاكره و غور رسي نموده هريك از آن مواد معنونه كه مخالفت با قواعد مقدسه اسلام داشته باشند طرح و رد نمايند كه عنوان قانونيت پيدا نكند و رأي اين هيأت علما دراين باب مطاع و متبع خواهد بود و اين ماده تا زمان ظهور حضرت حجت عصر عجل الله فرجه تغييرپذير نخواهد بود".
با وجود اين كه اين ماده صراحت دارد كه قوانين مصوب مجلس شوراي ملي بدون تأييد پنج نفر مجتهدين منتخب مشروعيت قانوني ندارد در طول دوران سلطنت پهلوي پدر و پسر هيچ زماني به اين اصل قانون اساسي عمل نشد. در دوره رضاشاه كه سيدحسن مدرس چنين نقشي را بازي مي كرد تحمل نشد و وي را دستگيركرده و به حبس و تبعيد و درنهايت كشتن محكوم كردند. محمدرضا پهلوي نيز درسال 1341 علي رغم ابراز مخالفت جامعه روحانيت با قوانين و لوايح مصوب دولت، حاكميت توجهي به اين انتقادات نكرد و كار خود را انجام داد. بنابراين برطبق قانون اساسي مشروطه مشروعيت قوانين در طول دوران سلطنت پهلوي مخدوش بوده است. براي اين مسأله رژيم شاه هيچ توجيهي نداشت و با زور و استبداد اجازه طرح مسأله را به كسي نمي داد. ممكن است برخي با اين اصل موافق نباشند، اما نيك مي دانيم مشروعيت سلطنت مشروعه به همان قانون اساسي مشروطه بود و ناديده گرفتن آن تيشه برريشه خود زدن است. اما نظام جمهوري اسلامي مادام كه به مفاد قانون اساسي خود و مشروعيت اسلامي آن وفادارباشد اين امتياز بزرگ را نسبت به نظام پهلوي - كه تناقض ساختاري داشت - دارد.
2- وابستگي به خارج تا بيگانه ستيزي
از آنجا كه روي كارآمدن رژيم پهلوي با كمك خارجي بود، چه پدر و چه پسر خود را مديون آنها مي دانستند. لذا علي رغم ابراز قدرت دربرابر ملت، درمقابل قدرت هاي خارجي برخوردي انفعالي داشتند. رضاشاه وقتي در شهريور 1320 نيروهاي نظامي انگليس و شوروي وارد خاك ايران شدند، به ارتش دستور داد مقاومت نكنند و اسلحه را زمين بگذارند. دربرابر حكم آنها كه وي از سلطنت استعفا بدهد نيز ايستادگي نكرد و به آن تن داد. حتي محمدرضا كه به پادشاهي رسيد هيچ اعتراضي به تبعيد پدرش به جزيره موريس نكرد تا چه رسد اقدامي براي بازگرداندن او به وطن انجام دهد. رضاشاه در جزيره موريس درتبعيد ماند تا همانجا درگذشت درحالي كه پسرش محمدرضا درايران حكومت مي كرد و روابط خوبي با انگليس و امريكا داشت.
وي در طول دوران سلطنت خود همواره تابع سياست هاي دول انگليس و امريكا بود. هر زمان آنها حمايتش مي كردند احساس قدرت مي كرد و زماني كه در آستانه پيروزي انقلاب متوجه شد آنها از ادامه حكومت وي مأيوس شده اند به شدت خود را باخت و منفعل شد. توصيه آنها مبني برخروج از كشور را بدون هيچ مقاومتي پذيرفت.
اين وابستگي از چند جهت تبديل به يك وابستگي ساختاري شده بود. يكي وابستگي نظامي بود. شاه از نظر خريد سلاح كاملا" وابسته بود. بخش مهمي از درآمد نفت صرف خريد سلاح مي شد. آخرين تانك ها و هواپيماهاي نظامي و سلاح هاي پيشرفته را از امريكا و انگليس خريداري مي كرد. اما وابستگي به همين جا ختم نمي شد. براي نگهداري، تعمير و كاربرد اين سلاح ها نيز ارتش ما وابسته به خارج بود. بطوري كه چندين هزار مستشار نظامي خارجي در ايران بودند و سررشته ارتش را دردست داشتند. ماهنامه لوموند ديپلوماتيك مورخ ژوئيه 1978 دراين باره نوشت:"نه تنها خريد فراوان سلاح هاي امريكايي بيش از 30% از بودجه كنوني ايران را در بر مي گيرد، بلكه از سال 1975 شاه اولين خريدار وسائل يدكي نظامي امريكا گرديده و خريد ابزار فوق حضور مستشاران امريكايي براي به كارانداختن آنها را منطقا" ضروري ساخته است. بنابرگزارش منتشره توسط سناي امريكا در اوت 1976 تا دوسال آينده 20 هزارنفرديگر(علاوه بر40هزارنفرفعلي) جهت تربيت ارتش ايران و آموزش استفاده از سلاح هاي پيشرفته به آنان مي پيوندند".
علاوه بر اين بلحاظ سيستم هاي ضدجاسوسي و امنيتي نيز كشور ما وابسته به امريكا بود. پايگاه هاي ضد جاسوسي كه توسط امريكائيان اداره مي شد و تنها عليه شوروي كارمي كرد در نقاط مختلف كشورما ساخته شده بود. آموزش هاي امنيتي به مأموران ساواك و ضد اطلاعات ارتش نيز توسط سرويس هاي امريكايي يا اسرائيلي انجام مي شد. اين روابط تنگاتنگ بود كه ايران را از لحاظ نظامي و امنيتي به مهمترين دوست و متحد امريكا در منطقه تبديل كرده بود. بطوري كه براي سركوب نهضت هاي آزاديبخش در منطقه نيز ايران نقش ايفا مي كرد. سركوب جنبش ظفار عليه سلطان قابوس در عمان يكي از اين موارد بود.
وابستگي ارتش ايران به امريكائيان در روزهاي آخرنقش خود را نشان داد. زماني كه ژنرال هايزر از سوي دولت امريكا براي انجام مأموريت ويژه به ايران آمد. روابط و اثرپذيري سران نظامي ايران از وي را درخاطرات اين ژنرال امريكايي به خوبي مي توان دريافت. او قبل از اين كه به ديدن شاه برود به انجام مأموريت خود و ارتباط با سران ارتش مشغول شد بطوري كه شاه بعدها درخاطراتش از اين رفتار گله كرده است.
همين وابستگي ها موجب شد مبارزين عليه استبداد به جمع بندي مبارزه عليه استعمار نيز برسند. زماني كه شعار ملي كردن نفت مطرح شد نخست وزير وقت رزم آرا با تحقير ملت ايران كه يك لولهنگ هم نمي تواند بسازد استدلال مي كرد كه اگر شركت نفت را از انگليسي ها بگيريم قادر به اداره كردن صنعت نفت نخواهيم بود.
يكي ازويژگي هاي انقلاب سال 57 موضع تند آن عليه امريكا و انگليس بود. ضديت با امريكا و انگيس همچنان در فضاي سياسي ايران سايه خود را در طول ساليان بعد نه تنها حفظ كرد بلكه شدت يافت. بطوري كه برعكس رژيم شاه كه عدم حمايت خارجي موجب تزلزل و يأس در حاكميت مي شد، در دوران پس از انقلاب نزديكي به امريكا موجب بي ثباتي و سقوط حاكمان مي گرديد. دوران جنگ هشت ساله نيز موجب شد زمينه هاي وابسته بويژه در حوزه نظامي به سوي خودكفايي سوق يابد.
درآن دوران چنانچه امريكا در حمايت از شاه ترديد مي كرد يا با آن دچارتضاد مي شد، مانند آنچه درابتداي روي كارآمدن كارتر و طرح شعار حقوق بشر از سوي او پيش آمد، جنبش مقاومت مردمي جان مي گرفت و سران رژيم منفعل و سردرگم مي شدند. اما در دوران پس از انقلاب اين فضا معكوس شد. امريكا از هر جرياني حمايت مي كرد براي آن جريان دردسرساز مي شد. مخالفت امريكا با حاكميت ايران موجب انسجام داخلي و تقويت انگيزه در دفاع از آن مي گرديد.
تنها نقطه اي كه مي توان گفت وابستگي در دوران پس ازانقلاب ادامه يافت و همچنان اقتصاد ايران از آن رنج مي برد وابستگي اقتصاد ايران به درآمد نفت است. هر چند سياست اعلام شده و برنامه هاي اقتصادي بلند مدت در جهت رهايي از وابستگي به نفت بوده اما دولتمردان نتوانسته اند در عمل اين هدف را محقق سازند.
تماميت ارضي
يكي از نقاط تمايزجمهوري اسلامي با دوران قبل در حقظ استقلال سياسي و تماميت ارضي است. درحالي كه در دويست سال اخير ما همواره بخشي از سرزمين ايران بزرگ را از دست داده ايم اما جمهوري اسلامي در دوران جنگ هشت ساله به همت مردان و زنان غيور ايران اسلامي توانست كارنامه اي درخشان درتاريخ ايران از خود به جاي گذارد. حتي در دوران محمدرضاپهلوي ايران حتي بدون جنگ صرفا" به دليل سياست هاي جهاني و صلاحديد خارجيان، تن به جدايي ايالت بحرين داد درحالي كه بحرين جزيي از خاك ايران محسوب مي شد. 3
قبل از آن نيز درشهريور 1320 خاك كشور و حتي پايتخت دراشغال نيروهاي انگليس و شوروي درآمد و ارتش ايران هيچ مقاومتي در برابرآنها نكرد. درطول جنگ جهاني عملا" ايران در اشغال نيروهاي بيگانه بود و حتي به شاه هم اعتناي چنداني نمي كردند. اما ايران اسلامي زماني كه بخشي از خاكش توسط ارتش بعث با حمايت تمامي ابرقدرت ها اشغال شد، با تمامي توان با اشغالگران مقابله كرد و حيرت جهانيان را برانگيخت. مقاومت ايران در اين جنگ نا برابر در برانگيختن و تهييج ملل جهان سوم تأثيربسزايي داشت. اين نقطه درخشان در كارنامه جمهوري اسلامي از جمله امتيازاتي است كه در تحليل هاي سياسي نميتوان از كنار آن گذشت. تأثيرات و نقش اين مسأله در روحيه، ساختار و انگيزه هاي حفظ نظام بسيار اهميت دارد.
انتخابات
1- مجلس شوراي ملي: قانون اساسي مشروطه ابتدا نظامنامه تشكيل مجلس شوراي ملي بود. شرايط انتخاب نمايندگان و اختيارات آنها و مقررات مربوط به مجلس شوراي ملي درآن ذكر شده بود. در اقدام بعدي متمم اين قانون تدوين شد كه اصول ديگر از جمله سلطنت مشروطه و ساير مسائل در آن ذكرشده بود. لذا يكي از مهم ترين اركان مشروطيت تشكيل مجلس شوراي ملي به عنوان نمايندگان واقعي ملت بود. اما در دوران پهلوي پدر و پسر همواره تلاش شد نمايندگاني دست نشانده حاكميت به مجلس راه يابند. دخالت حكومت در انتخابات درحدي بود كه حتي الامكان اجازه نمي دادند نماينده اي مردمي به مجلس نفوذ كند. سخن سيدحسن مدرس در دوره رضاشاه نشان دهنده فضاي آن روز بود. او كانديداي مجلس شوراي ملي بود ولي پس از انتخابات اعلام شد كه هيچكس به او رأي نداده است. مدرس اعلام كرد خودم رأي دادم حداقل آن يك رأي خودم كجاست؟
وضعيت انتخابات و مجلس دردوره محمدرضاشاه را از زبان يكي از صاحب منصبان آن دوران كه مورد اعتماد حاكميت بود بهتر مي توان درك كرد. دكترقاسم غني كه در دوره پهلوي پدر و پسر به وزارت و وكالت و سفارت رسيد در سال 1329 اوضاع را چنين تصوير مي كند:"به تدريج به جاي تكامل و ترقي، تقهقر و تأخير پيدا شده است. چنانكه امروز مردم نوعا" از مشروطيت و آنچه حكومت ملي ناميده مي شود( و البته به هيچ وجه من الوجوه حكومت ملي نيست) دلسرد شده اند و با كمال خونسردي و عدم علاقه به آن مي نگرند. فقط درهرشهري معدودي دلال و هنگامه جو در طبقات مختلف پيدا شده اند كه براي يك دسته مردمي كه وكالت را يك نوع حرفه و شغلي براي خود قرارداده اند مي دوند و به انواع حيله ها و خيانتكاريها متوسل ميشوند كه آن عده معدود را به هر نحوي هست، صريح و آشكارا برخلاف قانون و مقررات و عقل و منطق و علي رغم ميل اكثريت عظيم مردم، به وكالت برسانند و در سايه آن وكلاي دروغي مصنوعي به نوايي برسند".4
از عجائب زندگي اجتماعي امروز ما اينست كه وكيل مي داند كه نماينده آراء و تمايلات طبيعي مردم نيستند( البته استثناء را بايد كنارگذاشت و به حكم كلي ناظربود). مردم هم مي دانند كه اين وكيل محصول رأي و عقيده آنها نيست. وزير نيز به خوبي ميداند كه هويت اكثريتي كه به او رأي اعتماد داده اند چيست و روي چه تركيب و ترتيبي وزيرشده، اين تشكيلات دروغ اندر دروغ اندر دروغ وضعي پيش آورده كه هم خنده آور است و هم مايه تألم و تأثرعميق".5
"از زيانهاي بسيار بزرگ كه تدارك جبران آن به اين آساني ممكن نيست انحطاط اخلاقي غريبي است كه در مردم پيدا شده و روز به روز بيشتر مي شود يعني مردم و وكيل و وزير همه در درون خود مي دانند كه اساس كارشان دروغ بوده و هست و همه هم با كمال وقاحت لغات و تعبيرات بدون واقعيتي از قبيل: ملت، مملكت، دموكراسي، حكومت ملي، حقوق مردم، وطن، حق، شرافت، اسلام، پيغمبر و خدا به زبان مي آورند". ص7
نگارنده خود در دوران نوجواني از نزديك شاهد برگزاري انتخابات يكي از نمايندگان مجلس شوراي ملي بودم. دو حزب دولتي ايران نوين و مردم بظاهر با يكديگر رقابت مي كردند. اما با كمال شگفتي شاهد بودم كه قبل از رأي گيري تعيين شده بود كه نامزد حزب ايران نوين كه خويشاوند ما بود بايد پيروز شود و حتي تعداد آراي وي و كانديداي رقيب نيز از قبل تعيين شده بود كه ضريب يك به ده بود.
درقانون اساسي مشروطه ساخت قدرت دوگانه بود. بخش متأثر از مردم و آراي آنان مجلس شوراي ملي بود كه وظيفه قانونگزاري و رأي اعتماد به نخست وزير و كابينه را برعهده داشت. بخش ديگر كه مردم درآن نقشي نداشتند سلطنت و پادشاه بود. سلطنت موروثي بود و در يك خاندان نسل اندرنسل ادامه مي يافت. شاه شدن هيچ شرطي جز فرزند ذكور شاه قبلي بودن نداشت. اين بخش از قدرت همواره درصدد بود بخش مردمي را بلعيده و ساختي يگانه در قدرت ايجادكند.
2- مجلس سنا: در آن زمان علاوه بر مجلس شوراي ملي، مجلس سنا هم داشتيم. مجلس سنا شأني بالاتر از مجلس شوراي ملي داشت. مصوبات مجلس شورا در مجلس سنا بررسي ميشد و پس از تأييد اكثريت نمايندگان سنا نهايي ميشد. در غير اين صورت اگر مجلس سنا به مصوبات مجلس شورا ايراد ميگرفت لايحه مزبور عودت داده ميشد تا رفع نقص گردد. در واقع نقشي مشابه شوراي نگهبان در نظام جمهوري اسلامي را ايفا ميكرد.
مجلس سنا 60 نفر عضو داشت. سي نفر آنها انتصابي بودند كه توسط شاه برگزيده و منصوب ميشدند و سي نفرباقيمانده توسط مردم انتخاب ميشدند. گرچه ظاهرا" سهم شاه و مردم برابر بود اما در عمل كفه شاه هميشه سنگين تر بود. چون سي نفري كه توسط شاه انتخاب ميشدند همگي سرسپرده او بودند، درميان سي نفر ديگري كه توسط مردم سراسركشور انتخاب ميشدند، اگر نگوييم همهشان از عوامل حكومتي بودند، حتي در يك انتخابات آزاد بطور طبيعي تعدادي از حاميان و سرسپردگان شاه درميان سي نفر منتخب مردم بالا ميآمدند. لذا اكثريت آراي سنا با شاه بود. درنهايت قوانين نهايي شده نيز بايد به توشيح و امضاي شاه ميرسيد تا قابليت اجرا پيدا كند.
مردم و انتخابات
تفاوت اساسي دوران پس از انقلاب و قبل از آن به سطح توقع مردم و نوع نگاه آنان به مقوله قدرت مربوط مي شود. قبل از انقلاب عامه مردم هم مي دانستند كه وكلا از بالا تعيين مي شوند و انتخابات فرمايشي است و هم اين واقعيت را پذيرفته بودند. مي گفتند تا بوده همين بوده و براي ما چه فرقي مي كند كه چه كسي به مجلس برود. از همين رو به جز دورههاي خاص اصولا" كمتر كسي در انتخابات شركت مي كرد. كانديداها كه معمولا" صاحبان مال و مكنت بودند از رعاياي خود اعم از دهقانان يا كارگران تعدادي را براي گرم كردن بازار انتخابات به خيابانها و سرصندوق ها مي آوردند و نمايش انتخابات را برگزارمي كردند. تنها در دو مقطع بود كه مردم نسبت به سرنوشت انتخابات حساس شدند. يكي سالهاي قبل از نهضت ملي كردن نفت و دوره حكومت ملي بود و ديگري سالهاي آخر دهه سي كه فضاي بازسياسي مطرح شد. اما هر دو مقطع با سركوب از سوي عوامل دربار و مأمورين خارجي ابترشد.
اما واقعيت اينست كه نگاه مردم به انتخابات بعد ازانقلاب كاملا" دگرگون شد. اولا" مطابق قانون اساسي چمهوري اسلامي همه نهادهاي قدرت با رأي مستقيم يا غير مستقيم مردم انتخاب مي شوند. هيچ مقامي در نظام اسلامي غيرانتخابي نيست. نمايندگان مجلس شوراي اسلامي بوسيله مردم انتخاب مي شوند. نمايندگان مجلس خبرگان رهبري نيز توسط مردم انتخاب مي شوند و آنها رهبري را انتخاب مي كنند. رهبر نيز فقهاي شوراي نگهبان و رئيس قوه قضائيه را انتخاب مي كند. رئيس جمهوري نيز كه كابينه را تشكيل مي دهد توسط رأي مستقيم مردم انتخاب مي شود. لذا مردم در دوران پس از انقلاب تا حدي باور كردند كه در تعيين سرنوشت خود بايد نقش ايفا كنند. آنها مطالباتي دارند و حق خود مي دانند كه تحقق آنها را از حاكمان طلب كنند. اين تغيير روحيه و نگاه مرهون انقلاب مردمي سال 57 بود كه تغييري كيفي بود و دوران قبل و بعد از انقلاب را كاملا" از يكديگر متمايز مي كند.
در دوران قبل از انقلاب تنها در دوره ملي شدن نفت بود كه مردم با شركت در انتخابات و راه يابي نمايندگان واقعيشان به مجلس توانستند تحولي بيافرينند اما با كودتاي سال 1332 اين روند به بن بست رسيد. بار ديگر درسال 1339 مردم به صحنه انتخابات بازگشتند اما دخالت هاي دربار اين تلاش را خنثي كرد. از آن پس شاهد قهر مردم از مشاركت در امور را شاهد هستيم. اما پس از انقلاب درصد مشاركت مردم در تعيين سرنوشت خودشان و مسئوليت پذيري آنان با قبل از انقلاب قابل قياس نيست. جنگ هشت ساله يكي از نمونههاي مشاركت مردمي است.
توقعات و مطالبات مردم
قبل از انقلاب مردم جز ايجاد امنيت توقعي از حاكميت نداشتند ، لذا اگر حكومت قدمي در راه رفاه مردم يا بهبود زندگي آنان برميداشت چنين تصورميشد كه دولت به آنان لطف كرده و صدقه اي داده است.
مردم ايران در دوران قبل از انقلاب و بعد از انقلاب اساسا" قابل مقايسه نيستند. به چند دليل:
اولا" قبل از انقلاب اكثريت جامعه ايران در روستاها زندگي مي كردند(56% در روستا و 44% درشهرها). اكثر روستاها نيز هم بلحاظ تكنولوژي توليد وهم سبك زندگي كاملا" سنتي بودند. مطابق بررسيهاي انجام شده تا سال1354 حدود 8/98% كل خانوارهاي روستايي دربخش سنتي كشاورزي مشغول به كار بودند و تنها 2/1% سهامداران شركتهاي زراعي را تشكيل ميدادند.6
مصرف درحداقل مايحتاج زندگي خلاصه ميشد. روستاها اكثرنيازهاي خود را خود توليد ميكردند و حتي بخشي از نيازهاي غذايي شهر را تأمين مي كردند. درحالي كه امروز اگر روستائيان بخشي از نيازهاي غذايي شهرها را پاسخ دهند خود نيز بسياري از اقلام مصرفيشان را از شهر تأمين ميكنند. گذشته از اين مصرفگرايي دامنه وسيعي يافته است. گسترش خدماتي مثل برق، تلفن و جاده در سطحي وسيع به روستاها بعد از انقلاب نياز به لوازم ديگري را نيزدر آنها بيداركرد. طبعا" حكومت كردن و اداره جامعه سنتي گذشته به مراتب بسيار ساده بود و اداره جامعه اي مصرفگرا كارشاقي است.
ثانيا" ارتباط روستاها با شهر و دنياي خارج از خودشان چندان ساده و رايج نبود. ارتباطات و رسانهها بسيار محدود بودند و جمعيت شهري نيز چندان از محيط پيرامون و دنياي خارج از محدوده خود آگاه نميشدند. به عنوان مثال بسياري از مردم تلويزيون نداشتند. آنهايي هم كه داشتند جز شبكه ايران جايي ديگر را نميتوانستند ببينند. قابل توجه است كه چند هفته بعد از 22 بهمن 1357 بخش هايي از حومه شهرزاهدان با خير نشده بودند كه رژيم شاه سرنگون شده و رژيم جديدي روي كارآمده است. از كامپيوتر، اينترنت، ماهواره، ايميل و موبايل خبري نبود. مبارزان براي اينكه سخن خود را به گوش مردم برسانند بايد از طريق توزيع اعلاميههاي كاغذي عمل ميكردند كه هزينههاي امنيتي سنگيني در پي داشت. گذشته از اينكه تايپ، تكثير و توزيع آن خود كار بسيار سخت و دشوار و وقت گيري بود كه امروز براي بسياري جوانان قابل تصور نيست.
ثالتا" نكته مهمي كه تمايز اصلي جامعه امروز ايران را با جامعه آن زمان را نشان ميدهد نوع مطالبات و توقعات مردم است. درآن دوران به دليل حاكميت تفكر سنتي و اعتقاد به سرنوشت از پيش تعيين شده، جبر و قضا وقدر و گسترش مذهب سنتي و قشري اكثريت مردم وضعيت موجود زندگي خودشان را امري اجتناب ناپذير و طبيعي ميشمردند. كمبودها را با روحيه قناعت و صرفه جويي تحمل ميكردند. زندگي مصرفي و تنوع گرايي در بخش بسيار قليلي وجود داشت. سطح سواد پايين بود. گستردگي تحصيلات دانشگاهي در قبل از انقلاب با بعد از آن قابل قياس نيست. مشاركت زنان در امور اجتماعي و سياسي و نيز مطالبه حقوق خود نيز از شاخصههاي تمايز اين دو دوران است. قبل از انقلاب به دليل حاكميت مذهب و فرهنگ سنتي، تحصيل كردن زنان براي همه اقشار امرمطلوبي نبود تا چه رسد حضور آنان در عرصه هاي اجتماعي و سياسي و.. پذيرفته شود. اما پس از انقلاب به دليل مقتضيات زمان و شركت گسترده زنان در جريان انقلاب، موانع سنتي از ميان رفت و كار به جايي رسيد كه امروز جمعيت دختران در كلاس هاي دانشگاه بر پسران در حال فزوني گرفتن است.
مجموعه اين عوامل باعث شده است كه مردم نسبت به گذشته تغيير روحيه و نگرش داده و نوع رابطه شان با حاكمان تغييري اساسي يافته است. اين مسأله طبعا" در رويكرد حاكمان نيز تأثير به سزايي دارد.
قابل توجه است كه مقوله دموكراسي قبل از انقلاب نه تنها در حكومتگران جايگاهي نداشت، بلكه درميان مخالفان حكومت و مبارزان نيز دموكراسي مقولهاي ارزشي نبود. فضاي فكري روشنفكران مذهبي و غيرمذهبي چپ هر دو با دموكراسي چندان نگاه مثبتي نداشت. درحالي كه جامعه بعد از انقلاب به تدريج به سمتي رفت كه گفتمان دموكراسي و مقوله آزادي از مطالبات مهم مردم شد.
علاوه بر اين تفاوتهاي چشمگير تمايزات ديگري نيز درزمينه احزاب، مطبوعات، تشكلها، نگرش مذهبي، نوع سركوب و بافت قدرت ميان اين دو مقطع وجود دارد كه پرداختن به همه آنها دراين مختصر نميگنجد.
1- سيروس غني، ايران برآمدن رضاخان و برافتادن قاجار و نقش انگليسيها، ترجمه حسن كامشاد، انتشارات نيلوفر، 1377، ص 172
2- همان، ص 179
3- دكترهوشنگ طالع، چكيده تاريخ تجزيه ايران، نشرسمرقند، چاپ سوم 1388، ص 223
4- دكترقاسم غني، بحثي درسياست، انتشارات مجله يغما، 1334، ص 5
5- همان، ص 7
6- محمدعلي همايون كاتوزيان، اقتصاد سياسي ايران، ترجمه محمدرضا نفيسي، نشرمركز، چاپ پنجم 1374، ص 359


